به بهانه پرپرشدن 13 گل نشکفته دخترم لااقل می گذاشتی ببوسمت

باورش نمی شد مامان برگه رضایت نامه اش را امضا کند مامان جون شنبه می خوان ما رو ببرن گردش این کاغذ رو امضا کن خواهش می کنم مادر مریم می دانست اگر نگاهش را به نگاه التماس آمیز دخترش بدوزد
کد خبر: ۸۳۶۲
دستش می لرزد و زیر برگه را امضا می کند. سعی کرد چشمانش را از مریم بدزدد. مامان ! آخه شما دفعه قبل هم اجازه ندادی . بچه ها می گفتن خیلی بهشون خوش گذشته .مادر مریم ، خودکار را برداشت . آن را چند بار میان انگشتانش چرخاند. بالاخره تسلیم شد.جمعه ، مریم توی پوست خودش نمی گنجید؛ شام نخورد؛ به اصرار مادر توی رختخواب دراز کشید. اما چشمانش روی هم نمی آمد. دلش می خواست زودتر صبح بیاید. مامان ! چند ساعت دیگه تا صبح مونده ؛ بخواب دخترم . چشمات رو ببند که خواب توی اونها نره .فرشته ها، روح مریم را در آغوش گرفتند و با خودشان بردند. مریم تا صبح توی چمنها بازی کرد؛ دوید و دوید تا به آخر دنیا رسید؛ قهقهه های کودکانه اش ، فرشته ها را هم به وجد آورد.صدای غرش آسمان ، تا عمق جان مادر مریم را لرزاند. از سر شب بیدار بود. هیچ وقت اینقدر از آسمان قرمبه نترسیده بود. دلش گواهی بدی می داد. دلشوره دیوانه اش می کرد. چند بار پرده اتاق را کنار زد و به بیرون نگاه کرد. در میان برق آسمان ، مریم را با چهره خندان دید.تصمیمش را گرفت : مریم نباید فردا برود.2 - 3 بار بالای سر مریم آمد. خنده ای که روی لبهای دخترش مانده بود، تصمیمش را عوض کرد. خم شد و صورت مریم را بوسید. قطره اشکی که از چشمش سرازیر شد، روی مژه های مریم چکید. انگار شبنمی روی گلبرگی. دخترم ! یه لقمه نون بخور. نه مامان دیر می شه . الان بچه ها می رن. پس صبر کن یه لقمه نون و پنیر، توی کیفت بذارم. تو رو خدا مامان اجازه بده زودتر برم و لقمه نان توی دست مادر، خیس عرق شد و بوسه ای که می خواست حواله صورت مریم کند، روی لبانش خشکید. مریم ! مواظب خودت باش.جواب مریم توی دالان حیاط خانه پیچید: چشم مامان . خداحافظ! صدای خنده مریم در میان هلهله شادی دوستانش در پارک شهر گم شد. گلهای پارک ، از خوشحالی مریم و همکلاسی هایش به وجد آمدند اما آسمان همچنان می غرید. دل توی دل مادر مریم نبود: چند بار بی هدف به خیابان آمد. از مغازه سر کوچه ، چند تا شکلات خرید. به خانه برگشت می خواست برای ناهار غذا بپزد اما دستش به کار نمی رفت . باران تند شده بود باز هم رعدوبرق. مامان ! مامان !استکانی که دست مادر مریم بود از دستش افتاد بند دلش پاره شد چادرش را برداشت و دوید این صدای مریم نبود؛ نه ! اشتباه نمی کنم خودش است.مریم هنوز داشت می خندید چشمهایش باز بود فرشته های شب پیش ، دوباره آمده بودند مریم با آنها بازی می کرد، سرخوش و خندان فرشته ها او را از روی آب استخر بردند.مادر سر کوچه ایستاده بود لقمه نان و پنیر در دستش چشمهایش را به دوردست خیابان دوخته بود لبهایش خشک شد نای ایستادن نداشت می خواست بدود. پاهایش یاری نکرد همراه با صدای غرش مهیب آسمان ، قطرات باران روی صورتش ریخت و اشکهایش را شست . روی زمین نشست و به دیوار کوچه تکیه داد. مریم ! بی انصاف ! لااقل می گذاشتی ، موقع رفتن صورتت را برای بار آخر ببوسم و آسمان باز هم غرید.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها