گزارشی از تولید سریال آواز مه : گل آقا مرغ و خروس های محله را هم دوست دارد؛
سال 1372 حسینعلی لیالستانی پس از ساخت اولین فیلم سینمایی اش با پیشنهاد ساخت سریال از سوی مسوولان تلویزیون مواجه می شود در آن مقطع مسوولان این رسانه تمایل داشتند کاری متفاوت با آثار روزمره تلویزیونی انجام دهند
کد خبر: ۱۰۲۲۰
اما تمایل لیالستانی برای ادامه فعالیت در سینما، باعث شد تا عملا ساخت این سریال به نتیجه مشخصی نرسد چهار سال پس از آن در زمان حضور محمد حسین صوفی در شبکه دوم سیما، طرح نوشته شده از سوی لیالستانی به تصویب رسید. او در سال 77 ، نگارش فیلمنامه را آغاز کرد و سال 80 نیز همچنان مشغول نگارش فیلمنامه بود. در این مقطع ، طرح تصویب شده در شبکه دوم نیز، به شبکه اول سیما ارسال شد و در نهایت با بازنویسی فیلمنامه طی 8 ماه و با پیشنهاد مدیر شبکه اول سیما، فروغ کاخ ساز به عنوان تهیه کننده سریال دوستی در بلندی ها انتخاب شد کاخ ساز، فیلم های قبلی این فیلمساز را دیده بود و این نوع سینما را که نشانه هایی از یک سبک شخصی ، با مضامین سوررئال در آن وجود داشت می پسندید در نهایت ، او علاوه بر تهیه کنندگی ، طراحی لباس را نیز در این پروژه به عهده گرفت و البته با توجه به این که قرار بود سریال برای تلویزیون ساخته شود، مضمون های موجود در کارهای قبلی لیالستانی این بار به صورتی قابل فهم تر، در این سریال تکرار شد در این فیلمنامه نیز، تفاوتی میان زمان حال ، آینده و گذشته وجود ندارد. تاکید خاصی بر مکان جغرافیایی خاصی نمی شود؛ اما در قسمتهایی اسب ، گاو، جوجه و حیوانات دیگر مانند بازیگران اصلی عمل می کنند و دوربین آنها را تعقیب می کند در فضاهایی سوررئالیستی ، آدم های قصه با کودکی خود روبه رو می شوند و یا بزرگسالان امروز، با دوستان زمان کودکی خود مواجه می شوند دوستانی که سالها قبل در جبهه به شهادت رسیده اند فیلمنامه لیالستانی ، شامل بیست قصه مجزاست که مجموعا در زمانی حدود هزار دقیقه به تصویر کشیده می شود. از ویژگی های این فیلمنامه می توان به نگارش دیالوگ ها به زبان گیلکی اشاره کرد از سوی دیگر، لیالستانی در شخصیت پردازی ، شخصیت ها را از زبان شخصیت های مقابل معرفی می کند و در انتخاب بازیگران نیز، بازیگران تئاتری را بیشتر به کار می گیرد. در طول کار نیز به جای توضیح دادن واکنش ها، بازیگران را در موقعیتی قرار می دهد که بتوانند واکنش خود را بروز دهند و در نهایت پیشنهادهای آنها را نیز در صورت مناسب بودن قبول می کند من در چهارراه تلاقی حادثه ، رویا و واقعیت زندگی می کنم این جمله ای است که لیالستانی در توصیف چگونگی نگارش فیلمنامه بیان می کند. زمانی که او نگارش فیلمنامه ای تلویزیونی را آغاز کرد، براساس شناختی که یکی از بازیگران ثابت آثارش کامران علی فیوضات داشت در ابتدا مردی را تصویر کرد که در روستا زندگی می کرد و زنش ، پرقدرت ترین فرد روستا بود. زن ، هیزم می شکست و مرد به دوش می گرفت و به روستا می آورد مرد نیز برای آن که خود را ثابت کند کتابهای فلسفی می خواند مطالعه می کرد لیالستانی در مقطع تولید، شیوه پلان سکانس را انتخاب کرد او از این شیوه در فیلم های قبلی اش نیز استفاده کرده بود. نماهای طولانی و حرکت مداوم دوربین به نوعی که حتی دوربین نیز میزانسن دارد و خود، یکی از شخصیت های اصلی داستان است از ویژگی های این شیوه تصویربرداری بود که در برخورد اولیه ، عوامل ، گیج می شدند و پس از گذشت چند روز کم کم با آن شیوه انس پیدا می کردند.یکی از شهرهای شمالی کشور، به عنوان لوکیشن اصلی انتخاب شده بود پیش تولید سریال از اواخر آذر80 و تصویربرداری ، در اواخر بهمن ماه همان سال شروع شد. نقش های اصلی را بازیگران حرفه ای سینما و تلویزیون از خسرو شکیبایی گرفته تا فرخ نعمتی ، سیروس گرجستانی ، لعیا باستانی بازی می کردند. برای ایفای نقش های دوم و سوم نیز بازیگران محلی از انزلی تا رشت و از آمل تا لاهیجان انتخاب شدند در انتخاب این بازیگران تجربه های جعفر ستاری و محمود طالب سربازی ، بسیار راهگشا بود. ستاری ، مدیر تولید پروژه فعلی ، در سریال پس از باران دستیار کارگردان و برنامه ریز بود او به همراه سربازی به سراغ اداره های ارشاد، انجمن های نمایش و سایر مراکز فرهنگی شمال رفتند و با انتخاب این بازیگران ، ترکیب کلی بازیگران را کامل کردند؛ اما هنوز مساله ای مهم وجود داشت انوشیروان حداد که در پروژه تابلویی برای عشق نیز دستیار لیالستانی بود ماجرا را اینگونه روایت می کند : شخصیت کودکی در فیلمنامه وجود داشت که با توجه به زمان طولانی تصویربرداری و نیز خصوصیات فیزیکی نمی توانستیم او را از میان بازیگران تهرانی انتخاب کنیم آنها سرانجام داریوش عسگری را برای ایفای نقش اسفندیار انتخاب کردند. داریوش ، اهل فومن بود و پیش از آن در فیلم کوتاهی با نام بچه ها آشق می شوند بازی کرده بود و زمانی که برای حضور در این سریال انتخاب شد، در کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند.ساختمانی 5 طبقه در ابتدای جاده ورودی به شهر لاهیجان روی دیوارهای این مجتمع آپارتمانی ، شعارهای کوبنده ای با رنگ آبی ، علیه یک تیم فوتبال دسته اولی نوشته شده است طبقات مختلف این ساختمان در اختیار گروه سازنده سریال است مه نشسته بر روی جنگل ها و کوههای اطراف و بوی کارخانه چای سازی کنار جاده ، فضای نسبتا شاعرانه ای ایجاد کرده است پارکینگ این ساختمان سیمانی ، با نصب نایلون و چیدن صندلی های پلاستیکی ، به رستوران تبدیل شده است . تابلوهای نصب شده بر دیوارهای این رستوران ، توجه دوستان عزیز را به چند نکته جلب می کند : ورود به آشپزخانه ممنوع است ، پنج دقیقه قبل از حرکت ، از سرو صبحانه معذوریم ، ورود به اتاق گریم ، بدون هماهنگی ممنوع است ، با سیگار روشن به انبار لباس وارد نشوید روی تابلوی سبزرنگی که برجسته تر از دیگر تابلوهاست ، برگه هایی با امضای شهلا بهاری برنامه ریز گروه درج شده است که برنامه کاری ساکنان این ساختمان را در روزهای آینده مشخص می کند. به دلیل آن که 95 درصد از لوکیشن ها خارجی است ، تغییرات آب و هوا نقش تعیین کننده ای در وضعیت کاری دارد. به گفته یکی از دست اندرکاران همیشه سر به آسمان داریم تا ببینیم وضعیت هوا چگونه است امروز نیز، به دلیل بارانی که بارش آن از صبح آغاز شده ، کار تعطیل است . عده ای در اتاق های خود مشغول استراحت هستند و عده ای نیز از تلویزیون 40 اینچی که هدیه موقت مدیران شبکه اول سیماست ، مشغول تماشای تکرار یکی از سریال های تلویزیونی هستند. در انتهای این رستوران ، شهلا بهاری در حال مطالعه و یادداشت برداشتن است . گروه سازنده آواز مه هر روز طبق برنامه ریزی او، ساعت 30/6 از خواب برمی خیزند و ساعت هفت کمپ را ترک می کنند. این برنامه ریز، با بدشانسی کوچکی مواجه شده است : خسروشکیبایی ، بازیگر نقش اول ، در اثر سرماخوردگی ، ریه هایش چرکی شد و پزشک معالج او اعلام کرد تا دو روز نباید در مقابل دوربین حضور یابد بهاری ، برنامه خود را برای این مدت تغییر داد؛ اما با ادامه این وضع ، بازیگر نقش ایلیا با نظر پزشک معالج و تهیه کننده قرار شد برای استراحتی یک هفته ای به تهران برود و حالا برنامه ریز باید برای تصویربرداری قسمت دیگری از سریال که این بازیگر در آن حضور ندارد، برنامه ریزی کند فعالیت اصلی او مستندسازی است ، اما در برخی سریال های تلویزیونی همچون حجربن عدی و همشاگردی ها به عنوان برنامه ریز حضور داشته است در طول گفتگوی نیم ساعته ای که با او داشتم ، اشاره کرد که هنوز تصویربرداری اصلی ترین لوکیشن آغاز نشده است . آنها تصمیم گرفته اند پیش از گرم شدن هوا از سکانس های خارجی تصویر بگیرند و پس از آن ، به سراغ این لوکیشن که لوکیشنی ثابت و داخلی ، خارجی است بروند او می گوید : شنیدم اینجا گرمای بدی دارد، گرما در صحنه های خارجی ریتم کار را کند می کند. با شروع گرما، به لوکیشن داخلی می رویم که خانه یکی از شخصیتهای اصلی داستان است مهتاب تصمیم می گیرد خانه قدیمی خودش را تبدیل به درمانگاه کند و ما مراحل و وضعیتهای مختلف این خانه را در سریال می بینیم بهاری را با مشغله فراوان و گرفتاری تازه اش تنها می گذارم . کار تولید سریال تا امروز به صورت منظم ، با روزی 7 تا8 دقیقه ضبط مفید پیش رفته و گاه که انرژی عوامل زیاد بوده به مرز پانزده تا شانزده دقیقه نیز رسیده است و حالا با مساعد شدن شرایط جوی ، همه امیدوارند برای فردا بار دیگر، سر صحنه تصویربرداری حضور پیدا کنند با شکیبایی ، ساعتی پیش از حرکت به سمت تهران ملاقات می کنم ؛ در اتاقی که کف آن ، با فرشی 3 در4 پوشانده شده و تختی چوبی و میزی کوچک ، دیگر وسایل آن را تشکیل می دهد. گوشه ای از همین اتاق پاکت بزرگی از عکس های رادیولوژی افتاده که مقابل نام بیمار، نام این بازیگر را نوشته است . در غربت همه چیز سخت است و بیماری سخت تر گفتگوی کوتاه میان ما با سرفه های گاه و بیگاه او بارها قطع می شود، اما با اشتیاق و در نهایت ادب ، هیچ سوالی را بی پاسخ نمی گذارد آخرین بار که با او گفتگو کردم ، مشغول بازی در نقش سید در سریال تفنگ سرپر بود حالا کیلومترها دورتر از بیابان های اصفهان ، اینجا نقش شخصیتی به نام ایلیا را بازی می کند برایم توضیح می دهد که این شخصیت ، شاعری است که گازهای شیمیایی از زمان جنگ یادگارهایی در جسمش گذاشته است او حالا پس از سالها، به روستایی بازگشته که در آن متولد شده و زمانی پشت میزهای مدرسه آن تحصیل می کرده است پس از آن که دومین کتاب شعر او چاپ می شود، دوستان او متوجه می شوند که زنده است و به سراغش می آیند به گفته شکیبایی ، ایلیا روحیات خاصی دارد؛ در صحنه هایی او را می بینیم که دوستان قدیمی اش که در جبهه با هم جنگیده اند و شهید شده اند به سراغش می آیند و با او ملاقات می کنند او، دچار ناامیدی شده ، اما دوستانش ، مسیر تازه ای مقابل او قرار می دهند و در نهایت ، او را به زندگی امیدوار می کنند. وقتی از او می خواهم درباره این نقش جزئی تر صحبت کند در جمله ای ، احساس خود را نسبت به این شخصیت اینگونه بیان می کند : بشر تنهاست ؛ ایلیا تنهاتر، و من این تنهایی را احساس کرده ام و اضافه می کند : او بیمار است و از این بیماری رنج می برد؛ اما بیماری اش را پنهان می کند زیرا این درد را نوعی سربلندی می داند. او عاشق است اما خویشتنداری می کند شکیبایی درباره این نقش ، جمله جالبی به کار می برد : ایفای این نقش ، دستمزد تمام دوران کاری من است و در تکمیل این عبارت می گوید: شخصیت هایی که در گذشته ، نقش آنها را بازی کردم با این شخصیت تفاوت بسیار زیادی دارند این یکی اندکی یا به کلی با بقیه فرق دارد. علت این تردید هم این است که فکر می کنم بهتر است کار را در نهایت و هنگام نمایش عمومی قضاوت کرد پیش از آن که دوباره سرفه ای طولانی حرف زدن شکیبایی را قطع کند، از او خداحافظی می کنم به سراغ فرخ نعمتی می روم بازیگر نقش عنصری او یکی از شخصیت های محوری داستان و نقطه مقابل شخصیت ایلیا است آنها نماینده دو فرهنگ و دو دیدگاه متفاوت هستند توضیح نعمتی این تقابل را روشن می کند : عنصری در کودکی ، از سوی شخصی به تهران برده می شود تا درس بخواند. پس از تحصیل در تهران ، به فرانسه می رود و در آنجا، در رشته جامعه شناسی تحصیل می کند و دکترا می گیرد او فردی روشنفکر است و حالا که پس از30 سال به زادگاهش برگشته ، پدرش فوت کرده و مادرش نیز حاضر به پذیرش او نیست ؛ اما با پادرمیانی اهالی ، در خانه قدیمی خود ساکن می شود نعمتی از معدود بازیگران این پروژه است که با لیالستانی سابقه همکاری داشته است : در فیلم تابلویی برای عشق نقش عزرائیل را بازی کردم متن این مجموعه ، برعکس بسیاری از سریال ها که در شروع کار، تنها قسمت کمی از آن آماده است به صورت کامل نوشته شده است اما لیالستانی کارگردانی است که از بازیگرانش توقع خلاقیت دارد توضیحی که او درباره صحنه می دهد توضیح بازی نیست ، بلکه توضیح درباره فضایی است که بازیگر در آن شناور است و باید حرکت کند و در برابر پیشنهادهایی که به منظور تکمیل کار مطرح می شود بسیار انعطاف پذیر است . نعمتی معتقد است کارگردانی یعنی قسمت های سفید متن و از این نظر، لیالستانی را کارگردانی موفق می داند. وقتی از او درباره احتمال موفقیت سریال در میان مخاطبان تلویزیون می پرسم ، پاسخ می دهد: هر کاری که ساخته می شود، مخاطب خاص خود را دارد، مهم این است که سریال های مختلف بتوانند افرادی را که مخاطب آن کار نیستند جذب کنند آواز مه قصه نابی دارد لوکیشن ها، فضاسازی و دیدگاه کارگردان بسیار بکر است و سر تا سر متن سرشار از زیباییهایی است که نمی توانم آنها را توصیف کنم و این فضاها برای تلویزیون، نو و تازه است.روستایی که به تعبیر فرخ نعمتی نقطه پرتاب به سوی خدا است ، ساکنان مختلفی دارد که هریک از جایی آمده اند تا قصه های این سریال را شکل دهند نقش یکی از این شخصیت ها را نیز سیروس گرجستانی بازی می کند او را زمانی ملاقات می کنم که با خوشه ای سیر وارد رستوران می شود و با دادن آن به آشپز، می خواهد آن را برای خوردن همراه غذا، برایش آماده کند صدایش گرفته است می گوید هنگام ایفای نقش ، بد بازی کرده و صدایش این طور شده است گرجستانی نقش ستوان را بازی می کند بازنشسته ای که پس از پایان خدمت در ارتش به سرزمین آبا و اجدادی خود می آید تا ادامه عمر را در آنجا بگذراند. همسر او زمانی که او در جبهه بوده فوت می کند و حالا استوار با خواهرزاده اش تیمور زندگی می کند که جوانی ورزشکار است و بیشتر اوقات ، استوار به او تکیه می کند. این ارتشی قدیمی که رفتارش آمیزه ای از خشونت ، توام با انعطاف و ملایمت است دوست دارد در روستایی که در آن زندگی می کند همیشه صلح و صفا برقرار باشد و همین مساله باعث میشود این پیرمرد سرد و گرم چشیده روزگار، گاه دخالتهایی در رفتار اهالی کند.مساله دیگری که گرجستانی درباره آن صحبت می کند، شیوه خاص تصویربرداری سریال است : هر پلان بین 5 تا15 دقیقه طول می کشد. اگر همه متن را تقسیم کنیم ، بیش از300 پلان می شود که حضور در هر یک از آنها برای من به عنوان بازیگر، مانند حضور در یک تئاتر است مهرداد نظری زمانی که فیلمنامه را می خواند، احساس می کرد کتاب شعر می خواند و زمانی که به انتهای فیلمنامه رسید، هیچ چیز از این کتاب شعر را حفظ نبود شخصیتی که او، نقش آن را بازی می کند گل آقا نام دارد؛ آدم بزرگی که در عین معصومیت و مظلومیت ، عکس العملها و رفتارهای کودکی معصوم را بروز می دهد. رفتارهایی که آدم بزرگها از درک آن عاجزند و گاه این رفتار او برایشان آزاردهنده به نظر می رسد گل آقا عقب مانده ای ذهنی است او همه جا حضور دارد، در میان همه می لولد و شیطنت های او، گاه ماجراهایی طنزآمیز به وجود می آورد. او از معدود افرادی است که حال و احوال ایلیا را درک می کند زنی به نام آهو و پسری به نام اسفندیار دارد، این تکیه کلام خاص اوست : گل آقا، ایلیا را دوست دارد، آهو را دوست دارد، کفاش را دوست دارد، ستوان را دوست دارد و تمام مرغ و خروسهای محله را هم دوست دارد