تشکر لازم نیست ارسالش کنید! (من کاری نکردم برادر. شمایید که عین شمسی در آسمان آموزش میدرخشید و من و جامعه باید ممنون شما باشیم که بچههای این ملک رو، هر تعداد که دوروبرتان است، از همان سنین کودکی اهل مطالعه بارمیآورید. فرد و جامعة اهل مطالعه، مشکلات کمتر و رفاه بیشتری دارد. همه هم از دست همدیگر درامانند! و در آخر: این بود انشای من!)
محمود فخرالحاج از قم: بعد از گذشت پنج سال، با تغییرات بسیاری که به وجود آمده اما نتوانستم از چاردیواری دل بکنم. هر چند دلنوشتههایم کمتر شده و بوی قدیم میدهد اما با علاقه همراه صفحة بروبچهها هستم.
مایة فخر خودمونی جناب الحاج! علاقه ما هم به نوشتههای شما محفوظه در جای خود، چونان بُراده در پیشگاه آهنربا!
سپیده: در جواب اون دوستی که گفته چرا دخترا تنها میمونن، باید بگم چون که [بعضی] دخترا ادعاشون بیشتره. مگه نشنیدی که حافظ میگه: الا یا ایها الساقی، ادر کاساً و ناولها/ که عشق آسان نمود اول... ولی تو این گرونی و تورم، خرج عاقد و تاج عروس و... از این جور مشکلهاااا!
بفرما! اندک اندک... جمع مستان هم رسید
سارا مختارپور از اندیشه: در خواب منی اما، از عشق تو بیدارم، یک لحظه کنارم باش، من خیلی دوستت دارم/ به دست تو نزدیکم، از دست دلم دوری، تنها تو نگاهم کن، تا عشقُ بلرزونی/ با یاد تو آرومم، آشفته بتنهایی، من یا دل درویشم؟ از عشق چه میخواهی؟/ تو رفتی و من حالا، با عشق تو در جنگم [...].
گوشت رو بیار نزدیک بقیه نشنون! از من میشنوییییی، اگه میخوای توی جادة ترانهسرایی و شاعری رانندگی کنی، آییننامة راهنمایی و عروض و قافیهرانیش رو بخون که به قلل رفیعتری برسی (از منم نمیشنوی که دیگه هر کار میخوای بکن... به من چه اصاً! عح!).
فرشته بیبال زمینی: چرا دلم میخواد ببارم و نمیشه؟ اصلا چرا دلم میخواد ببارم؟ چرا باید اطرافیانم باعث هوسِ [به گریه] انداختن چشمهایم شوند. چشمهای من که به این بهانهگیریها عادت نداشت؛ حتماً قلبم آن را از راه به در کرده. گذشته از قلبم، چرا هیچکس از اشکهای من سیر نیست؟ چرا دنیا اینقدر بیمعرفت شده؟ همه کویریاند و باران میخواهند.
بدون نام: من کمتر از یه ساله شدم خواننده چاردیواری اما دارم میترکم از فضولی که این حسامی کیه، وای به حال اونی که ده ساله خوانندة شماس! خیلی نامردیه!
نامردی از خودموتوشونه! ما اومدیم خودمون رو معرفی کنیم گفتن تنها صداس که میماند! خب ما که یه صدای خوشی نداشتیم! گفتیم چه کاریه؟ توصیف و نمایش سیمامونم کلاً بیخیال شدیم!
ستاره: من شما و بچههای چاردیواری رو خیلی دوست دارم. دوشنبهها که چاردیواری میخرم احساس آرامش میکنم. مثل اینکه حرفای دلم رو دارن هر هفته چاپ میکنن. اگه مطلب برات بفرستم قول میدی چاپ کنی و نظرت رو بهم بگی؟!
چرا که نهههه! به شرطی که قانونای صفحه رو رعایت کنی (نوشتههات حاصل فکر و قلم خودت باشه و... الی آخر) خوشحالم میشم.
ا.ب.گلشن: سالها سوختی همچون شمع. سخن گفتی و نسل خود را سیراب کردی. تو تشنة حقیقت بودی. تو عاشق بودی و به راهی که میرفتی ایمان داشتی. برادر خوبم، معلم و شمع راهم[...].
بدون نام: شما نه به ایمیلم جواب میدهید نه به پیامهایم.
پس باس نتیجه بگیری که نه ایمیلت به دستم رسیده نه پیامات! نشونی ایمیل رو درست وارد میکنی؟ شمارههای پیامگیر رو چی؟ اسمت رو آخرش مینویسی؟ شایدم ننوشتی واسه چاردیواری و بروبچه یا ضمائم و صفحات دیگه؟!
فاطمه ولیپور از کرج: گفتی به رنگ آبی شو در قاب پنجرهها/ همچو دریا آبی و همچو آبیِ آسمانها/ گفتی سبز شو بر بوم خاطرهها/ سبز سبز به دشت شاپرکها/ گفتی پروبالی شو پروانه را/ بشکن این سکوت حنجره را/ باش گل و چون غنچه لب بگشا/ برون آ، همچو فریاد از سر سینهها/ سر به اوج آر چون سروی ناز/ که میرقصد به آهنگ نسیمی دلنواز/ بره آهویی گریزپا باش به دشت و دمن/ یا که چو کودکی خرد یا همچو عروس چمن/ [...]
نیما از کرمانشاه: سالها به رسم عادت، کنار سفرة هفتسین مینشستم و آرزوهایم رو به امید برآورده شدن در دلم بازگو میکردم. نمیدونم چرا، ولی به هیچکدومشون نرسیدم. از روزی که پیه کنکور به تنم مالید، یاد گرفتم که باید آرزوهام رو مثل رشته دانشگاهی اولویتبندی کنم حالا چند سالی میشه که به آرزوم میرسم. شاید چون اولویت اولم سلامتیه.
خ.ن: کوبیده بود صفحه! چه جوری این همه نامه رو جا دادی؟ خیلی خوب بود. همیشه اگه پوزیشن نامهها این جوری باشه خیلی خوبه. ساختارش، ایدة خانة پیامکها و... خیلی خوب بود.
دیگه کاریه که از دستم برمیاومد! (خسته نباشم، نه؟ ضرب زدم به خودم واقعاً!)
میرهادی تمدنی، 24 ساله: خوابیدهام در اتاقی دربسته و تاریک. به این فکر میکنم که این اتاق تاریک و شلوغ، ذهن خستهام است. نمیدانم این اتاق بر من محیط است یا در ذهنم محاط. پرده را کنار میزنم، نگاهم به کلبهای است در این حوالی و راهی تا دوردست، تا بینهایت. غمهایم افزون میشود. نمیدانم چه کنم؛ بمانم تا در اتاق تنهاییام با شکهای ذهنم روبرو شوم، راه کلبه را در پیش گیرم به امید یافتن عشقی ماندگار، یا رهسپار راهی بیبازگشت شوم در دوردست، تا نهایت همة خوبیها؛ با دانستن اینکه هرگز به آن نخواهم رسید.
گمشده در کویر: اون روزی که تو نبودی و گفتن مریضی باور نکردم. همهش احساس میکردم تو هم میخوای مثل کافه کاغذی اینا از اینجا بری. تو گفته بودی 30 بهمن خودت رو معرفی میکنی. بهت مشکوک شدم. گفتم نکنه میخوای معرفی کنی و بعدشم فلنگ رو ببندی و جیم شی. مهم اینه که هستی و واسه من و دوستان دیگه باعث دلگرمی. یادمه اون موقع که تو رفتی و یک پاسخگوی آبکی اومد[...]. لطفا هیچوقت ما رو از خودت محروم نکن.
اوووو... همچی یه چیا میگه که آدم یه شک و شبههها میافته تو مخش نکنه کیه و چیه (الان کسی فهمید چی به چی شد؟!!). بابام جان این همه آدم باسوادتر از من. وخی جانم! وخی! بَر ئولا (میشه این همه دوست خوبی رو که این مدت پیدا کردم بیخیال شم و بذاااارم برمممم؟
ق. 17 ساله: پاسخگو چرا؟ دقیقاً چرا خودتو نشون نمیدی؟ تو حاضری یه جوون اینجا خودشا به آب و آتیش بزنه تا سر در بیاره تو کی هستی؟ د بگو دیگه کشتی ما را.
ق! زیرا! دقیقاً و ثانیهتاً زیرا! بعضیا میگن اینجوری برا حرف زدن راحتترن (حالا در اصل قضیه چه فرقی میکنه، من دیگه نمیدونم!) ولی دم نقد، نزدیک آتیش نشو و یه لیوان آب سرد بخور، وقت برا معرفی همچنان هست.
رها: از آقا احسان 87 به خاطر متن قشنگش تشکر میکنم. واقعا متن اولش عالی بود. صفحة بروبچتون هم واقعاً عالی شده.
علیت و عالیت از خودتونه!
بدون نام: من همیشه توی بارون، لب کارون، سر پشت بوم و بارها و بارها نه تنها به چاردیواری بلکه به مجلات دیگر هم مسیج زدم اما هیچکدوم درج نکردن که نکردن. حالا دلم رو خوش کردم به بروبچهها. درج کنین منتظرم.
یه اسمی، رسمی چیزی بنویس، حداقل اسمت رو درج میکنیم (بیا دیگه، انتظارتم به سر رسید)!
وریجک از کلارآباد: من شش ساله با صفحة بروبچ آشنا شدم و خیلی دوستش دارم. خواهش میکنم چاپش کن تا ذوقمرگ بشم! دلم واسه زینب فخار تنگ شده، چرا نیست؟
ذوقزده شو، نه ذوقمرگ! زینب دو سه روز مونده به عید یه مطلب دربارة سال نو نوشته بود که جون میداد واسه چاپ! حیف... خ دیر به دستم رسونده بود. الانم که دیگه مناسبتش گذشته.
بدون نام: همیشه وقتی کسی بهم میگه یک کاری رو بکن اونقدر هول می شم. آخه من چیکار کنم؟ هیچ کاری رو نمیتونم درست انجام بدم.
1-تمرکز و دقت در آن کار، 2-کسب آگاهی در نحوة انجام آن کار (مجموعاً یه کلید طلایی دبش واسه موفقیتت توی هر کاری)!
آرزو از کرج: (در جواب یکی از بروبچ: منم اینقد بدم میاد از اینا که هی غر میزنن تا بفهمن پاسخگو کیه! بابا مهم اینه که یه صفحه و یه گوش داره به چه گندگی که همه جور غرغرا و حرفامون رو میشنفه هیچیام نمیگه، تازه کلید طلایی هم میده با نون اضافه!) پاسخگو جون پس چرا نامة سیاوش رو تهنا تهنا خوندی؟ تو که تکخور نبودی؟ اوووو... جییییغ... دست... هوووراااا... مبااارک...
دِ... یخده حفظ کلاس کن! (واس خندهش البت!) خُ جا کم بود و اونم گمونم خصوصی نوشته بود (ولی خبرش رو دادم که شمام خوشحال بشین). بد کردم؟ نه... بد کردم؟ ها؟ اصاً کفشامو بده میخوام برم!!