گفت: حالا فکر کن تو بروی وارد استخر بشوی بعد وقتت به این بگذرد که چرا نیم ساعت؟ چرا بیشتر نه؟ چرا کمتر نه؟ چرا الماس ریخته اید، دلار بریزید؟ چرا این استخر عمقش کم است؟ چرا کف و دیوارههای استخر را رنگ نزدهاید؟ چرا موبایلم را نگذاشتید بیاورم داخل عکس بگیرم؟ و هزار تا چرای دیگر! گفتم منظورت چیست؟ گفت رمضان همین است. ثانیه به ثانیه اش یک تکه الماس است. برش دار بگذار توی جیبت. حالا که وارد رمضان شدهای.
گیر کردن در سطح نازل دغدغهها و فراموش کردن خود رمضان گاهی بسیار موجب پشیمانیات میشود. میگفت، میدانی بزرگترین بلای جان بشر چیست؟ گفتم: نه.گفت: غر زدن و گیر دادن! گفتم: چطور؟ گفت بنی اسرائیل از نیل که گذشتند، راه افتادند به سمت ارض موعود، سرزمین مقدس، ولی توی مسیر فقط به جگر موسی علیه السلام
غر زدند: یک روز گفتند سرد است یک روز گفتند گرم است، یک روز گفتند گرسنهایم یک روز تشنه. هی غر زدند و سرنوشتشان چروک شد و از هدایت بازماندند و گوساله پرست شدند.
تکمله
یک دوستی دارم هم روحانی است هم پزشک دیشب توی فجازی چت میکردیم و ستون بالا تنظیم شده حرفهایی است که لابهلای چت گفتم شاید به درد شما هم بخورد