در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال پیش با 2 نفر از دوستان و با خودروی یکی از آنها که رنو بود، تصمیم گرفتیم ایام نوروز به همدان برویم و از این شهر تاریخی که مزار باباطاهر در آنجاست، دیدن کنیم. من و آن دو دوست دیگر هر سه کارگر صافکار و نقاش خودرو بودیم و هر سه هم مجرد.
من در بین آنها دیپلم ردی بودم و عباس و نادر هم مدرسه را در دوره راهنمایی رها کرده بودند. من و نادر سربازی را تمام کرده بودیم و عباس مشمول بود و قرار بود بعد از تعطیلات نوروز خودش را معرفی کند و این سفر هم به خاطر جدایی او از ما و رفتنش به سربازی بود.
خلاصه پس از تحویل سال نو راهی همدان شدیم. خودروی رنو مال نادر بود، اما من که بزرگتر بودم، پشت فرمان نشستم و ساعت 10صبح از تهران زدیم بیرون .
ناهار را آبیک خوردیم و سپس راه افتادیم که تاریک نشده به همدان برسیم و در یکی از پارکهای آنجا چادر بزنیم، اما حدود 3 کیلومتری همدان که جاده اتوبان بود، یک خودروی وانت چنان سبقتی از ما گرفت که سپر جلوی ماشین ما را با خود کشید و برد. کمی جلوتر هر دو خودرو ایستادیم.
از وانت دوتا مرد قوی هیکل پایین آمدند که ما جا خوردیم و قبل از این که فرصت اعتراض به ما بدهند شروع کردند به ناسزا گفتن که چرا هر چه بوق زدیم و چراغ دادیم کنار نکشیدید. ما قسم خوردیم که اصلا صدای بوق را نشنیدهایم و یکی از آنها جواب داد برای این که صدای ضبطصوتتان بلند بود و...
خلاصه آنها سر دعوا داشتند و حرف زور میزدند که آخر هم کار به دعوا کشید. آنها قلچماق بودند و زورشان به ما میرسید و شروع کردن به زدن ما.
یکی دو خودرو ایستادند که میانجیگری کنند، اما وقتی با آن دو آدم بد دهان روبهرو شدند، عقب کشیدند.
در این وضعیت من عصبی شده بودم و به خاطر مشت یکی از آنها خون از بینیام جاری شده بود، چاقوی ضامندار را از جیب درآوردم و به یکی از آنها حمله کردم که نقش زمین شد.
چاقو به پهلویش خورده بود و خون از بدنش جاری شده بود.
ماشینهای دیگر توقف کردند تا بالاخره پلیس راه رسید و مجروح را به بیمارستان بردند و من و دو دوستم و آن طرف دیگر دعوا روانه بازداشتگاه شدیم.
رسیدگی به پرونده این درگیری یک ماه طول کشید و خوشبختانه مرد مجروح پس از 3 هفته از بیمارستان مرخص شد، اما ماجرا به همینجا ختم نشد، خرج و مخارج مرد مجروح را باید من میپرداختم.
عباس و نادر پس از تحمل یک ماه زندان و سپردن وثیقه آزاد شدند، ولی من به خاطر چاقوکشی و نیز عدم رضایت شاکی، یک سال و نیم در زندان ماندم؛ یک سال و نیمی که همه زندگی من و خانوادهام را هم از نظر اقتصادی و هم از نظر روحی، روانی و اجتماعی دگرگون کرد.
بگذریم تا چند ماه پس از آزادی از زندان، نمیدانستم چه کار باید بکنم و افسرده شده بودم، چرا؟ چرایش معلوم است؛ غفلت، نادانی، غرور کاذب جوانی، بیادبی، پرخاشگری و عدم تسلط به خود.
نمیدانم شاید این جور کلمات را در زندان یاد گرفتم، از بس که کتاب خواندم و به حرفهای مشاوران رادیو گوش کردم، ای کاش آن دو جوان سرنشین وانت زورگو نبودند، ایکاش دچار غرور نشده بودم و ایکاش چاقو همراهم نبود.
... بگذریم حالا نزدیک 2 سال از آن ماجرا میگذرد و من همچنان صافکارم و هنوز هم هزینههای تحمیل شده آن قضیه را تسویه نکردهام، اما باز هم خدا را شکر میکنم اگر چاقوی من موجب مرگ آن جوان شده بود، معلوم نبود که خود من هنوز زنده باشم، دارم کمکم زندگیام را دوباره میسازم و به فکر تشکیل خانواده هستم ، انشاءالله همه چیز درست شود.
حرف آخرم این است که شما را به خدا اگر خواننده جوانی هستید که ماجرای مرا میخوانید، هیچوقت چاقو با خودتان حمل نکنید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: