در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند نفری مزه پروندن و خانواده کناریمون هم دلسوزانه دور و اطراف رو جستوجو کردن. فیلم که شروع شد اصلا سرحال نبودم. به خاطر تنبلیم برای کوچیک کردن حلقه ازدواجم هی حرص میخوردم و حوصله تماشای فیلم رو نداشتم. همون موقع به خودم قول دادم که اگه حلقهم پیدا شد فردا برم درستش کنم. فیلم که تموم شد، درست موقعی که دیگه از پیدا کردنش ناامید شده بودم، بابام پیداش کرد.
الان یه هفته از این ماجرا میگذره و هنوز که هنوزه حلقه ازدواج یه سایز بزرگتره! انگار جزو خصلتهامون شده که تو شرایط سخت هزار جور قول به خودمون میدیم اما به محض جور شدن اوضاع، همه قولها رو فراموش میکنیم و کارای امروز رو به فرداهای نیومده میسپریم!
حدیث مطالبی
تو را من چشم در راهم
حالا که همه به من پشت کردهاند، آمدنت را لحظهشماری میکنم و برای به دست آوردنت به هر دری میزنم. کاش میدانستم زیر کدامین آلاچیق خیال لانه داری. کاش قاصدکها آمدنت را خبر میدادند. آه که دیگر توانی برای دل شکستهام نمانده. بیا که سخت تو را چشم در راهم.
افشین اشرفی از ساری
نگاه دزدکی
ای کاش از این همه مهربانی که در چشمهایت آرام گرفته، سهم دلتنگی مرا نیز میدادی تا این همه مدت، ستارههای نگاهت را از پشت دیوار حسرت، دزدکی به تماشا ننشینم... باور کن برای لیلای دلت، مجنونتر از من نیست. پنجره چشمانت را در امتداد نگاهم بگشا که سالهاست با یک بغل گل یاس تا پشت همین پنجره میآیم و بیت بیت آرزوهایم را زمزمه میکنم. کاش فقط یک بار این پنجره را به روی دل دیوانهام میگشودی.
حسن جعفری باکلانی
دیدی کجاهاش چه تغییری کرده؟ هوووومممم، برای گیرا شدن، برای درک بهتر، برای تقویت نوشتههات، یه چند تا قرص تقویتی وقت بیشتر میل کن (ای باباااااا... اگه نمیخوای خوب بشی خب میل نکن، دیگه چرا میزنی؟!)
غزلِ بودن را بسرا
من در بیکسی خود کسانی را دیدهام که جشن تولدشان را بدون شمع گرفتهاند و هنوز هم در روِیاهایم چراغهایی را میبینم که نبودنت را میگریند. نه؛ نه من دیگر تحمل تنهایی را دارم، نه تو تاب دوری را.از تو چه پنهان! دلم برای غزلهایت تنگ شده. اگر نباشی، چه معنا دارد که آفتاب روی پشت بام خانهمان مینشیند یا نه؟
یه دختر عشق ورزش
فصل عشق
پشت این ثانیهها، عطر یادت در خاطرم نقش بسته و گرمای نفسهایت با وجودم درآمیخته. ستارهای شو و بر شبان خاموشم بتاب، مهری شو و بر تار و پودم بنشین، بارانی شو و بر وجودم ببار، آغازی شو و مرا تا انتهای فصل عاشقی همراهی کن.
سمانه زینلی از کرج
احصاااااب نداااااارماااااا
نمیدونم چرا گاهی اوقات اینقدر بیحوصله و بداخلاق میشم که هیچکس رو نمیتونم تحمل کنم و هر کی باهام حرف بزنه سرش داد میکشم. میدونم اخلاقم خیلی بده ولی دست خودم نیست، نمیتونم عوضش کنم. باور کن خودمم خیلی ناراحتم از اینکه با خونوادهم اینجوری رفتار میکنم. البته اونا خیلی مراعات منو میکنن و به خاطر این میگرنی که دارم نمیذارن ناراحت یا عصبی بشم ولی کلا من آدم عصبیای هستم. دلم میخواد مثل بقیه، آدم شادی باشم. البته ظاهراً اینطوریام چون همه از حرفها و کارام میخندن و خودم هم دوست دارم بخندونمشون؛ هر چند کسی نیست که از من بخواد شاد باشم... خیلی وقتا با خودم دعوا میکنم. یه مدت تصمیم گرفتم رویه اخلاقیم رو عوض کنم تا حدی هم موفق شدم ولی نمیدونم چرا گذاشتمش کنار.
عاشق بیدل
تا آستانه مهتاب
آنقدر به طلسم این عشقهای پوشالی چشم دوختم، آنقدر به تکتکِ عاطفهها شک کردم، آنقدر آینه دلت را شکستم که حرفهای دلم برای تو و حرفهای دلت برای من باورکردنی نیست. من پُر از مهتابم، تو پُر از باران! من پر از دلهره عشق تو و تو پر از اطمینان دوست داشتن من! بیا تا یک لحظه به چشمهای هم فکر کنیم. بیا در مجاورت اطلسیها فقط از «بیهم بودن» بترسیم، نه اینکه از «با هم بودن» حرف بزنیم. دوست داشتن را به من یاد بده و پای حرفهایت را امضا کن. گل من! برای تو که از لحظههایت جز پوپکهای مشکی چیزی نداری و چشمهایت پر از غصه قصهای شده که کنار اسکلهی خورشید برایت نوشتهاند، برای تو که از خاتمکاری شعرهای مهتاب به پولکهای صورتی خندهی نرگسی کوچ کردهای که دل به دلت سپرده، برای تو که همراز همزاد ارکیدهها شدهای، بگذار نفسهایم را به پرستشگاه اشکهایت بفرستم و از تنپوش صدایت لبریز شوم. تو که تا ارتفاع گلهای شقایق صدایم میزنی، به آستانه مهتاب دلت، گریه شبهایت را ببخش تا ستارههایم را فدایت کنم.روی گونه خطکشی شده روزها آرزویم میکنی و تمنّای یک لبخند من، نجوای لبهایت شده. با دلهره گفتی: دوستم بدار! و من دلم لرزید. کسی گفت: دوستش داری، انکار نکن. ترسیدم اگر حرفهایت صدای عشقم را بشنوند دیگر عاشقانه نباشند، دیگر برای با من بودن نمیری و دیگر اشکهایت -که چقدر عاشقانه دوستشان دارم- سهم حرفهای من نشوند.بیا برای نیامدنها دل بسوزانیم و حسرت نبودنها را نخوریم. بیا از خندههایی بگوییم که اشک را نمیفهمند و اشکهایی بریزیم که سرشار از خنده باشند. بیا از تنشِ نفسهای هم رها شویم و آبی آرامش را به سرخی ثانیهها ببخشیم تا پر از بنفشه شویم. بیا به دستهای هم مجال گرم شدن بدهیم و بگذاریم دیوارها از حسرت گرمی قلبهایمان یخ بزنند. بیا به گوشهی یک شب بیسحر اعتماد کنیم. بیا کمی زندگی کنیم و یک بار بدون هم و برای هم بخندیم.
نرگس، عاشقترین ستاره
خب دیگه، خندههات تموم شد؟ حالا پاشو برو دو تا نون بگیر که فردا صبح از گشنگی دلضعفه نگیری!! (آبی و سرخی و بنفشه خوب بود، گوشه شب بیسحر خوبتر و دور ریختن تکرار گلومُل، از همهشون خوبترتر!.)
آینه دِق
چه آروم و لطیف سرش رو گذاشته رو بالش و خوابیده. دستی به صورتش میکشم و توی دلم میگم: مامانی، چقدر صورتت چین داره. هر کدوم از این چینها نشون میده که چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتی و حالا تو سن پیری به جای اینکه کمکت کنیم، شدیم آینه غمها و غصههای تو و پدر که خیلی برای ما زحمت میکشین.
لیلا، ج. از آمل
آن مرد با کفش آمد
معلم روی تخته سیاه نوشت: «بابا آب داد.»
یکی گفت: «آقا اجازه... تا کی باید بنویسیم بابا آب داد؟»
معلم گفت: «پس چه بنویسیم؟»
صدای بغضآلودی از انتهای کلاس شنیده شد: «اجازه...؟ بنویسیم بابا واکس داد!»
همه به سمت صدا برگشتیم. علی بود که دستش را، سیاه شده از آثار واکس، بالا گرفته بود.
زینب صمیمیان
همهمون همینیم
راننده تاکسی داشت رانندگی میکرد که یکدفعه ماشین جلویی بدون اینکه راهنما بزنه پیچید و جلوش ایستاد. راننده تاکسی، فرمون رو بسرعت پیچوند و از کنارش رد شد و داد زد: «هو... حداقل راهنما بزن.» یه کم که جلوتر رفت، مسافر گفت: «آقا ببخشید، من همین جا پیاده میشم.» راننده کشید کنار خیابون تا مسافر رو پیاده کنه که یه موتوری با سرعت از کنارش رد شد و داد زد: «هوووووو... راهنمات رو بزن دیگه! ای بابا!»
فاطمه صفری از بهشهر
پابهپای پنجره
1-دوست دارم هوا بارانی باشد؛ طوری که با بخار دهانم تختهسیاهی بسازم از جنس دلتنگی و روی شیشه نام زیبایت را بنویسم و بعد هم پابهپای پنجره، غم غربتم را گریه کنم!
2-من مردود شدم در کنکور عشق تو! خیلی خوانده بودم نگاهت را اما حتی مجاز به انتخاب هم نشدم!
مهدیار دلکش از قم
بفرما... اگه به جای عشق، منطق میخوندی، الان دانشگاه شریف عقل قبول شده بودی! گوش نمیکنی که!
نردبان ترقی
تو آسمون روِیاهای کودکیمون، دونههای جادویی لوبیای سحرآمیز، اونقدر رشد میکرد و بزرگ میشد که از تو ابرها سر در میآورد و اونوقت بود که جک از ساقه لوبیا میرفت بالا و مرغ تخمطلا و چنگ سحرآمیز رو برمیداشت و... اما حالا تو زمین ما، هر بذری جایی رشد میکنه که بیشتر بهش عشق بورزه. بین گلی که تو یه جنگل سرسبز با ناز غنچه میده و با شکفتنش، جنگل رو غرق در ابهت و زیبایی میکنه و خارهایی که تو خشکی کویر رشد میکنن، از اینجا تا دوره غارنشینی نخستین پاسخگوها فاصله است!
میتونی با همنشینی آدمهای موفق و بزرگ، گل بدی و شکوفا بشی، میتونی راه آدمهای بیهدف رو ادامه بدی و یه بوته خار خشک باشی تو یه کویر؛ انتخابش با خودت. اگه برای ریشه دادن، خاکی مناسب انتخاب کردی، تواناییهات میشن همون بذرهای جادویی موفقیت و اونقدر بزرگ میشن که تو رو به اوج هفترنگ آرزوهات برسونن.
(ف. حسامی عزیز، فکر کنم خوب میفهمم چاپ عکس در صورت تمایل خودمان است نه اجبار شما!! نوشتهام محض مزاح بود، همین.)
نشمیل نوازی از بوکان
(ن. نوازی عزیز، گمون میکردم شما خوب میفهمی که به در گفتم تا دیوار بشنوه، نه اجبار شما!!)
مدرنازیسیون
چند وقت پیش، یکی از دوستام تعریف میکرد برای اینکه از حال و احوال پدربزرگ و مادربزرگش خبردار باشن، براشون گوشی موبایل و سیمکارت خریدهن و با هزار ترفند و مکافات تونستن شماره گرفتن رو بهشون یاد بدن. اونام بعد از چند ماه نه تنها شمارهگیری و پیامک دادن رو فول شدهن، بلکه رو یه پا واستادن که سیستم جی.پی.آر.اس و ام.ام.اس موبایلشون رو هم واسهشون فعال کنن!
فکر کنم کمکم باید برای درس گرفتن از تجربیات زندگی و خاطرات پدربزرگها و مادربزرگها مجبور باشیم بریم به سایتهاشون سر بزنیم و هر موقع دیدیم پیداشون نیست، دوزاریمون بیفته که باز سرشون تو یه چترومی گرم شده!!
صاحبه 23 ساله از زیر آسمان شهر
نه دیگه هر زخمی
در جواب «شکوفه توکلی» باید بگم که من نوشته بودم: «گذر زمان شاید بتونه از ناراحتیمون کم کنه اما هیچ وقت نمیتونیم بدی طرف رو فراموش کنیم چون ازش کینه به دل گرفتیم.» من تا به حال در شرایطی که گفتی قرار نگرفتهم اما پیش اومده که کسی زخمی عمیق ایجاد کرده و منم ازش کینه به دل گرفتهم و حتی فکر تلافی به سرم زده ولی وقتی خوب فکر کردهم، دیدهم با این کینهای که به دل گرفتهم بیشتر خودم رو اذیت میکنم و در نتیجه برای رهایی از این همه کینه و احساسات منفی تصمیم به بخشش گرفتهم. معلومه که همیشه هم نمیشه به بخشش رو آورد.
دیوونه همیشگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: