به مناسبت نمایش فیلم «جاسوسی که از سردسیر آمد» از سینما 4

فیلم «جاسوسی که از سردسیر آمد» محصول اواسط دهه 60 میلادی است ؛ دهه ای که یکی از ویژگی هایش ، پدیده ای به نام جنگ سرد است و زمینه های آن به پس از جنگ دوم جهانی و تقسیم
کد خبر: ۳۷۶۱۲

جغرافیایی جهان در مرزهایی تازه ، بازمی گردد، بنابراین پرداختن به فیلم بدون اشاره به زمینه های ذهنی کارگردانش ، مارتین ریت ، چندان کامل نخواهد بود.
به این ترتیب ، لازم است اشاره کنیم که دهه 40 میلادی ، به عنوان پراهمیت ترین دهه قرن بیستم بیشترین تاثیرات اجتماعی و سیاسی را بر فضای هنر و اندیشه معاصر امریکا رقم زد.
پایان جنگ جهانی دوم و رویارویی دو ابر قدرت باعث شد امریکا و شوروی از سوی یکدیگر تحت آماج حملات ایدئولوژیک قرار گیرند. در چنین شرایطی تقویت پنهانی حزب کمونیست امریکا با حضور و همراهی هنرمندان امریکایی سرعت بیشتری می گرفت و جامعه سینماگران این کشور مناسب ترین بستر را برای گرایش به افکار چپی پیدا کردند.
آشنایی مارتین ریت با الیاکازان در این دهه ، بیش از آن که از نظر سبک و سیاق فیلمسازی برای وی پیشرفتی به همراه داشته باشد، افکار و تمایلات چپگرایانه او را تقویت کرد. این تاثیرگذاری آنقدر شدید بود که ریت تقریبا تا پایان دوره کاری اش ، حتی در مقطعی که دوره ایسم ها به سر آمده بود، همچنان بر اندیشه های خود پای فشرد.
سرسختی مارتین ریت ، 6 سال محرومیت از کار سینما را در پی داشت ؛ اما او در این مدت با تدریس و بازیگری تئاتر به کار خود ادامه داد، هر چند پدیده شوم مک کارتیسم ، گریبان او را هم گرفت ، اما این فرصت 6 ساله به او امکان داد تا درباره مسائلی نظیر جنگ سرد، ناپاکی سیاست و سیاستمداران و همچنین روابط پشت پرده به تحلیل جامع تری دست یابد.
جاسوسی که از سردسیر آمد نتیجه رسیدن مارتین ریت به نگاه مسلط و پراطمینان او به این مقوله هاست. رمان ژان لوکاره به تعبیر گراهام گرین بهترین رمان جاسوسی دنیاست ؛ اما امتیازات ادبی هنری این رمان تنها دلیل برای انتخابش از سوی کارگردان نیست.
وقتی مارتین ریت با اندیشه هایی که اشاره کردیم ، به سراغ داستانی جاسوسی می رود اولین چیزی که توقع داریم آن است که در نگاه کلی ، زیربنای تمام فیلمهای جیمزباند را که تفکر سطحی امریکایی بر آنها حاکم است ویران کند و اصول و قواعد خاص خودش را پی ریزد.
به همین دلیل است که برخلاف فیلمهای جاسوسی از نوع جیمزباند، حضور اندیشه و بسط فضای لازم برای تعمق و تامل ، ویژگی اصلی جاسوسی که از سردسیر آمد را شکل می دهد.
تنش موجود در قصه به جای آن که در تعقیب و گریزی نفسگیر رخ دهد یا در رویارویی سوپر قهرمان با گروههای 50و 100 نفره شکل گیرد، در یک مغازه خواربارفروشی اتفاق می افتد.
فیلمنامه ظاهرا بر محور حادثه استوار است. اما توجه به تم اصلی فیلم و بعد جبرگرایانه اش ما را به این نکته می رساند که حوادث امروز  فیلم به دلیل دور بودن از تعاریف حادثه ، اساسا ارزش روایی ندارند.
از سوی دیگر، فیلمنامه را شخصیت محور نیز نمی توان به شمار آورد، زیرا تمامی آدمهای فیلم ، از کنترل گرفته تا مونت و معاونش ، بیشتر تیپ هستند تا شخصیت.
از هیچ یک کنشی نمی بینیم مگر آن که دقیقا با تعاریف کلیشه ای شان منطبق باشد و تنها استثناء را شاید بشود در خود لیماس شخصیت نخست قصه یافت.
با این حال ، کلیدی ترین کنش او یعنی تصمیم به مرگ در پایان فیلم نیز تابع همان فضا و اندیشه های جبرگرایانه است تا اقدامی در ادامه شخصیت پردازی ریت. علاوه بر این به نظر می رسد سکانس نهایی ، بیشتر دست آویزی است برای تشدید لحن تلخ و گزنده فیلم تا جمعبندی و به پایان رساندن یک قصه.
از این رو فیلمنامه ای این چنین را که نه بر ماجرا استوار است و نه بر شخصیت ها و رابطه میانشان ، باید یک استثنائ به شمار آورد.
مارتین ریت با ساختن جاسوسی که از سردسیر آمد، طرحی نو در ساخت فیلمهای جاسوسی ارائه کرد. علاوه بر آن ، جذابیت های سطحی و کم اهمیت در این نوع سینما را که در دهه 60 متداول بود، نادیده گرفت و در مواردی هم مورد تمسخر قرار داد؛ اما فراتر از اینها نوع نگاه تلخ و غمزده او به دنیای واقعی جاسوسان و دیگر مهره های هم ردیف آنها که بازیچه اهداف سیاسی سازمان های اطلاعاتی و امنیتی می شوند، مهمترین رویکرد وی در ساخت چنین فیلمی است.
کارگردانی این فیلم سال (1965 در شرایطی که 6 سال محرومیت سپری شده و اوضاع سیاسی امریکا از اختناق فاصله گرفته) نوعی دهن کجی آشکار به کاپیتالیسم ، هالیوود و هر پدیده دیگری است که مارک امریکا را برخود داشته باشد. پایان های تلخ و گزنده آثار مارتین ریت کنار صراحت لهجه او، میان سینماگران دهه 50 و 60 کاملا آشناست.
در شرایطی که هالیوود در این دو دهه به سمت یک جور سرخوشی و کامیابی تزریق شده به فیلمها گرایش داشت (و به موازات آن در این 20 سال بیشترین حجم کمدی های غیرانتقادی را تولید کرد)، مارتین ریت از معدود کسانی بود که دنیا را با چشم خود می دید و نه از طریق نمایاب دیگران.
مرگ لیماس و دخترک پشت دیوار برلین در پایان فیلم ، به اندازه مرگ قهرمان فیلم «مرد» و یا ضدقهرمان فیلم «تابستان گرم و طولانی» تاسف انگیز است و در عین حال تفکر برانگیز و این دومی اتفاقا به وجه بارزتر و مهمتری اشاره دارد؛ چرا که فیلمساز بر وجه منفی سیاست و روش سیاستمداران تاکید می کند؛ روشی که در آن ، انسان ها مهره های بی ارزشی بیش نیستند.

مهدی عبدالله زاده
 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها