حاج سهراب محمدی، معروف به سهراب بخشی از بازمانده‌های بحق بخشی‌های شمال خراسان است

با انقلاب اسلامی کشف شدیم

حاج سهراب محمدی، معروف به سهراب بخشی از طایفه کرمانج، سال 1317 در شهرستان مانه و سملقان به‌دنیا آمد. پدر و اجداد او پشت در پشت بخشی بودند و دوتار می‌زدند. شعر هم می‌سرودند و اغلب اوقات شعرهای خود را می‌خواندند. او سال‌هادر عرصه موسیقی فعال است و آلبومش هم دو سال پیش موفق به دریافت جایزه موسیقایی باربد شد. روایت روزهای زندگی اش از زبان خودش را در ادامه می‌خوانیم.
کد خبر: ۱۱۲۹۷۳۰
با انقلاب اسلامی کشف شدیم

خیلی بچه بودم که ساز شروع شد. البته من اصلا نبودم و دوتار بود. با من نیامده، اما من که آمدم بود، در خانه مان، خانواده مان، همه جا بود. آن قدر که با صدایش زندگی یاد گرفته‌ام. زندگی کرده‌ام. غم بوده، عروسی بوده، هر چه بوده، ساز بوده است. اصلا ساز را که نگاه می‌کنم یاد پدرم، مادرم، بچگی‌ام، اصلا یاد همه زندگی‌ام می‌افتم. چون با این ساز زندگی کرده‌ام. به پدرم مسیح بخشی می‌گفتند الگویی بود برای بخشی‌ها. وقتی عروسی بود نیاز نبود کسی دعوتشان کند همین که از دور دود را می‌دیدند دوتارشان را به گردن می‌انداختند و سوار مادیانش می‌شدند و می‌رفتند.

در عروسی چهار پنج تا بخشی دور هم جمع می‌شدند. آن وقت با هم رقابت می‌کردند. آن زمان هم این تارهای دوتار مثل حالا سیم نبود. نخ ابریشم بود. آن هم از نوع ابریشمی که آب نخورده بود به نام کال. خدا بیامرزد مادرم را. خودش در دشت مغان سه جا کرم ابریشم می‌انداخت و ابریشم خالص از آن برمی‌داشتیم. عروسی‌ها که می‌خواستیم برویم مادرم برایم تار می‌بافت. یعنی دو نخ نازک ظریف آماده می‌کرد برای ساز که هر کدام 12 رشته نازک بود که به هم بافته شده بود و به هر یک از آنها یک تار می‌گفت. می‌گفتم چرا همه را جمع می‌کنی به هم می‌بافی؟ می‌گفت: می‌روی عروسی ساز می‌زنی این ابریشم داغ می‌شود، یک لته‌ای از آن پاره می‌شود و حالت خودش را از دست می‌دهد. اگر لته‌های دیگر نباشد نمی‌توانی خوب ساز بزنی.

قدیم‌ها وارد بودند ابریشم کال نگه می‌داشتند. پیله را به آب می‌انداختند، پشه می‌داد بعد کلاف می‌کردند و ابریشم را برمی‌داشتند. مادرم هر سال پنج کلاف برایم نگه می‌داشت. می‌گفتند ابریشم به آب نرسیده.

عروسی‌های آن وقت داستانی بود برای خودش. آن‌وقت توی عروسی بخشی‌هایی که کارکشته بودند همین که صاحبخانه می‌رفت چای بیاورد سازت را لال می‌کردند. این راهی بود که بین بخشی‌های قدیمی و کارکشته رواج داشت و آن را می‌دانستند. می‌آمدند می‌گفتند سازت را می‌دهی نگاه کنم. خب طرف مقابل هم نمی‌دانست او می‌خواهد چکار کند. اما او انگشتش را در گوشش کرده بود و با روغن درون گوش، ساز را آلوده می‌کرد. ساز را می‌گرفت انگشتش را روی تارهای ساز می‌کشید و هی تکرار می‌کرد عجب تاری! عجب تاری! به به به به. خلاصه بعد دیگر تار لال‌لال شده بود.

خلاصه وقتی می‌رفتند رقابت کنند همه می‌گفتند ای وای دوتار فلانی لال است. این بخشی از میدان به در می‌شد. خلاصه این‌طور به هم نارو می‌زدند. حیله می‌کردند و همدیگر را شکست می‌دادند. آخر سر دیدند هیچ چیز علاج بخشی‌ها نمی‌شود و دست از این حیله برنمی‌دارند و به هم نارو می‌زنند، ابریشم را برداشتند و سیم انداختند. اما همان‌طور که جنس چوب دوتار از درخت توت است جنس تارهایش هم باید از درخت توت یا همان ابریشم باشد. ابریشم از همان کرم درخت توت است دیگر.

پدر من بخشی آشخانه بود. یک پنجه‌باشی هم نزدیک ما طرف مانه بود. هرچه بخشی آن طرف بود را صاحبی می‌کرد و بهشان زمین می‌داد. زن پنجه‌باشی هم از آنها مراقبت می‌کرد و به آنها دانه می‌داد پنبه بکارند و زندگی کنند. اما بخشی‌های آنجا و ما، پنجشنبه‌ها دور هم جمع می‌شدیم و شعر می‌گفتیم و خلاصه همه می‌خواستند حرفی بزنند که همدیگر را بشکنند. این یکی می‌گفت و آن یکی. مثل بچه‌ها که دعوا می‌کردند و دو تایی به هم فحش می‌دادند گاهی. می‌خواستند کم نیاورند.

یادم هست اولین دو تارم را پدرم برایم درست کرد. به پنج قران کاسه دوتارم را خریدم. پنج قران خیلی زیاد بود آن زمان. شما نمی‌دانید چقدر می‌شود! یادم هست دنبال دسته برای سازم گشتم. پیدا نکردم و ناراحت شدم. یک همسایه دسته از چوب کرکا داد به من و گفت: مال تو. با خوشحالی رفتم و گفتم بابا برای من ساز درست کن که از عروسی‌ها ماندم. همین که رنده زد و درست کرد در بالای دسته یک عکس برنو درآمد. گفت این تار تو قیمت دارد. هر که ببیند از تو می‌گیرد. یک مستر بود از آمریکا می‌آمد درس می‌داد. یک شب رفتم برایش تار زدم. گفت سازت را به من بده. هر چه گفتم این ساز را با همه آشخانه عوض نمی‌کنم بی‌فایده بود. دوصد تومان به من داد و تار را برد.

من چهار سال زیر دست پدرم چهار سال هم زیر دست یک استاد دیگر که به او دایی می‌گفتند، نواختم. الان به هر بخشی بگویی ساز را برای چه اختراع کردند نمی‌داند. حیف که دو چیز در این نقص دارد. البته در سه تار هم دو چیز نقص دارد. فقط نی و دف هیچ نقصی ندارند. نی را در تعزیه هم می‌شود بزنی، اما دیگر سازها را نه. دف را هم نمی‌گویم چرا، جزو اسرار است. بخشی همه رازها را که بگوید، سازش از ساز بودن می‌افتد، بگذارید بقیه اسرار را نگویم.

از زندگی هم راضی‌ام. من بخشی‌ام و می‌گویم بخشی، روز سخت در زندگی ندارد، چرا که وقتی خداوند بخششی در حق او کرده و مورد عنایتش قرار داده هرچه در زندگی نصیبش می‌شود زیبایی و شادی است و حتی مشکلات زندگی هم او را در برابر سختی‌های بعدی مقاوم می‌کند. مگر پنجه زدن بر سیم تار و از ته دل نوای «ا... مزار» سردادن غمی باقی می‌گذارد؟ ولی اگر بخواهم بگویم شیرین‌ترین دوران زندگی‌ام از کی آغاز شد باید چند سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی را بدانید، چرا که تا آن تاریخ اگر مردم به ما به چشم مطرب، نوازنده و مجلس گرم‌کن نگاه می‌کردند پس از پیروزی انقلاب به چشم هنرمند نگاه کردند. به ارزش هنر من و امثال من پی بردند و به این درک رسیدند که پنجه زدن بر سیم‌های تار و بیان داستان‌ها و حماسه‌ها، بیان ارزش‌های معنوی و میراث کهن ماست. ما نوازندگانی که ساز و آوازمان ریشه در فرهنگمان داشت عتیقه‌ای بودیم که با انقلاب اسلامی کشف شدیم. من یک بخشی کشاورزم، چشم بر آسمان دوخته و دل به امید خدا سپرده‌ام و نان و شهرت و نامم را او عطا کرده است. به کم قانع و شاکرم.

{$convert_old_media}
newsQrCode
ارسال نظرات
پوشش آتش‌نشانی در مسیر رشد

معاون دبیر ستاد هماهنگی امور ایمنی و آتش‌نشانی کشور در گفت‌وگو با «جام‌جم» به تشریح آخرین وضعیت تجهیزات و ظرفیت عملیاتی آتش‌نشانی می‌پردازد

پوشش آتش‌نشانی در مسیر رشد

۲۰۰ بار اهدای زندگی

حسین زمانی، بازیگر تلویزیون در گفت‌و‌گوی اختصاصی با روزنامه «جام‌جم» از ۲۰۰ بار اهدای خون و ترویج فرهنگ ایثار می‌گوید

۲۰۰ بار اهدای زندگی

نیازمندی ها