حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شخص از شدت گریه نتوانست پاسخی بدهد. حکیم گفت: گریههایت را بکن و وقتی سبک شدی سخن بگوی. شخص هرچه گریه کرد سبک نشد و نتوانست سخن بگوید. حکیم که حوصلهاش سر رفته بود، رئیس دفترش را صدا کرد و گفت: این شخص را ببر و هروقت گریههایش تمام شد بیاور تا سخنش را بشنوم. در این هنگام گریه شخص تمام شد و گفت: میگویم، میگویم. حکیم گفت: بگوی.
شخص گفت: من مردی نابینا بودم، تا آنکه هفته گذشته به زیارت قبر پدر شما رفتم و او مرا شفا داد. حکیم گفت: این مرد را ببرید و چشمانش را کور کنید تا دوباره برود و شفا بگیرد. رئیس دفتر حکیم گفت: ای حکیم، حالا با این خشونت؟ حکیم آهسته در گوش رییس دفتر گفت: الکی گفتم. این شخص احتمالا یک شخص متملق است و پول میخواهد و من با این برخورد میخواهم به او درسی بزرگ بدهم. شخص گفت: اگر میخواهید کورم کنید، بکنید. چون کسی که یکبار شفا بدهد، دوبار هم میدهد. حکیم به رییس دفتر گفت: عجب متملق سفتی است. خودت قضیه را جمع کن. رییس دفتر رو به شخص کرد و گفت: از کجا معلوم که راست بگویی؟ شخص گفت: پرونده پزشکیام موجود است و پرونده پزشکیاش را از داخل کیفش درآورد و به رئیس دفتر داد.
رئیس دفتر پرونده را مطالعه کرد و به حکیم گفت: ای حکیم، راست میگوید. این شخص نابینا بوده و هفته گذشته پس از حضور بر سر مزار پدر شما شفا گرفته است. حکیم پرسید: پدر من مزار دارد؟ پدر من کارگر سادهای بوده و بر اثر تصادف رانندگی دار فانی را وداع کرد و من با تلاش و کوشش خود و ریاضتهای بسیار به این مقام رسیدهام.
رئیس دفتر گفت: ای حکیم، در این زمانه اگر اینطور باشد که شما همانگونه که خود شخص صاحبدلی هستید، فرزند شخص صاحبدلی نیز بوده باشید بهتر هم هست و مردم بیشتر هم احترام میگذارند. حکیم گفت: واقعا؟ قبلا اینطور نبود، بعد با این شخص چه کنیم؟ پول میخواهد؟
شخص گفت: باور کنید من فقط برای تشکر آمده بودم. حکیم که صداقت شخص را دید دستور داد به او 200 کیسه همیان بدهند. شخص نیز صد کیسه همیان را به منشی رییس دفتر که پرونده پزشکیاش را جعل کرده بود داد و صد کیسه همیان را هم خودش برداشت و این داستان پیچیده را به پایان برد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....