حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
علاوه بر تجربه های تئاتری و کارهای نمایشی در ساخت مجموعه تلویزیونی ، بازیگری در چند فیلم و مجموعه تلویزیونی و کارگردانی چند فیلم سینمایی سابقه روشنی دارد. هنوز فیلم «طلسم» را به دلیل ترکیب متفاوت آن فیلم در مقایسه با فیلمهایی که در آن سالها ساخته می شد، نمی توان از خاطر برد. بازیهای درخشان «پرویز پورحسینی» و «سوسن تسلیمی» از دشوارترین و درخشان ترین بازیهای یکی دو دهه اخیر سینمای ایران به شمار می آیند. «رز زرد» برای تماشاگری که داریوش فرهنگ و ظرفیت ها و توانمندی های هنری اش را می شناسد، بی تردید او را به شگفتی وامی دارد: این شگفتی البته از سر تعجب او به دلیل متفاوت بودن و درخشان بودن «رز زرد» نیست ؛ بلکه بیشتر از این روست که چگونه کارگردانی با آن سابقه درخشان ، خود را اسیر موضوعی بی روح و بی رمق کرده است و برای تهیه و تولید یک فیلم دلهره آور و ترس انگیز، حتی الفبای ساختاری این گونه فیلمها را نیز رعایت نکرده است . فیلمهایی که به گونه سینمای دلهره و وحشت تعلق دارند، ویژگی های روشنی دارند. در عمده این نمونه ها، درست همانند فیلمهای شادی آور، فضاسازی موقعیت های غیرمنتظره آدمها را - در مقام تماشاگر فیلم یا بازیگری که در داستان فیلم در آن موقعیت قرار می گیرد- به شگفتی ، ترس و گاه به خنده وامی دارد. در فیلمهای متعلق به سینمای دلهره ، هیجان انگیزی و ایجاد ترس و دلهره ، تنها از طریق تعلیق های مختلف و برخی گره افکنی ها در جای جای داستان فیلم ، عملی می شود و اگر فیلمی در ایجاد تعلیق های موردنظر و گره افکنی های اساسی در داستانی که روایت می کند، موفق عمل نکند، هرگز نمی تواند در تماشاگر خود، حس ترس و دلهره را القائ نماید. به همین روی ، ناخواسته به اثری کم جان و باورناپذیر بدل می شود. رز زرد در فصلهای اولیه ، روندی طبیعی و باورپذیر دارد. نحوه شکل گیری ماجراها به گونه ای است که تماشاگر خود را برای حوادث امروز و رخدادهای غیرمنتظره صحنه های بعدی آماده می کند؛ اما فیلم ، هر چه پیشتر می رود و هر چه زمان بیشتری از صحنه های افتتاحیه آن می گذرد از گره افکنی های روشن کمتر نشانه می بینیم . در اولین صحنه فیلم ، درست بعد از پایان عنوان بندی های آغازین ، مردی در لباس سیاه با هیاتی که ناگفته پیداست که آدمی با رفتاری نابهنجار یا فردی روان پریش است در برابر دوربین قد می کشد. در یک نمای نزدیکتر، راننده ای با دهان و دست و پای بسته ، پشت فرمان خودرویی نشسته است . مرد سیاهپوش ، مقداری طلا و جواهرات دزدیده شده را در ساک دستی اش جابه جا می کند. کمی بعد تمام سطح خودرو را به بنزین آغشته می کند و سیگاری روشن می کند و بعد هم درست همان طور که تماشاگر فیلم حدس می زند، خودرو را با مرد دست و پا بسته ای که پشت فرمان نشسته است ، به آتش می کشد و چند لحظه بعد هم همه چیز در انفجاری عظیم به هوا می رود! درست بعد از همین صحنه به ظاهر هیجان انگیز فیلم که نوید تماشای فیلمی دلهره آمیز را به تماشاگر خود می دهد در فاصله ای کوتاه در یک پمپ بنزین با 2زوج جوان که هنوز گویا مراسم و تشریفات عروسی آنان به پایان نرسیده است با خودروهای گل آرایی شده ، دیده می شوند. یکی از زوجها(داوود و لیلی ) ناگهان به سرشان می زند که از جمع دوستان و آشنایانی که ماشین عروس را همراهی می کنند، جدا شوند و به شمال بروند! آنها چنین می کنند و درست در نقطه دورزدن ممنوع یک خیابان پررفت وآمد، دور می زنند و به طرف شمال می روند. کمی بعد ماشین عروس بعدی هم ، درست در همان مسیر، با آنها همراه می شود و به شیوه ای کاملا تصادفی ، عروسها و دامادها با هم در یک مسیر قرار می گیرند. در صحنه ای که خودرو «آرش و مهشید» (امین حیایی و حدیث فولادوند) دچار نقص فنی کوچکی می شود، داوود به آنها کمک می کند و ما می فهمیم که داوود با کار تعمیر خودرو آشنایی دارد. کمی بعد این نکته هم روشن می شود که خودرو داوود قرضی است و آن را از استاد کار تعمیرگاه قرض گرفته است ! کمی بعد، در حالی که جاده بارانی و لغزنده است ، زوجهای جوان فیلم ، دلشاد و سرخوش ، در جاده ای جنگلی و کم عبور، به طرف شمال در راهند. ناگهان طی یک تصادف بسیار ساختگی و باسمه ای همان مرد سیاهپوش (که دیگر می توان به او «قاتل فراری » لقب داد!) روی پلی که در جاده قرار دارد، ظاهر می شود. خودرو آرش به او می خورد و مرد، کف جاده ، نقش زمین می شود و در حالی که آخرین نفسهایش رامی کشد تنها یک کلمه را یکی دوبار تکرار می کند: «آدمکش ها! آدمکش ها!» و بعد می میرد! همه ، با ترس و وحشت ، او را به درون جنگل می برند و در باتلاق کوچک و پرآبی می اندازند و به راهشان ادامه می دهند. تماشاگر، منتظر است که با توجه به رخدادهای پیش گفته ، واکنش عروسها و دامادها را در برابر قتل ناخواسته ای که روی داده است ، شاهد باشند و پیوسته نگرانند که آیا کسی به راز این جنایت پی خواهد برد یا نه ؛ اما هر چه از فیلم می گذرد، حوادث امروز کم رنگتر می شود. لیلی از این که داوود در جریان یک درگیری لفظی با آرش ، یک سیلی جانانه ای به چهره شوهرش نواخته می شود، کلافه و گیج است ! او از همین لحظه به بعد، داوود را موجودی بی دست و پا و ناتوان به حساب می آورد که در برابر زورگویان کوتاه می آید و ناتوان نشان می دهد. بعدها در می یابیم که این ترس و تردید و ناتوانی ظاهری داوود ریشه در دوران کودکی اش دارد. گویا پدرش را در برابر مادرش که مورد تعرض پدر قرار گرفته بود، در آب می اندازد و غرق می کند و بعد که مادرش پی کار خودش می رود، داوود می ماند و تنهایی و کار در تعمیرگاه و... داوود بزودی ، همسرش (لیلی ) را از دست می دهد! یعنی لیلی تصمیم می گیرد او را به دلیل همین ترس و تردیدهایش رها کند و به خانه پدرش برگردد! در نیمه های پایانی فیلم ، ماجرایی تازه آغاز می شود، در حالی که قبلا دیده شده است که نوارهای عروسی و سفر شمال هر 2دوربین عروس و دامادها در آتش افکنده می شود تا مدرکی نزد کسی باقی نماند، با این حال فرستادن نوارهای ویدیویی فیلم مربوط به صحنه تصادف قاتل فراری و عروسک میمون پشمالوی قهوه ای رنگی که در صحنه جنایت دیده شده است ، آرش و داوود و همسرانشان را به شگفتی وا می دارد. در بازگشت دوباره به ویلای شمال است که همه چیز روشن می شود. قاتل فراری که آنها را تهدید می کرده است ، پا به درون ویلا می گذارد و در حالی که لحظه به لحظه به آدمهای وحشت زده درون ویلا (آرش ، لیلی و مهشید) نزدیک می شود ترس آنها بیشتر و بیشتر می شود تا جایی که ناگهان درست درون وان حمام یکی از نوعروس ها (لیلی ، همسر داوود) با ضربه کاردی از پشت سر، قاتل فراری را از پای در می آورد و کمی بعد وقتی قاتل فراری با درد و با خنده ای جنون آمیز، صورتکش را از چهره اش جدا می کند، همه می بینند که او کسی جز داوود همسر لیلی نیست ! فیلم ، در حالی که می کوشد تا فضایی پرتعلیق و دلهره آمیز فراهم سازد، کمترین توفیقی در این راه به دست نمی آورد. بازیها در حد معمول است . «مرجان محتشم » ظاهرا نخستین فیلم خود را (پس از مجموعه تلویزیونی «پس از باران » تجربه می کند) و بازی «بهرام رادان » در یکی از صحنه ها که می خواهد عصبانیت خود را به گونه ای اغراق آمیز به رخ ما بکشد، درست در جایی که کودکانه ، مشت بر زمین می کوبد، همه تماشاگران فیلم را به قهقهه وادار می کند! همه ظرافت ها و زیبایی های احتمالی فیلم ، از فیلمبرداری گرفته تا تدوین آن ، زیر سایه موضوعی خام و ناپخته و بویژه داستانی که حتی در دنیای جرم و جنایت نیز پذیرفتنی و باورپذیر جلوه نمی کند و مهمتر این که ، طرح توطئه چنین داستانی ، آنچنان غریب و دور از ذهن به نظر می رسد که حتی در دنیای فیلمهای دلهره آور، جنایی و معماگونه نیز کمتر قابلیت تعمیم دارد. از داریوش فرهنگ با توجه به مجموعه توانمندی هایش ، بیش از اینها می توان انتظار داشت.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....