همراه با شخصیتی فانتزی به نام ناصر

بعدازظهر اولین روز کاری سال 86 یعنی همان 14 فروردین در انتهای اتوبان صدر در مقابل ساختمانی که بین یک داروخانه و دفتر خانه قرار گرفته و هنوز صاحب پلاک هم نشده ، تعدادی از سران سازنده سریال ترش و شیرین آخرین ساعتهای کاری خود را سپری می کنند.
کد خبر: ۱۳۰۶۰۹

وارد دفتر که می شویم ، سلام و علیک و روبوسی نوروزی با ایرج محمدی ، مجید صالحی ، جواد یحیوی و رضا عطاران ، سلام و علیک با مهران مهام فراموش می شود. همه چیز نشان از روزهای سخت کاری دارد. روی میزی که مقابل ماست ، از سربرگ های شبکه 3 تا نوارهای سریال و کاسه آجیل و چند استکان چای دیده می شود و در این میان عطاران که قرار است نیم ساعتی از وقت تدوین قسمت آخر سریال را به مصاحبه با ما اختصاص دهد مرتب میان این اتاق و اتاق تدوین رفت وآمد می کند.
عطاران ، کارگردان خونگرم ترش و شیرین تفاوت چندانی با ناصر ندارد؛ البته نیم ساعتی که در کنار او می نشینیم ، هیچ بوی آزاردهنده ای از آن بوهایی که آقا جهان و شهرام را آزار می داده از او به مشام نمی رسد، اما انگار خود ناصر است که با همان صداقتی که سهیلا را عاشق خود کرده به پرسشهای ما جواب می دهد. این همان صداقتی است که او خستگی کاری چند ماهه را پشت آن پنهان کرده است. عطاران برای هر پرسش چند ثانیه ای فکر می کند و بعد پاسخی را که به نظرش مناسب است می دهد. این مصاحبه با حذف همین مکثهای چندثانیه ای پیش روی شماست.

امروز چه روزی است و شما اینجا چه کار می کنید؛
امروز چهاردهم فروردین است. ما تدوین قسمتهای آخر ترش و شیرین را انجام می دهیم تا به پخش برسد. دو قسمت از کار باقی مانده است.

امسال هم ماجرای کشیده شدن کار به دقیقه 90 حل نشده است؛
معمولا اگر کار زودتر هم تمام شود، سر کار می مانم و تا دقیقه آخر کار را اصلاح می کنم. سرانجام کار هیچ وقت کامل نمی شود و تا انتهای پخش می کوشم با برخی از این حذف و اضافه ها، کیفیت کار را بهتر کنم.

شما در ایام عید هم تصویربرداری داشتید؛
بله. تا پنجم فروردین تصویربرداری می کردیم.

تصویربرداری را چه زمانی شروع کردید؛
بیست وسوم دی.

این اولین کار نوروزی شما پس از دو کار ماه رمضانی و یک کار 90 قسمتی بود، حتما باید تجربه جالبی باشد. 15 روز زمان برای روایت داستان کافی بود؛
بله. برای من همیشه طرح اصلی مهم است. طرح اصلی همیشه با بچه قصه ها رشد می کند. می توان قصه را، 30 قسمتی هم روایت کرد و می توان آن را به 15 قسمت و 5 قسمت هم تبدیل کرد. فقط باید ببینیم طرح کشش دارد یا نه؛ در واقع انتخاب طرح است که باعث می شود در نهایت ببینیم چند قسمت می توانیم کار کنیم. در ترش و شیرین به نسبت خانه به دوش و متهم گریخت ، طرح اصلی برای 15 قسمت کمی زیاد هم بود؛ ولی در نهایت با همفکری نویسنده و تهیه کنندگان کار، داستان شکل فعلی را پیدا کرد.

فیلمنامه کامل داشتید؛
نه. تا به حال در هیچ کاری فیلمنامه کامل نداشتم.

دوست داشتید کامل باشد یا امکان نداشت؛
فیلمنامه کامل نداشتن همیشه به نفع من بوده است ؛ ولی وقتی فیلمنامه کامل نباشد، می توان برای گرفتن نتیجه بهتر اعمال نظر کرد، اما فیلمنامه کامل این امکان را از من به عنوان کارگردان می گیرد. البته همیشه طرح اصلی مشخص بوده که از کجا شروع می شود و به کجا می رسد، اما در طول کار بچه قصه ها به کار اضافه شده است و قصه های خوب باقی مانده و قصه های زائد هرس شده است.

در این کار نویسنده ها در کنار شما بودند؛
بله. همیشه حضور دارند.

به نظر می رسد شیوه کار شما بیشتر رفاقتی است. خیلی دیسیپلین خاصی ندارید؛
منظورتان چیست؛

یعنی خیلی تقسیم بندی دقیقی نیست که کارگردان فقط کارگردانی کند و نویسنده هم فقط متنها را بنویسد. ممکن است از تیم نویسندگان یکی بیاید بازی هم کند و...
بله. همیشه برایم احساس کلی کار مهم است. اگر پیشنهاد خوبی بشود، حتما استفاده می کنم و اگر خوب نباشد رد می کنم ؛ البته بدون فکر هم کار نمی کنم. بر اساس نظر خودم کار را جلو می برم. بیشتر سوژه و اتفاقی که پیشنهاد شده است را بررسی و تصمیم گیری می کنم.

این کار هم مانند کار قبلی شما خیلی پرشخصیت است و آدمها و مناسبات زیادی دارد. فکر نمی کردید نتوانید در 15 روز به همه این شخصیت ها بپردازید؛
در دو کار گذشته هم این مساله بود، اما این قصه را دوست دارم و فکر می کنم برای پرداختن به این قصه این تعداد آدم نیاز بود. به عنوان مثال در خانواده آقا جهان که فردی پولدار است ، یکی مخالف است یکی موافق و یکی بازیچه است و حالا برای این شخصیت ها باید ما به ازاء درست کرد.

درباره برخی شخصیت ها مانند سهیلا یا نوید چه دلیل محکمی برای حضور آنها در داستان وجود داشت؛ در برخی از قسمتها این شخصیت ها در داستان حضور نداشتند و از روند قصه حذف می شدند.
تعداد شخصیت ها زیاد بود، اما زیادی نبودند. سهیلا که همسر ناصر بود و دلیل حضور ناصر در داستان هم این است که او زنش است وگرنه ناصر حضور نداشت. آن تعداد فرزند حداقل فرزندان مورد نیاز برای به تصویر کشیدن زندگی زنی است که یک خانواده را به سختی می چرخاند. اگر یک بچه بود به سختی قابل باور بود که او برای اداره خانه مشکل دارد؛ اما در شکل فعلی که نصرت خانم یک داماد سرخانه و یک دختر دانشجو دارد و فرزند دیگرش هم سرباز است و یک بچه کوچک هم دارد، می تواند با مشکلات مختلفی دست به گریبان باشد. نمی توان گفت این شخصیت ها اضافه هستند، بلکه در واقع گروه کر هستند. وجودشان لازم است ، اما نبودشان هم لطمه ای به داستان نمی زند؛ البته می شد با یک پرداخت حساب شده تر و تعداد شخصیت کمتر و اتفاق های موجزتر برای این قصه در قالب یک فیلم سینمایی به نتیجه دلخواه رسید.

اگر ناصر پسر آن خانواده بود چه اتفاقی رخ می داد؛ او نمی توانست برادر مجید باشد؛
خانواده نصرت خانم خانواده خوبی بودند. به همین دلیل ناصر نمی توانست جزو آن خانواده قرار بگیرد. از سوی دیگر نمی خواستم این طور تصور شود که خانواده های سطح پایین همیشه درپی موقعیتی هستند تا از خانواده های ثروتمند چیزی بکنند. با وجود ناصر دیگر این تصور شکل نمی گرفت. یکی از دلایلی که باعث شد اصلا به خانواده ناصر نپردازیم این بود که من هر کس را که در قصه ببینم با او ارتباط برقرار می کنم و همیشه هم این ارتباط خوب است. به همین دلیل این شخصیت ها را نشان ندادم.

به نظر خود شما اگر بخواهیم او را در چند خط تعریف کنیم ، ناصر چگونه آدمی است؛
بازیگری و کارگردانی با هم کار سختی است. آنچه اکنون درباره ناصر می بینم حس می کنم او از شخصیت های دیگر غلوشده تر است. به نظرم ناصر از بقیه شخصیت ها فانتزی تر شده و گاهی از واقعیت دور شده است ، اما واقعا چنین اشخاصی هستند.

خود شما به این شخصیت ها چه می گویید؛
پر رو، بی تربیت ، کر و کثیف چه می دونم (با خنده).

بارها در مصاحبه های خود گفته اید شخصیت هایی که به آنها می پردازید مابه ازاء واقعی دارند. این شخصیت و خانواده ها از کجا آمدند؛
بخشی از کار جمع آوری خصوصیات آدمهای مختلف بود. همه خصوصیات بد ناصر می توانست در چند آدم باشد، اما در یک آدم جمع آوری شده بود تا کار موجز شود. اگر قرار بود بر اساس هر یک از خصوصیات او یک آدم در قصه بگذاریم آن موقع در قصه باید 7 تا 8 شخصیت داشتیم ؛ البته نمونه های آن را خیلی داریم.

بازیگری و کارگردانی در کنار هم کار دشواری است شاید به همین دلیل شخصیت ناصر غلوآمیز شده است

از همان روز اول تلفنهایی به من شد که داماد همسایه ما خود این آدم است. به هرحال نزدیک شدن به زندگی واقعی این شبهه را به وجود می آورد و با اجرای خوب و درست از کار درآمدن وقتی به زندگی واقعی نزدیک شوی در آدمها این حس ایجاد می شود که این آدمها واقعی هستند و دیده شده اند.

شما این آدمها را دیده بودید؛
بله دیده بودم.

این مادر ترشی فروش از کجا آمد؛
من مسافرکش ، مربافروش و ترشی فروش را دیده ام. ترشی فروش هم نمونه خوبی بود برای یک مادر که با شغلی آبرومند خانواده را می چرخاند.

در کار شما همیشه شخصیت هایی وجود دارد که نمک قصه هستند. در این کار آقای کتابی کم نمک و آقاجون خیلی پرنمک است. فکر نمی کنید تعادل میان برخی از این شخصیت ها از میان رفته است؛ همین آقاجون هم از جایی به بعد در قصه کمرنگ می شود و می شود در این حد که از دستشویی بیرون بیاید و بگوید کار من تمام شده است ، در صورتی که در قسمتهای دیگر شخصیت بسیار محکم و موثری بود. اینها نتیجه شتاب در کار است؛
در بخشهایی از قصه نیازی به حضور این شخصیت ها نبود که تازه خود من چیزهایی را به آنها اضافه کردم و در برخی سکانس ها فراموش شدند. در جاهایی کل قسمت را که می خواندیم گفتیم پس این شخصیت ها کجا هستند؛ تعجیل در کار باعث می شود گاهی شخصیت ها فراموش شوند و گاه شخصیت هایی بیایند که حضور آنها در قصه لازم نیست.
پورمختار، از متهم گریخت آمد؛
بله. البته خودش می گفت که در کارهای مجیدی هم حضور داشته است.

کار کردن با او راحت بود؛
خیلی سخت بود.

این شخصیت تا چه اندازه نتیجه تلاش خود او بود یا خود بعلاوه تلاشهای کارگردان بوده است؛
بیشتر شکل دوم بوده است. فکر کنم اگر برای کار دیگر انتخاب شوند، در میانه کار کارگردان یا می میرد یا سکته می کند!

شما از حالت اول که خدا را شکر فرار کردید. به مساله دوم که نرسیده اید؛
نه. من سروکله زدن با بازیگر را دوست دارم.

کار جاهایی خیلی فانتزی می شود. به عنوان مثال زمانی که طلبکارها به خانه جهان مراجعه می کنند یا در قسمتهای آخر که آقاجون می گوید شاخ درمیارم و می رود در پیش زمینه قوچ قرار می گیرد یا از جایی که آدمها شروع به لیز خوردن در خانه می کنند. این وضعیت پیش از آن هم بود و آنها می توانستند لیز بخورند؛
بیشتر این پرداخت ها بر اساس موضوعی که در سکانس جاری بود در لحظه ایجاد شد. چون قرار بود در آن سکانس تشویش و اضطراب وجود داشته باشد و درگیری و سردرگمی و گیجی باشد که من این را اضافه کردم که حواسها نیست و همه لیز می خورند. در آن سکانس هم می خواستیم بگوییم که کاملا فکر شده بود که به واقعیت نزدیک شود. شاخ آنجا بود و می توانست هر زمان دیگر هم باشد، اما او زمانی شاخ درآورد که واقعا ماجرای عجیبی رخ داده بود.

شروع داستان موجز و فشرده است ؛ اما پس از سرگرفتن این ازدواج ، ماجراها کمی دچار رخوت می شود. موافقید؛
در طرح اصلی رسیدن این دو خانواده به هم و نزدیک شدن این دو طبقه مهمترین وجه داستان بود. نکته محوری داستان این بود که چرا با در کنار هم قرار گرفتن این دو خانواده مشکل پیش می آید و آنها نمی توانند با هم زندگی کنند و این دو طبقه نمی توانند با هم زندگی کنند؛ دوست داشتم قسمت اول با این ایده شروع شود، به همین دلیل با حرف شما موافق نیستم.

اما پس از این ازدواج ، مجید که خیلی مخالف بود، سکوت می کند و همه با این ماجرا کنار می آیند.

فضای فانتزی همراه با تیپ سازی


همیشه گفتم نمی توانم مدلی که مهران مدیری کار می کند، کار کنم و برایم سخت است. این که با این کیفیت ، یک برنامه در روز تحویل دهیم و در ساخت هم به سراغ تیپ سازی و فضای فانتزی برویم ، برای من واقعا مشکل است. من مقداری از آن حال و هوا کنده شدم. شاید چند سال دیگر باز هم به سراغ آن نوع کار بروم ؛ اما حالا زیاد با روحیه من سازگار نیست

یا با در کنار هم قرار گرفتن این دو خانواده بحران هایی مانند گم شدن انگشتر و پول خیلی زود حل می شود. شما انگار خیلی نگاه جانبدارانه نسبت به نصرت خانم و خانواده او داشتید و اصلا به بیننده اجازه ندادید درباره آنها و حتی ناصر فکر بدی کند.

ناصر که منفورترین شخصیت این داستان است ؛ اما آدم نسبت به همین ناصر بیشتر احساس ترحم می کند و درباره او فکر بد نمی کند. اگر خانواده ناصر را می دیدیم ، من راه حلی پیدا می کردم که به آن حق بدهیم. من برای همه شخصیت ها احساس دلسوزی می کنم. پدربزرگ که شاهکار است. جهان آدم مثبتی است. آناهیتا خیلی خوب است و ذات مثبتی دارد. تنها شخصیت منفی این داستان اشکان است. حتی مرسده تا مرز منفی شدن هم پیش می رود؛ اما در پایان از خانواده نصرت خانم معذرتخواهی می کند. من به همان میزان که به خانواده پایین دست توجه کردم ، به بالادست هم توجه نشان دادم.

مرسده و سیما قبلا هم بازی کرده بودند؛
مرسده در سریال زیرزمین بازی کرده بود. سیما هم ظاهرا بازی کرده بود؛ ولی نمی دانم یا پخش نشده یا ندیدیم.

سیما خیلی شبیه باران کوثری بود؛
ابتدا متوجه شباهت نشدم ؛ اما پس از پخش گفتند. شاید به دلیل نوع بازی او بوده باشد.

در ایام عید کارهای قدیمی شما پخش شد. از آن کارهای دهه 70 که شما در آن جوان بودید و همه چهره های جوان آن سالها در آن حضور داشتند. هیچ وقت شده آن کارها را دوباره ببینید؛
نه هیچ وقت ندیدم.

نوع طنزی که در این کار داشتید، برخی جاها خیلی تنه به تنه فانتزی می زد و شبیه آن کارها بود. مثلا در بیمارستان صحنه قطع تنفس آن مریض یا در جایی دیگر که مجید با طلبکارها مواجه می شود؛ اما جاهایی از کار هم واقعگراست. به نظر شما آن نوع طنز، تاریخ مصرف دارد یا خیر؛ آن طنز با واقعگرایی شما که گاهی هم حالت تلخی دارد، قابل جمع شدن است؛
من زیاد به این چیزهایی که می گوید فکر نمی کنم. فقط می کوشم هر فکری که به ذهنم می رسد را به واقعیت نزدیک کنم و برای آن منطق درست کنم. همه اتفاقهای داستان هم این گونه است و حسی جلو می رود. مثلا قصه این است که قرار است درباره خواستگاری صحبت کنیم و اطلاعاتی رد و بدل شود، حالا اینجا موبایل و بلوتوث هم می تواند کمک کند. گاهی این پرداخت خوب می شود و گاهی اوقات زیاد خوب از کار درنمی آید.
از اول قرار بود نقش ناصر را خودتان بازی کنید؛
برای همه نقشها چند نامزد بود. برای ناصر، سروش صحت و سعید آقاخانی را در نظر گرفته بودم.

مجید صالحی از اول قرار بود همان نقش را بازی کند؛
چطور؛

یک مقدار سنش برای سربازی زیاد نیست؛
تا حالا همچین چیزی نشنیدیم.

مجید صالحی به عنوان مشاور چه فعالیتی در کار داشت؛
در همه کارها حضور داشت و هر جا نظری داشت ، بیان می کرد و از آن استفاده می کردیم.

خودتان از کار راضی هستید؛
با توجه به شرایط بله.

اگر بخواهیم بین 4 سریال شما رده بندی کنیم ، هر کدام از سریال های شما با چه ترتیبی قرار می گیرند؛
خانه به دوش ، کوچه اقاقی ها، متهم گریخت و ترش و شیرین.

به ترتیب تاریخ ساخت گفتید یا کیفیت کار؛
این ترتیب را دوست دارم. (با خنده)

چرا سریال های عید دیر شروع می شود؛ فیلمسازان گناه کار را گردن مدیران تلویزیون می اندازند و مدیران گردن برنامه سازان؛ به نظر شما مقصر کیست؛
حرف مدیران هم درست است ؛ اما گاهی اوقات نمی شود کار دیگری کرد. مثلا من این سریال را از این زودتر نمی توانستم شروع کنم. من پیش از این سر کار دیگری بودم.

در سالهای اخیر، گاهی ایده های یک سریال مناسبتی از سریال دیگری سردرمی آورد. به نظر شما، چنین رقابتی وجود دارد؛
بله ، رقابت میان کارهای مناسبتی هست و این رقابت خیلی خوب است. ماه رمضان رقابت های خوبی شد. من دوست داشتم امسال برای ماه رمضان کار کنم ؛ اما به دلایلی نشد.

به نظر شما، امسال رقابت سریال های نوروزی سنگین بود؛
من خودم کارهای دیگران را ندیدم.

بازتاب ها چطور بود؛
بیشتر مخاطبان کار ما را می دیدند.

به نظر شما، کار شما رقیب جدی داشت؛
شنیدم کار حبیب آقا بد نبود.

رقابت به سنگینی ماه رمضان 2 سال پیش بود؛
نه نبود.

عنوان بندی کار شما شبیه کارهای دیگر بود؛ اما به قوت آنها نبود؛
این نتیجه شتاب است. می توانست شکل اجرایی بهتری داشته باشد.

امشب که کارتان تمام شود، کجا می روید؛
به احتمال زیاد به شمال می روم.


رضا استادی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها