حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
|
عجیب ترین سرگذشت هایی که دیدم 2 اتفاق در هزار راه نرفته بشدت ناراحتم کرد. هنوز هم که آن قسمتها را می بینم بشدت متاثر می شوم. یک بار به کانون اصلاح و تربیت رفته بودیم. در آنجا 2 بردار 8 و 12 ساله را دیدم که هر دو معتاد به هروئین بودند و به جرم قاچاق موادمخدر به این محل آمده بودند. این دو با مسوول کانون صحبت می کردند. یکی از آنها می گفت پدر ما معتاد بود و ما را مجبور به خرید مواد می کرد. ما ابتدا این کار را نمی کردیم اما بعد ما را معتاد کرد تا این کار را انجام دهیم. زمانی هم که آنها دستگیر شدند به جرم قاچاق هروئین دستگیر شده بودند. مادر آنها طلاق گرفته و رفته بود. پسر کوچک می گفت تمام دنیا و زندگی من مادرم است. 2 روز قبل قاضی به او گفته بود که مادرت مرده است ، اما او باور نمی کرد و نمی پذیرفت و از همه می خواست به او بگویند این مساله دروغ است. تمام امید آنها این بود که بعد از خروج از کانون نزد مادرشان بروند. مورد دیگر این بود که خانمی شهرستانی را در دادگاه دیدم که صبوری و ظلم دیدگی از تمام کلماتش پیدا بود. همسر او را با لباس زندانی آوردند. او همه جور جرمی کرده بود. از قاچاق تا دزدی و بخش مهمی از زندگی اش در زندان سپری شده بود. زن می گفت من 4 تا بچه دارم که همه به مدارج علمی بالا رسیدند. آنقدر مظلومانه چادر را جلوی صورت می گرفت و گریه می کرد که من خیلی متاثر شدم. ناراحتی این خانم این بود که با پدر پیرش که تا به حال نه در عمرش دادگاه دیده بود و نه پایش به کلانتری باز شده بود و در یک زمین شرافتمندانه ترین شغل عالم یعنی کشاورزی را انجام داده بود باید مدام به دادگاه می آمد تا کارهایش را پیگیری کند ؛ البته بارها دیدم که خانمها هم در نهایت ظلمی که دیدند ظلم هم کردند و در این میان مساله همیشه دو طرفه بوده است |
|
بیشتر کسانی که مقابل دوربین آمدند دیگر امیدی به برگشت به زندگی نداشتند. دادگاه رفتن معمولا به این معنی است که دیگر افراد به آخر خط رسیده اند |
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....