مقطع حساس‌کنونی

داستان مرد تاجر و مرد رباخوار و پراید قسطی

مرد تاجری که در اثر افزایـــــــش قیمت ارز ورشکسته شده بود، به مرد رباخواری که در اثر افزایش قیمت ارز به مال و منال هنگفتی رسیده بود، بدهکار بود. مــــــــــرد رباخــــوار پیوسته برای مرد تاجر دایرکت می‌فرستاد که هرچه سریع‌تر بدهی‌اش را بپردازد و مرد تاجر دایرکت‌های او را دایورت می‌کرد. یک‌روز مرد رباخوار به در خانه مرد تاجر رفت و داد و بیداد کرد و همسایگان را جمع کرد و در خانه را زد و از مرد تاجر خواست دم در بیاید.
کد خبر: ۱۱۹۴۳۱۱


مرد تاجر برای ممانعت از آبروریزی بیشتر به دم در رفت. مرد رباخوار پس از داد و فریاد گفت: «برای تو پیشنهادی دارم. من مردی مجرد و ثروتمندم و همسرم از من طلاق گرفته است و گرچه میانسال هستم، اما دلم واقعا جوان است و سن یک عدد است و مهم دل است. اگر دختر خود را به عقد من دربیاوری، نه‌تنها بدهی تو را می‌بخشم، بلکه دوباره به تو وام می‌دهم.» سپس گفت: «اصلا یک‌کاری می‌کنیم. من دو دانه سنگ داخل کیسه می‌اندازم که یکی سیاه و یکی سفید است. تو دستت را داخل کیسه بکن و یکی را دربیاور. اگر سفید بود، من بدهی تو را می‌بخشم و اگر سیاه بود، با دختر تو وصلت می‌کنم.»
سپس به‌طور یواشکی دو دانه سنگ سیاه داخل کیسه انداخت. در این هنگام دختر مرد تاجر که صحنه را از پشت پنجره می‌دید، به دم در آمد و گفت: «خودم سنگ را برمی‌دارم.» مرد رباخوار گفت: «بهتر.» دختر دست خود را داخل کیسه کرد و یک سنگ بیرون آورد، اما هنگام بیرون آوردن سنگ را روی زمین انداخت و گفت: «آخ افتاد.» همسایگان گفتند: «عه، حالا از کجا بفهمیم یک عروسی افتاده‌ایم یا نه.»
دختر گفت: «سنگ داخل کیسه را ببینیم.» و دست کرد و سنگ سیاه را بیرون آورد و همه دیدند سیاه است. دختر گفت: «پس سنگ قبلی سفید بوده است. بدهی بابایم را ببخش. عروسی هم منتفی است.»
مرد رباخوار که رکب خورده بود، گفت: «چند سالت است؟»
دختر گفت: «بیست و شش.»
مرد رباخوار گفت: «امان از دهه هفتادی‌ها.» سپس بالاجبار سفته‌ها و چک‌ها و نامه‌ها و عکس‌های مرد تاجر را پاره کرد و رفت و مدتی بعد بدهی‌های یک زن هم‌سن‌وسال خودش را بخشید و با او ازدواج کرد. مرد تاجر نیز با باقیمانده سرمایه‌اش یک پراید قسطی خرید و اینک در اسنپ کار می‌کند.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها