مقطع حساس‌کنونی

ماجرای شنیدنی مرد فیلسوف و زن

فیلسوفی پرسشگر برای تأمل در نظام هستی و تکمیل فرآیند پرسشگری به گردش فلسفی در خارج از شهر رفت. مرد فیلسوف مشغول مطالعه در مظاهر طبیعت و درنگ فلسفی در ماهیت آنها بود که در کنار دهی به چاه آبی رسید. مقداری آب از چاه بالا کشید و نوشید.
کد خبر: ۱۲۰۴۴۷۸

در این هنگام زن جوانی برای برداشتن آب به کنار چاه آمد. مرد فیلسوف بر اثر غلبه تکانه‌های دارای زمینه استتیک و تشدید ناگهانی روحیه پرسشگری، به زن نزدیک شد تا از او پرسش کند. پس از سلام و احوالپرسی از زن پرسید: ای زن، به من بگو چرا زنان را زیرک و مکار معرفی می‌کنند؟ به نظر من زنان خنگ هستند. اما چرا چنین چیزی در ذهن مردمان جا افتاده است. در این هنگام، زن که دلو خود را از آب پر کرده و بالا کشیده بود، دلو را زمین گذاشت و شروع به داد‌و‌فریاد و جیغ کرد و از مردم کمک خواست. مرد فیلسوف که گرخیده بود، گفت: خانم، من که چیزی نگفتم، لطفا داد و بیداد نکنید، من فیلسوفی آبرودار و از شاگردان دکتر اعوانی و دکتر دینانی هستم، لطفا آبروریزی راه نیندازید. وقتی صدای روستاییان که برای کمک به زن می‌شتافتند به گوش رسید، زن دلو آبی را که از چاه کشیده بود بر سر خود ریخت. در این هنگام روستاییان سر رسیدند و از زن پرسیدند: چی شده است؟ زن گفت: من در چاه افتاده بودم، این مرد سر رسید و مرا نجات داد. روستاییان گفتند: عجب، و از مرد فیلسوف تشکر کردند و به ده بازگشتند. مرد فیلسوف گفت: مرا نیمه‌جان کردی، ای زن. زن گفت: مکر زنان را دیدی؟ فیلسوف گفت: بلی دیدم. اگر تو با من ازدواج کنی، با مبانی نظری من و مهارت‌های عملی تو، زوج خوشبختی خواهیم شد و فرزندان خوبی به دنیا خواهیم آورد که یک‌تنه میانگین ضریب هوشی اجتماع را بالا خواهند برد. آیا با من ازدواج می‌کنی؟ زن پرسید: پیرو کدام نحله فلسفی هستی؟ مرد فیلسوف گفت: فلسفه قاره‌ای. زن گفت: من خودم دکترای فلسفه دارم و صاحب کرسی تدریس در دانشکده علوم بنیادین در پژوهشگاه فرهنگ معاصر هستم و به نحله فلاسفه زبانی تعلق خاطر دارم، ضمنا خیر، چون هنوز ادامه تحصیلم باقی مانده است. پس هردو خاموش شدند و به طور مجزا به تامل در نظام هستی پرداختند.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها