به در گفتیم دیوار بشنود

چشمم که به پیراهن‌ها افتاد، ناراحت شدم. اصلاً قابل استفاده نبودند. فهمیدم دلسوزی و مهربانی همیشگی، آنجا هم به سراغش آمده بود.
کد خبر: ۵۰۱۷۶۸

مطلب زیرخاطره‌ای است از «آمنه براری» همسر سردار شهید «حاج‌حسین بصیر» به نقل از کتاب «بصیر» که از نظرتان می‌گذرد.

اوایل مهر 1359 حسین آقا از افغانستان به ایران برگشت. می‌دانیم که جنگ با حمله ارتش بعث در 31 شهریور ماه همان سال رسماً شروع شد. یک هفته بعد یعنی اوایل مهر همسرم از طریق گروه فداییان اسلام و گروه جنگ‌های نامنظم شهید چمران به سرپرستی شهید «سید مجتبی هاشمی» از بابلسر به جبهه سرپل ذهاب روانه شد.

آن موقع تشکل‌های خودجوش به صورت داوطلبانه به منطقه عزیمت می‌کردند و به همراه ارتش و سپاه به مقابله با متجاوزان می‌پرداختند. او هم مثل سایر افراد معتقد، از تاریخ 8 مهر 59 تا 30 دی 59 به عنوان جانشین فرماندهی گروهان مشغول به فعالیت شد و بعد از اتمام مأموریت، موقعی که به مرخصی می‌آمد، بچه‌ها را در آغوش می‌فشرد و با آنها بازی می‌کرد و بچه‌ها از سر و کولش بالا می‌رفتند. حضور حاجی در خانه، محیط را شاداب و گرم می‌کرد.

هنوز مدتی از آمدنش به فریدون‌کنار نگذشته بود که باز عزم رفتن کرد و با گرد هم آوردن نیروهای فداییان اسلام از شهرهای فریدونکنار، بابلسر، آمل، محمودآباد، بابل و قائم شهر به جنوب کشور رفت و در عملیات شکست حصر آبادان به عنوان فرمانده یکی از محورهای ذوالفقاریه وارد عمل شد. آن روزها من از سمت و مسئولیت همسرم مطلع نبودم. خودش هم اصلاً اهل فیس و افاده و مطرح کردن مسئولیت و سمت‌اش نبود.

بعد از عملیات ثامن‌الائمه (ع)، موقعی که خانه بود، می‌دیدم عده‌ای از رزمنده‌ها برای ملاقات و دید و بازدید به منزل ما می‌آیند و از برخوردها و لحن صحبت کردن‌هایشان فهمیدم در عملیات ثامن‌الائمه (ع) مسئولیت حساسی برعهده داشت. بیشتر اوقات در جبهه بود. مدت کوتاهی می‌آمد و از حال و روز من و بچه‌ها مطلع می‌شد و سعی می‌کرد ما را به گشت و تفریح و زیارت ببرد.

پیراهن های کهنه مرد عرب که سوغات حاجی شد

بعد از گذشت حدود یک ماه، بدون اطلاع قبلی از سفر برگشت. می‌گفت که دوست ندارد مردم برای استقبالش، به زحمت بیفتند. برخلاف خیلی‌ها، او سوغات چندانی با خود به همراه نیاورد. برای مادرش مهر و جانماز و تسبیح و یک رادیو آورد. برای فرزندان شهید آقا برارنژاد،‌ مهدی و فرشته و زهرا و محدثه و برادرزاده‌هایش پیراهن دوخته خرید. چشمم که به پیراهن‌ها افتاد، ناراحت شدم. اصلاً قابل استفاده نبودند.

گفتم: حاجی! اینها چرا اینقدر رنگ و رو رفته‌اند؟ من رویم نمی‌شود این پیراهن‌ها را به کسی بدهم، تو که خوش سلیقه بودی؟ چرا این دفعه حواست جمع نبود؟ کی اینها را می‌پوشد؟ فهمیدم که دلسوزی و مهربانی همیشگی، آنجا هم به سراغش آمده بود. وقتی داشت از حرم به هتل برمی‌گشت، دو پیرمرد سیاه‌پوست را دید که بساط کرده بودند، اما هیچ‌کس برای خرید به سراغشان نمی‌رفت. دلش برای آنها سوخت و همه پیراهن‌هایشان را یکجا می‌خرد. پیراهن‌ها، بس که کهنه و زهوار در رفته بودند، من خجالت می‌کشیدم آنها را به کسی بدهم. ندادم و به عنوان قاب دستمال برای پاک کردن شیشه و اینطور چیزها از آن استفاده کردم.

در عمرم، انسانی دلسوز و مهربان‌تر از او ندیدم. چه در زمان زنده بودن، و چه بعد از شهادت، بارها، با مستمندان و آبرومندانی برخورد کردم که از دست و دل‌بازی‌اش برایم می‌گفتند.

واکس زدن کفش های رزمندگان در سنگر فرماندهی

نیمه شب‌ها، به طوری که شناخته نشود، به سنگر نیروهایش سرک می‌کشید و پوتین‌هایشان را به سنگر فرماندهی می‌برد و بعد از واکس زدن برق انداختن، دوباره برمی‌گرداند. وقتی نیروی جدید به محور می‌آمد، با خوش‌رویی و مهربانی یکایک‌شان را در آغوش می‌فشرد و به آنان خوشامد می‌گفت و به محض ورود با آنها ارتباط عاطفی برقرار می‌کرد.

عملیات بدر، در سال 64 انجام شد و گردان حاجی توانست پاسگاه‌های بلالیه، ابولیله عراق را تصرف کنند و ادوات نظامی‌شان را به غنمیت بگیرد. حتی در ایامی که برای استراحت به منزل برمی‌گشت، اکثر اوقات، خودش را وقف سرکشی از خانواده‌های شهدا و رزمندگان می‌کرد.

در خصوص ازدواج نیروهایش هم احساس مسئولیت می‌کرد و چنانچه رزمنده‌ای، در تأهل اختیار می‌کرد، هدایایی برایش می‌فرستاد. در تدارک ازدواج و عقدشان کمک‌شان می‌کرد و با هم در آن مراسم، تا آنجا که مقدور بود شرکت می‌کردیم.

هر چند، همسرم از تحصیلات بالایی بهره‌مند نبود و فقط تا پایان دوره ابتدایی درس خوانده بود، اما می‌خواهم بدون جانبداری و اغراق بگویم که او تیزهوش، کاردان و سیاستمدار بود و از آینده‌نگری خارق‌العاده‌ای بهره‌مند بود.

به در می‌گفت دیوار بشنود

در تربیت فرزندان هم حالا، که فکرش را می‌کنم می‌بینیم چقدر از دوره و زمانه خودش جلوتر بود. با تحکم فرزندانمان را به ادای نماز فرامی‌خواند. از نظر روانشناسی به مسایل ظریفی توجه داشت که شاید بسیاری از اساتید دانشگاه‌ها، فوق لیسانس‌ها و دکترها از آن غافل‌اند. برای انجام فرایض خاص‌، هدایا و جوایزی خاص در نظر می‌گرفت و خواسته‌های خود را همیشه به صورت غیرمستقیم به فرزندان تفهیم می‌کرد.

مثلاً اگر صبح، نماز یکی از فرزندان قضا می‌شد، آن لحظه اصلاً به روی خودش نمی‌آورد، صبر می‌کرد تا شب بشود، بعد به من می‌گفت آمنه! زودتر بخواب تا صبح نمازت قضا نشود. به در می‌گفت تا دیوار بشنود.(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها