شاید به خاطر محبوبیت ژانر کمدی است که با نگاهی کلی به سریالهایی که نوروز امسال پخش شد، میتوان رد پای طنز را در همه آنها پیدا کرد. مهمترین عاملی که میزان کیفیت یک سریال کمدی و در نتیجه محبوبیت آن را تعیین میکند، طرز استفاده از طنز در آنهاست.
وقتی یک سریال از طنز موقعیت و طنز کلامی در جای درست و به صورت فکرشده و منطقی استفاده کند، مخاطب هم از آن استقبال میکند و وقتی این عوامل در دل یک ساختار درست و قابل قبول گنجانده شوند، نتیجه موفقیتآمیزی به همراه خواهد داشت. البته ممکن است سریالهایی که محبوبیت چندانی کسب نکردند هم از نظر ساختاری کاری بدون ایراد و شستهرفته بوده باشند یا جزئیاتی در آنها رعایت شده باشد که در سریالهای محبوب نادیده گرفته شده بود. اما بسیاری از مخاطبان تفریحات عید را به دیدن بعضی از چنین سریالهایی ترجیح میدادند، چون ملاک انتخاب عموم مخاطبان تلویزیون میزان جذابیت و کشش یک سریال است نه نکات و ریزهکاریهای تکنیکی. فضاهای آشنا، فیلمنامههای کارشده، دیالوگهای شیرین و خندهدار، ریتم تند، شخصیتهای بانمک و ماجراهایی که بستر خوبی برای طنز هستند، عواملی است که مخاطب را پای یک سریال مینشانند. هر چه سازندگان یک سریال به این نکات بیشتر توجه کنند، سریال محبوبیت بیشتری پیدا میکند. پس اگر بخواهیم دیده شدن یک سریال را اندازه بگیریم، میتوانیم نحوه چینش این عوامل را در آن بسنجیم.
شبکه یک: پایتخت، یک آغاز خوب
پشت سر سریال «پایتخت» به کارگردانی سیروس مقدم حرف و حدیث بسیار است. انگار رسم شده که وقتی در یک سریال از یک گویش یا لهجه خاص استفاده میشود، صدای اعتراض کسانی که با آن گویش حرف میزنند بلند شود. این که در یک فیلم یا سریال، لهجه اهالی یک استان مورد تمسخر واقع شود یا اخلاق و رفتار آنها مورد تحقیر قرار گیرد، غیرقابلبخشش است، اما اگر در یک سریال حدود و مرزهای اخلاقی رعایت شده باشد، چه اشکالی دارد که شخصیتهای آن با لهجه یک منطقه از کشور صحبت کنند؟ برخلاف آنچه به آن اعتراض میشد، در «پایتخت» از لهجه برای تحقیر استفاده نشده است. اتفاقا به نظر میرسد که سازندگان سریال، عادلانه و با دیدی وسیع و باز به مساله نگاه کردهاند.
لهجه مازندرانی در این سریال به درستی مورد استفاده قرار گرفته و اگر به جنبه مثبت این قضیه نگاه کنیم، میبینیم که ساخت چنین سریالهایی ـ اگر منصفانه و عادلانه ساخته شوند ـ باعث میشود که مردم بیشتر با فرهنگ و زبان یک منطقه آشنا شوند. در این سریال سادگی مردمی که از شهرستان به تهران میآیند هم خیلی خوب تصویر شده است. این سادگی به معنای سادهلوحی و بیخردی نیست. «پایتخت» خصوصیاتی مانند مهماننوازی، سادگی و تحمل مشکلات که از خصوصیات جداناشدنی مردم شمال کشور است را به خوبی بازتاب میدهد. لهجهها به شکلی بسیار نزدیک به واقعیت و با ظرافت هرچه تمامتر اجرا میشوند و همین دقت و ظرافت نشان میدهد که سازندگان سریال توجه و مطالعه زیادی بر روی لهجهها داشتهاند.
داستان سریال، ساده و یک خطی است. فیلمنامه گره و پیچیدگی خاصی ندارد. بیشتر مدت سریال به بررسی زندگی و مشکلات یک خانواده متوسط که از شهرستان به تهران آمدهاند، میپردازد. در این سریال ابعاد مختلف زندگی شرافتمندانه شخصیتها به خوبی نشان داده میشود. شخصیتها باورپذیر و شبیه نمونههای بیرونی هستند و در توصیف خصوصیات آنها بزرگنمایی و اغراق صورت نگرفته است. حتی در مورد شخصیت باباپنجعلی که نقش او را علیرضا خمسه بازی میکند، نوعی کنترل در رفتار و بازی دیده میشود که بسیار قابل تحسین است. چرا که نشان از تسلط کارگردان بر بازیها و دقیق بودن فیلمنامه دارد که چنین شخصیتی را آنقدر پررنگ نکرده که از کنترل خارج شده و داستان را تحت تأثیر قرار دهد. البته در این مورد و چند مورد دیگر «پایتخت» روی لبه مرز حرکت میکند و براحتی میتواند به سمتی دیگر متمایل شود. مثلا در طول سریال میبینیم که فلاشبکهایی به صورت پراکنده گنجانده شده است که با موسیقی زیبای آریا عظیمینژاد همراه است. این صحنهها گاهی بیش از اندازه تکرار میشوند و از یک تم تکرار شونده به یک تم تکراری تبدیل شدهاند. همینطور در صحنههایی به نظر میرسد که بیشترین تمرکز فیلمساز روی ابتکار و خلاقیت در فیلمبرداری بوده است. اگر قرار است در هر زمینهای نوآوری و ابتکار صورت گیرد، نباید مقصود از آن جلب توجه باشد. برای مثال در بسیاری از صحنههای «پایتخت» میبینیم که حرکات غیرمعمول دوربین، به جای این که به طور مستقیم در خدمت اهداف فیلم باشد، به صورت جداگانه مخاطب را متوجه فیلمبرداری میکند و در نهایت منجر به گیجی و خستگی تماشاگر میشود.
«پایتخت» را میتوان به عنوان سریال طنز نام برد اما در این سریال نسبت به طنزهای دیگر، کمتر به مساله خنداندن مخاطب فکر شده است. این سریال گونه دیگری از کمدی را به تصویر میکشد. گونهای که نمونههای خارجی موفق آن بسیارند ولی در داخل کمتر به آن توجه شده است. این نوع کمدی این قابلیت را دارد که از موقعیتهای طنزآمیز بیشتر استفاده کند و به این ترتیب طنزی عمیقتر را به وجود بیاورد. به همین خاطر است که میتوان «پایتخت» را آغازی خوب برای سبک جدیدی از کمدی شمرد.
شبکه دو: دنیای جدیدی برای بچهها
به یمن تشکیل شبکهای که تمرکز اصلی آن روی برنامههای مخصوص کودکان و نوجوانان است، با مرور زمان کارهای مناسبتری برای کودکان و نوجوانان ساخته میشود. شاید بتوان گفت که در چند سال اخیر تعداد برنامههایی که مخصوص بچهها باشند و بتوانند آنها را جذب کنند، آن هم در ایام نوروز، بسیار کم بود، اما امسال شبکه دو، 2 سریال برای مخاطب کودک پخش کرد که با وجود کاستیهایی که در آنها وجود دارد، مهم و قابل تحسین هستند.
«نامههای بالدار» به کارگردانی امیر فیضی، دنیایی قراردادی و فانتزی خلق میکند که فقط بچهها میتوانند آن را درک کنند. دنیایی که نامههای بالدار به تصویر میکشد، با تخیل بچهها سازگار است. این دنیا آنقدر هنجارشکن نیست که قابل درک نباشد. نقطه قوتش این است که دنیایی شبیه به آنچه در ذهن هر کودکی میتواند وجود داشته باشد را به تصویر کشیده است. توصیف و تفسیر نامههای بالدار از فضایی که بچهها در آن زندگی میکنند شبیه به روایت خود بچهها از دوروبرشان است. از این نظر میتوان گفت که نامههای بالدار در توصیف فضای داستان بسیار ماهرانه عمل کرده است. یکی از نکاتی که در این سریال بخوبی به آن توجه شده، انتقال پیامهای اخلاقی به شیوهای قابل قبول است. در نامههای بالدار کمتر میبینیم که کسی زبان به موعظه گشوده باشد و اگر این چنین باشد، در آن موقعیت این موعظه از طرف بچهها قابل پذیرش است. هدف داستان بچههایی هستند که هر کدام به گونهای مشکلی در زندگی خانوادگیشان یا خصوصیات اخلاقی شخصیشان دارند که برایشان تبدیل به یک دردسر شده و آنها را از یک زندگی طبیعی و آرام و دوستداشتنی منع میکند. شخصیتهای اصلی داستان میکوشند که با به وجود آوردن یک فضای فانتزی، به بچهها یاد بدهند چطور مشکلاتی که به دست خودشان قابل حل است از بین ببرند یا با آن مسائلی که حلشان به خودشان مربوط نیست، کنار بیایند. در واقع نامههای بالدار نکات ظریفی را به بچهها یادآوری میکند که بد نیست بزرگترها هم به آن توجه کنند. مثل این که به بچهها یاد میدهد که دنیایی در ذهن بسازند و فضای ملموس زندگیشان را به آنچه در ذهن دارند نزدیک کنند.
نکته قابل تحسین این سریال استفاده از بازیگران نوجوانی است که در نقش خود بسیار خوب ظاهر میشوند. کمتر در سریالهای دیگر میبینیم که از بازیگران نوجوان بازی خوبی گرفته شود ولی در این سریال همه بازیها حسابشده و دقیق هستند. از این نظر میتوان دقت نظر و ایدهآلگرایی کارگردان را تحسین کرد که باعث شده از تعدادی نوجوان که سابقه چندانی هم در بازیگری ندارند، بازیگران قابل قبولی بسازد.
سریالهایی مانند نامههای بالدار جزو نمونههای موفق سریال کودک و نوجوان محسوب میشوند. روندی که این سریال پیش گرفته، اگر قرار باشد توسط برنامهسازان دیگر ادامه پیدا کند، به نتایج خوبی منجر خواهد شد.
کلاهقرمزی و دوستان
بیشک یکی از بهترین و محبوبترین سریالهای نوروز «کلاهقرمزی و پسرخاله» بود. با این که سریال برای مخاطب کودک و نوجوان ساخته شده، اما بسیاری از بزرگترها هم پای آن نشستند و از آن لذت بردند.
امسال کلاهقرمزی با چند دوست جدید به تلویزیون آمد. اضافه شدن چند عروسک جدید به این سریال، این خطر را به همراه داشت که شلوغی و پرتعداد شدن شخصیتها، باعث شود شیرازه سریال از هم بپاشد، اما حضور عروسکهای دیگر تنها باعث شد که تمرکز از روی 2 عروسک برداشته شود و از محوریت آنها کم شود. نکته مهمی که خیلی خوب به آن پرداخته شده این است که اگر قرار بود شخصیتهای تازهوارد برای بیننده جذابیت نداشته باشند، خیلی زود «کلاهقرمزی» هم سراشیبی سقوط را میپیمود و حتی ممکن بود که خاطره کلاهقرمزی موفق سابق هم مخدوش شود، اما شخصیتهای جدید هرکدام دنیای خودشان را معرفی میکنند. دنیایی که در آن دغدغهها و شیطنتهای آشنای بچهها وجود دارد. به همین خاطر است که شخصیتهای جدید براحتی و به سرعت جای خود را در برنامه باز میکنند و شبیه به یک مهمان تازهوارد و ناآشنا عمل نمیکنند.
نکته: نکته مهمی که در مورد «راهدررو» وجود دارد استفاده از بازیگران مشهور است. اولین دلیلی که مخاطب را پای این سریال مینشاند، حضور بازیگرانی است که مخاطب، خود آن بازیگر نوع بازی و حتی میمیک چهرهاش را میشناسد
ماجراهایی که در سریال کلاهقرمزی از آنها استفاده میشود، سوژههایی معمولی هستند که به شکلی مرتب و آراسته کنار هم چیده شدهاند. تمام قابلیتهای ممکن در یک ایده، به صورت ماهرانه پردازش میشوند و به این صورت یک ایده کوچک دستمایه ساخت یک قسمت از سریال میشود. به طور کل میتوان گفت که ساده برگزار کردن همهچیز، از کوچکترین نکات تا بزرگترین و اساسیترین آنها، از خصوصیات مهم «کلاهقرمزی» است. برای مثال در این سریال قاببندیهای عجیب و حرکات پیچیده دوربین دیده نمیشود، بلکه عادیترین نوع فیلمبرداری، مثل استفاده از قابها و برشهای نرمال و طبیعی در آن استفاده شده است. شاید یکی از دلایل این سادگی این است که داستان و برخورد شخصیتها با یکدیگر آنقدر جذابیت دارد که اصلا لازم نیست که برای جذاب کردن سریال به روشهای دیگر متوسل شد. دکور صحنه و لباس «کلاهقرمزی» هم نمونه دیگری از سادگی و بیپیرایگی است. مثلا در طراحی دکور، از معمولیترین عناصر و به مقدار کم استفاده شده تا تمرکز بیننده از بازیها به محیط جلب نشود. طراحی لباس هم به سادهترین شکل است. مثلا برخلاف آنچه مرسوم است، نمیبینیم که آقای مجری لباسی هنجارشکن بپوشد تا بخواهد کودک را جذب رنگ و سر و شکل لباسش کند. کلاهقرمزی و پسرخاله و بقیه دوستانشان هم هرگز لباسهایشان عوض نمیشود. سازندگان این سریال به خوبی فهمیدهاند چیزی که مخاطب را جذب «کلاهقرمزی» میکند، رنگ و لعاب عروسکها نیست، بلکه شیرینزبانیها و شیطنتهای آنهاست که مخاطب را پای تلویزیون مینشاند. بنابراین سازندگان «کلاهقرمزی» سعی میکنند تا جایی که میتوانند نقاط قوت خود را پررنگ کنند و از ورود به حیطههایی که در راستای مسیرشان نیست خودداری کنند. برای مثال برخلاف بسیاری از برنامههای کودک از انبوه موسیقی، جلوههای کامپیوتری و شخصیتهای غیرملموس استفاده نمیکنند. البته قسمتهایی از برنامه کلیپهای کوتاهی همراه با موسیقی و انیمیشن وجود دارد، اما این کلیپها بیشتر به عنوان زنگ تفریح در فواصل برنامه گنجانده شدهاند. البته این کلیپها یا پخش کارتونهایی مثل تاموجری، میتوانست اساسا وجود نداشته باشد چون الان دیگر مخاطب این سریال تنها بچهها نیستند. اما ظاهرا سازندگان سریال ترجیح میدهند که «کلاهقرمزی» کمترین تغییر ساختاری را نسبت به گذشته داشته باشد.
شبکه سه: همان ماجرای همیشگی
از مهمترین خصوصیات سریالها و فیلمهای طنز این است که بکرات از موفقیتهای قبلیشان الگوبرداری میکنند. برای مثال به دفعات میبینیم که از تعدادی بازیگر محدود در سریالهای طنز استفاده میشود و همان تیپ شخصیتی را بازی میکنند که در سریال قبلی هم بازی کرده بودند. یا شوخیها، همان بذلهگوییهایی هستند که قبلا مورد استفاده قرار گرفته و با موفقیت همراه بوده است.
«راهدررو» هم مجموعهای از عناصری است که در سریالهای قبلی امتحانشان را پس دادهاند. اما سعید آقاخانی سعی کرده از تجربههایی که در کارهای قبلی به دست آورده در راه پربارتر کردن سریال استفاده کند. «زنبابا» سریال قبلی او که شباهتهای زیادی با «راهدررو» دارد، داستانی بسیار ساده داشت و بیشتر متکی به طنزهای کلامی بود تا ماجرایی پرکشش و جذاب که موقعیتهای دشوار را بسازند. دلیل این که «زنبابا» راضیکننده نبود همین داستان ساده و بدون فرازونشیب آن بود. اما در «راهدررو» بیشتر به فیلمنامه و داستان توجه و سعی شده که هسته مرکزی سریال را داستانهای فرعی پرهیجان با گرهها و پیچیدگیهای چندگانه تشکیل دهند؛ گرههایی که در طول مسیر به ماجرا افزوده میشود و بههمپیچیدگی اتفاقات، باعث میشود که هر چقدر از قسمتهای آغازین سریال دور میشویم، کشش و هیجان بیشتری را در داستان ببینیم. این برگ برندهای است که «راهدررو» دارد.
نکته مهمی که در مورد «راهدررو» وجود دارد، استفاده از بازیگران مشهور است. اولین دلیلی که مخاطب را پای این سریال مینشاند، حضور بازیگرانی است که مخاطب، خود آن بازیگر، نوع بازی و حتی میمیک چهرهاش را میشناسد. یعنی میتوان گفت به اعتبار حضور یک بازیگر، مخاطب میداند که کیفیت این سریال از لحاظ سرگرمکنندگی، از یک حد از پیش تعیینشده پایینتر نمیآید. اما تکرار نقشهای قبلی برای هر بازیگر، کمکم به این منجر میشود که حضور او دیگر ضمانتی برای سریال محسوب نشود. مثلا شاید زمانی حضور احمد پورمخبر باعث میشد که مخاطب مطمئن باشد که یک کمدی شاد و سرگرمکننده را میبیند ولی الان دیگر حضور او برای دلیل بر این است که یک نقش تکراری در سریال وجود دارد. استفاده مکرر از بازیگران در یک نقش تکراری، آنها را به کلیشه تبدیل میکند. مثلا در «راهدررو» مهران غفوریان همچنان سادهلوح و در عین حال حقهباز و کودکصفت، مرجانه گلچین با همان میمیک چهره و لحن صحبت کردن و بقیه بازیگران هم تقریبا با همین اوصاف، نقشهای قبلیشان را تکرار میکنند. وجود این همه اشتراک و شباهت بین یک سریال و همه سریالهای دیگر، باعث میشود که سریال رنگ و بوی دستدوم بودن بگیرد.
با همه اینها نکتهای که باعث جذابیت «راهدررو» میشود این است که سریال، داستان آدمهایی شبیه به واقعیت را به تصویر میکشد. درست است که مشکلاتی که برای شخصیتها پیش میآید، مسائل روزمره زندگی ما و اطرافیانمان نیست، اما معمولا واکنشهایی که شخصیتها نشان میدهند شبیه به نمونههای آشناست و به خاطر همین موقعیتها هم باورپذیر میشوند. ضمن این که شخصیتپردازی سریال به نحوی انجام شده که مخاطب بتواند با آنها همذاتپنداری کند. چون اساسا نقشها به سیاه و سفید مطلق تقسیم نشدهاند، تمام شخصیتها، حتی آنهایی که خطاکارند، برای بیننده دوستداشتنی هستند و در آخر بیننده میتواند براحتی از خطای آنها چشمپوشی کند. این نکات، ظرایفی هستند که تبدیل به خصوصیات سریالهای کارگردانهایی مثل سعید آقاخانی و رضا عطاران شدهاند. به خاطر همین واقعگرایی است که نام این کارگردانها، اعتباری برای فیلم محسوب میشود و مخاطب میداند که با دیدن این فیلمها حداقل دقایقی به خوبی سرگرم میشود.
شبکه پنج: تیزر تبلیغاتی دنبالهدار
این روزها وجود اسپانسر (حمایتکننده مالی) برای سریالها و فیلمهای سینمایی بسیار مرسوم است. بسیاری از فیلمسازان ترجیح میدهند با انتخاب یک اسپانسر، بسیاری از مشکلات مالی را از سر راهشان بردارند، اما بعضی وقتها وجود اسپانسر نه تنها مشکلات را حل نمیکند، بلکه مسائلی را به وجود میآورد که در صورت عدم حضور اسپانسر از آنها خبری نبود. بیشتر نتایج سویی که کار با اسپانسر میتواند به همراه داشته باشد را در سریال «موج و صخره» میشود دید. ظاهرا سازندگان سریال فراموش کردهاند که دلیل حضور اسپانسر این است که به وسیله کمکهای مالی در خدمت سریال باشد و به بالا رفتن کیفیت آن کمک کند. در «موج و صخره» قضیه کاملا برعکس است. یک سریال در خدمت اسپانسر است. به طوری که سریال نقش یک وسیله تبلیغاتی برای اسپانسر را پیدا کرده است. در هر قسمت سریال میبینیم که به صورتی بسیار واضح، بدون ظرافت و بدون خلاقیت، به تبلیغ مستقیم خدمات بانکی پرداخته میشود. بخشی از دیالوگها به شرح خدمات بانک مورد نظر میپردازد و بخشی دیگر به تفریحات و امکانات جزیره کیش، آن هم در حالی که داستان هیچ پیوندی با هیچکدام از موضوعات تبلیغشده ندارد و کاملا واضح است که این بخشها به صورت تحمیلی در سریال گنجانده شدهاند. این نحوه تبلیغ در درجه اول بیتوجهی به خواسته مخاطب محسوب میشود و نشان میدهد که نظر مخاطب در مورد کار، از نظر فیلمساز در درجه چندم اهمیت قرار گرفته است. در مرحله دوم تحمیل مقاصد تبلیغاتی، به کیفیت نهایی سریال آسیب جدی وارد میکند. فکر کنید که در جایجای یک سریال، بدون هیچ مناسبتی داستان رها شود و به خدمات اسپانسر پرداخته شود. در این صورت یکپارچگی داستان از بین میرود و در نهایت جذابیت آن زیر سوال میرود. در آخر این شیوه برای اسپانسر هم مفید واقع نمیشود. چون مخاطب از تصنعی بودن این صحنههای اضافی خسته میشود و براحتی از خدمات و محصولات اسپانسر و در نتیجه از دیدن کل سریال چشمپوشی میکند. چون مسلما خواسته بیننده یک سریال این نیست که با خدمات اسپانسر آشنا شود و وقتی در یک برنامه، چنین موضوعی مکررا و بوضوح گوشزد میشود، بیننده وقت خود را صرف دیدن آن نمیکند. نباید فراموش کنیم که خاصیت نوروز این نیست که همه در خانه بنشینند و سریالها را ـ حتی شده بالاجبار ـ تماشا کنند. بنابراین اولین شرطی که یک سریال باید داشته باشد تا دیده شود این است که به مخاطب احترام بگذارد وگرنه این مخاطب است که دیدن آن سریال را از فهرست سرگرمیهایش خط میزند.
«موج و صخره» مانند بسیاری از برنامههای طنز دیگر از بازیگران و بازیهای تکراری استفاده میکند و داستانی کمجان را پرورش میدهد. شاید چنین داستانی بیشتر قابلیت این را داشته باشد که تبدیل به یک تلهفیلم یا حداکثر یک سریال پنج، شش قسمتی شود.
سالهای گذشته شبکههای مختلف فکری برای چنین سریالهایی کرده بودند. به این صورت که در ایام عید 2 سریال برای پخش در نظر میگرفتند که هر کدام در هفت، هشت قسمت ساخته شده بود. این ایده خوبی بود که جای خالی آن کاملا احساس میشود. شاید در صورتی که «موج و صخره» قرار بود برای مدت زمان کوتاهتری تدارک دیده شود، با موفقیتهای بیشتری همراه میشد. اما در حال حاضر میتوان گفت که با وجود زحمت زیادی که عوامل آن متحمل شده بودند، «موج و صخره» نتوانست نظرات موافق زیادی را جلب کند.
شروینه شجریکهن / جام جم
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....