در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ضمن گرامیداشت یاد و خاطره این شهید، خوشهای از خرمن معرفتش را توشه راه میکنیم.
هر وقت به منزل پدرش میرفت دست پدر و مادرش را میبوسید. هیچگاه به خود اجازه نمیداد جلوتر از آنها حرکت کند و یا زودتر از آنها دستش را به سوی سفره دراز کند.
به تجملات دنیا چشم نداشت. اتاق نشیمن را دو قسمت کرده بود. روی یک قسمت فرش و مابقی حصیر انداخته بود و خودش روی حصیر مینشست و میخوابید. میگفت میترسم نشستن و خوابیدن روی این فرش گرم و نرم، مرا از یاد محرومین غافل کند و نزد خدا شرمنده شوم.
از جبهه به همسرش نوشت: کاش میشد خانمها هم به جبهه بیایند. هر کسی به این جا بیاید ساخته میشود و آن موقع است که میفهمد دین اسلام یعنی چه.
آخرین بار که به جبهه رفت از زیر قرآن رد شد. قرآن را بوسید و گشود، سوره «نور» آمد: حالش دگرگون شد. چه سوره خوبی. انشاالله با نور برمیگردم.
هر وقت صحبت از مال دنیا میشد، فورا میرفت گلزار شهدا و با کنار قبور میایستاد انگار که به نماز ایستاده باشد. دنیا را به خاطر خدا میخواست.
با همه علاقهای که به جبهه داشت وقتی بزرگان و فرماندهان اجازه رفتن نداده بودند، گردن مینهاد و فقط به انجام تکلیف فکر میکرد و خدا را مد نظر میداد.
در سرآسیاب فرسنگی مسجدی بود که امام جماعت نداشت. عبدالمهدی میگفت وقتی این مسجد را میبینم، قلبم تکه تکه میشود. بالاخره هم طاقت نیاورد و با هشت نفر از کسانی که به طور ثابت به مسجد میآمدند نماز جماعت را برقرار کرد و از آن به بعد به لطف خدا حضور مردم زیاد شد.
حاج مهدی حلقه اتصال معنوی فامیل بود. با کمالات و شناختی که از قرآن و سیره انبیاء داشت همه را دور هم جمع میکرد و با روش خاصی که داشت قرآن و دستورات سازنده آن را میشناساند. مسابقهای بین فامیل برقرار کرده بود تا با حفظ و فراگیری قرآن، با این کتاب آسمانی انس گرفته و خودسازی شود.
یک روز به منزل آمد و گفت: کدام از این چراغها(چراغ خوراک پزی) را دوست داری؟ گفتم: همان که هنوز توی کارتن است و کار نکرده است. گفت: پس زحمت بکش آن را بیاور چون نظر من هم همین است. دلم میخواهد حالا که من و خانمم به وسیلهای علاقه داریم هر دو از آن بگذریم و در راه خدا، به خانه خدا هدیهاش کنیم.
به اتفاق خانواده با ماشین کرایه، قصد رفتن به مطهرآباد را میکنند. راننده برای زود رسیدن، از مسیر خلاف و یک طرفه میرود. حاج مهدی میگوید نگه دار پیاده شویم. راننده علت را میپرسد و حاج مهدی میگوید شما شرعا و قانونا مرتکب خلاف میشوید و راهی که میروید یک طرفه است. راننده ضمن عذرخواهی، بازمیگردد و از مسیر قانونی میرود.
معمولا به ماست و کمی نان در سفره غذا راضی بود و قناعت میکرد. میگفت: ما باید به راه ائمه (ع) برویم و سفره ما نباید رنگینتر از سفره مستمندان باشد.
دنیا برایش قفس تنگی بود که کلید شکستنش، شهادت بود.
یک روز گفتم: خدایا کی مصطفی بزرگ میشود، دکتر بشود. گفت: دعا کنید اول بنده خوبی باشد و به خدا نزدیک شود بعد به درجات خدمت برسد.
میگفت معتقدم نام امام خمینی را نباید بدون وضو بر زبان جاری کرد، «جانم به فدایت امام، آمدی و اسلام را زنده کردی».
بارها به او گفتند برادر عزیز، شما با استعداد و تقوی و ایمانی که دارید بهتر است به تحصیل علوم دینی بپردازید تا انشاالله از پشتوانههای محکم اسلام شوید. گفت: حق با شماست اما فرماندهی سپاه دستور داده که این جا باشم. اطاعت از فرماندهی، اطاعت از ولایت فقیه و واجب شرعی است.
قبل از پند و نصیحت، با عملش حرف میزد و سرلوحه رسیدن به تقرب الهی را نماز میدانست. وقتی هم صدای الله اکبر را میشنید آثار خوشحالی و نشاط در چهرهاش دیده میشد. درست همان کلامی که پیامبر اکرم(ص) در هنگام اقامه نماز به بلال فرمود: ارهنی یا بلال! یعنی خوشحال باش ای بلال و خوشحالی کن، هنگام نماز است.
قبل از شهادت، فرماندهی در سطوح مختلف لشکر ثارالله را به عهده گرفته بود.
وی روز پنجم دیماه 1365 و در «عملیات کربلای 4» در «جزیره امالرصاص» به شهادت رسید.(ایسنا)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: