کت آستین چرمی کجا رفت‌

واقعا فکر نمی‌کردم، سوغاتی برادرم را یکروزه از دست بدهم و کلی افسوس بخورم، ماجرا از این قرار است. برادرم بعد از چند سال از سفر خارج برگشت و برای هریک از اعضای خانواده هدایایی آورد که سهم من به عنوان تنها برادر و آن هم کوچکتر چشمگیرتر از همه بود. از میان سوغاتی‌های برادر، یکی از همه بیشتر مورد پسند من قرار گرفت و آن هم یک کت بهاری‌ بود.
کد خبر: ۱۹۳۴۱۷

از آنهایی که تکه چرمی وصل در آستین آنها  در محل آرنج  است. یک کت تک سبک بهاری، خوش‌دوخت و خوشرنگ که مطمئن بودم در شهر ما کسی لنگه آن را ندارد. خوب کت خیلی مناسب من بود و به قول بچه‌ها مرا که جوانی 23 ساله بودم، خوش تیپ کرده بود. کت را به چوب لباسی آویزان کردم و یک کاور را هم به روی آن کشیدم. پدر و مادر و خواهرم و حتی برادرم اصرار کردند آن را بپوشم، چرا بایگانی‌اش می‌کنم خصوصا، فصل فصل بهار بود. من اما گفتم، وقتش که شد آن را می‌پوشم، قرار نیست که کت استثنایی یا به قول مادرم کت جادوئیه، تبدیل به یک کت دم‌دستی و هر روز پوش باشد.

خواهرم هم می‌گفت: لابد گذاشته برای روز عروسی‌اش و پدرم حرف او را ادامه می‌داد؛ تا آن موقع می‌پوسه و مادر جواب می‌داد: اشتباه کردید، برادر بزرگترش که گذاشت رفت خارج و به بهانه‌های مختلف از زن گرفتن طفره می‌رود، پیر شد که 32 ساله‌اش، نمی‌گذارم منصور هم به سرنوشت او دچار شود ان‌شاءالله تا سال دیگر عروس می‌آریم.

خواهرم ریسه می‌رفت و پدر هم می‌گفت: به همین خیال باش و من مانده بودم حیران که چی بگم.

بگذریم آنقدر ماجرای پوشیدن کت من ادامه پیدا کرد تا این که عصر یک روز تعطیلی که قرار بود با جمعی از همکاران جوان اداری به عادت ما شهرستانی‌ها به تفرجگاه حاشیه شهر برویم، آن را پوشیدم، موضوع آنقدر جالب شده بود که به محض پوشیدن همه خانواده کف زدند و هورا کشیدند.

جمع دوستان 4 نفر بودیم. آنها تا مرا دیدند، کلی به‌به‌گفتند که عجب کت شیکی است و از کجا آورده‌ای، عجب بهت میاد! و از این‌جور حرف‌ها حتی 2 تا از بچه‌ها به شوخی می‌گفتند بده با آن عکس بگیریم.

بگذریم رسیدیم تفرجگاه، زیلویی پهن کردیم، کفش‌ها را درآورده و کنار رودخانه ولو شدیم و گوش سپردیم به زمزمه آب‌ عصرانه‌ای خوردیم. خلاصه خیلی خوش گذشت. دم غروب بچه‌ها گفتند والیبال بازی کنیم. یارگیری کردیم و آمدیم شروع کردیم به بازی کردن. تا یادم نرفته بگم، جایی که زیلو پهن کرده بودیم زیر سایه یک درخت گردو پر شاخ و برگ بود و هریک از ما که کت و کاپشنی به تن داشتیم به شاخه‌ها آویزان کردیم. البته من چشم از کتم برنمی‌داشتم و با این که اطراف ما خلوت بود،
گاه و بیگاه برمی‌گشتم نگاهی به آن می‌انداختم که نکند از درخت بیفتد و یا گزندی به آن برسد. بگذریم ما گرم بازی شدیم و بعد از یک ساعت، کمتر یا بیشتر، خسته و خرد رفتیم لب رودخانه آبی به سر و صورتمان زدیم و برگشتیم روی زیلو ولو شدیم. همچین که دراز کشیدم، دیدم ای دل غافل از کت من خبری نیست، عجیب بود کت و کاپشن بقیه بود اما کت من نبود. این‌ور بگرد و آن‌ور بگرد، نبود که نبود دور و برمان هم چند خانواده بودند که به نظر نمی‌آمد اهل کت‌ دزدی باشند. اینجا و آنجا هم چند نوجوان و جوان مشغول بازی بودند، کنار رودخانه هم چند نوجوان و یکی دو جوان مشغول شنا و ماهیگیری بودند، اصلا روم نمی‌شد از کسی سوال کنم و یا به کسی مشکوک شوم. در هر حال من دمغ و گرفته شدم حالم گرفته شد، دوستان کلی خندیدند و بعد هیچی دیگه هوا داشت تاریک می‌شد که برگشیم خانه ماجرا را که خانواده شنیدند ابتدا تعجب کردند، بعد تاسف خوردند و آخر سر کلی خندیدند و مادر گفت: کت جادویی، حتما بال درآورده و رفته به جایی که دوخته شده است.

راستش خیلی ناراحت شدم، اما خب دیگه، مدتی بعد ماجرا را فراموش کردم، تقریبا چهارماهی از گم شدن کتم گذشته بود که یکروز تو اداره  بانکی که به عنوان صندوقدار کار می‌کردم  در حال گرفتن قبض‌های آب و برق و گاز بودم که دیدم نفر سوم‌ توی صف که جوان لاغر و تکیده‌ای بود کت من را پوشیده است. یکه خوردم، اما خودم را کنترل کردم، شاید اشتباه می‌کردم منتظر ماندم تا نوبت آن جوان شد. وقتی جلو آمد گفتم: عجب کت قشنگی! خیلی جالبه!

گفت: قابلی نداره، پیشکش!

گفتم: برازنده شماست، اینجا خریدید؟

گفت: نه مال یکی از رفقاست.

گفتم: میشه از رفیقت بپرسی کجا خریده؟

پوزخندی زد و گفت: باشه می‌پرسم.

در حین این صحبت‌ها بودیم که همکار بغل دستیم که در جریان ماجرای کت من بود، دستی روی شانه‌ام گذاشت و فشار داد. برگشتم نگاهش کردم، چشمکی به من زد و سری تکان داد که یعنی چیزی نگو.

آن جوان گفت: اگه دوستم گفت از کجا خریده چه جوری بهتون خبر بدم.

همکارم برگشت و گفت: دفعه دیگه که بانک آمدی خبر بده.

ماندم مات و حیران، آن جوان تکیده کارش را که نقد کردن یک چک 7 هزار تومانی بود انجام داد و رفت و از جا بلند شدم و رفتن او را که کت چروک، پروک شده من به تنش بود، نگاه کردم و  حسرت خوردم.

همکارم گفت: بابا مگه نمی‌بینی قیافه‌اش تابلو، کتت هم که چرب و چیلی شده بود، می‌‌خواستی چی را بدانی. یارو لابد یا خودش کت را برده و یا از یکی مثل خودش گرفته بی‌خیال شو.

من بی‌خیال شدم و الان 6 سال از آن ماجرا می‌گذرد و من هر‌وقت کتی با آستین‌های تکه چرمی می‌بینم، یاد کت خودم می‌‌افتم، البته برادرم یکی دو بار قصد کرد که نظیر آن را با پست برایم بفرستد. اما من گفتم: بی‌خیال، می‌ترسم دوباره آن را از دست بدهم.

منصور.م - سنندج‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها