ظهرهنگام از جا برمیخاست و به کبابی یا چلوکبابی یا ساندویچی کثیف یا فستفودی یا فلافلی میرفت و غذایی بر بدن میزد و سپس به قهوهخانه یا کافه میرفت و چای یا قهوهای مینوشید و بار دیگر به میدان شهر بازمیگشت و در آنجا مینشست و به مطالعه ادامه روزنامه و مطالب شبکههای اجتماعی میپرداخت و به رفت و آمد و کار و بار مردم مینگریست و پس از غروب آفتاب برمیخاست و به خانهاش میرفت. روزی مردی که بهتازگی در میدان شهر فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی تاسیس کرده بود، نزد ظریف رفت و پس از سلام و احوالپرسی و بحث و تبادل نظر از وی پرسید: در این اوضاع نابسامان اقتصادی و برهه حساس کنونی چگونه زندگی میکنی و چه درآمدی داری؟
ظریف گفت: خدا میرساند. مرد گفت: بله، روزی همه دست خداست، منظورم این است که چه کار و پیشهای داری و از چه راه کسب درآمد میکنی؟ ظریف گفت: کم یا زیاد میرسد.
مرد گفت: متوجه فرمایش شما هستم. عرضم این است که بالاخره چگونه و چطور در این اوضاع سخت به زندگانی میپردازی؟
ظریف گفت: روزی دست خداست. مرد گفت: برمنکرش لعنت. مقصودم این است که ممر ارتزاق شما چگونه است؟ ظریف گفت: ملک و املاکی دارم که ماه به ماه اجارهاش را میگیرم. مرد گفت: همین را بگویید دیگر. پس از این طریق تامین میشوید. ظریف گفت: ای خدانشناس، هزاربار گفتم خدا میرساند، قبول نکردی. یعنی تو ملک و املاک و اجارهبهای ماهانه را از خدا هم قویتر و موثرتر میدانی؟ مرد که توقع این سخن حکیمانه را نداشت سر به زیر انداخت و از کرده خود پشیمان شد و به مغازهاش رفت تا درباره کارهای بد خود فکر کند و مبانی نظری و جهانبینی خود را اصلاح نماید. در این هنگام خودرویی در کنار ظریف توقف کرد و مردی که مباشر وی بود پیاده شد و به او گفت اجارههای این ماه واریز شده است. ظریف از او تشکر کرد و از آنجا که ظهر شده بود به مغازه چلوکبابی رفت و یک پرس جوجه بااستخوان با دوغ محلی سفارش داد و مشغول خوردن ناهار شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس