گفتگو با خسرو شکیبایی

اواخر سال 78در حال بازی در فیلم میکس بودم . روزی احمدجو با من تماس گرفت تا دیداری باهم داشته باشیم چند قرار نصفه و نیمه گذاشتیم که متاسفانه به دلیل بی قراری من و کارگردان میکس
کد خبر: ۱۸۳۹۳
و کار شبانه روزی آن فیلم ، به نتیجه نرسید. برای آن فیلم از دم غروب تا 8-9صبح کار می کردیم . بالاخره یکی از روزها، نزدیک صبح ، سکانس مورد نظر کارگردان ، گرفته شد و پس از آن برای عذرخواهی با احمدجو تماس گرفتم . گفتم الان کارم تمام شده و می خواهم به دیدنت بیایم . او هم گفت : همین الان هم بیایی خوب است ...آنچه خواندید شروع گفتگویی است که با خسرو شکیبایی و در بارتفنگ سر پر و حال و هوای آن دوران با او انجام شده است . وی در این گفتگو از احمد جو، رابطه دوستانه ای که با او داشته ،حال و روز بیمار خودش در آن ایام ، رندگی دوساله در روستای میمه که لوکیشن تفنگ سر پر بود و خاطرات دیگر سخن به میان آورده است.این گفتگو را با هم بخوانیم:

پس از آن چه اتفاقی افتادو چه موقع به سراغ احمد جو رفتید؛
از محل فیلمبرداری باشتاب رفتم سراغ «خانه دوست » از شما چه پنهان سر راه ، به نانوایی رفتم و نان تافتون تازه ای گرفتم . بوی نان در آن هوای تمیز صبح ، هوش ربا بود. اول می خواستم گل بگیرم اما برای کسی که با آب و آفتاب و نان دوستی دیرینه داشت نان حس دیگری داشت.
به عبارت دیگر، برای آدم اهل طبیعت و آدمی بیابانی -احمدجو - نان یعنی سلام و احترام . این طور نیست؛
آره ، آفرین . یعنی سلام به دوستی قدیمی . بعد از باز کردن در، شروع کرد به تعارف کردن که چرا زحمت کشیدی و از این حرفها که حوصله شنیدنش را نداشتم . لحظه ای بعد، نگاهم کرد و گفت : چه کردی با خودت خسرو؛ چرا این جوری شدی؛ چرا صورتت اینقدر شکسته شده؛
از آخرین دیدار شما چند سال گذشته بود؛
حدود 10سال ؛ البته در آن لحظه ، 48ساعت بود که بیدار بودم و سرکار فیلم میکس بودم . طبق معمول دنبال واژه و کلمه ای می گشتم که جوابش را بدهم که دیدم خندید و گفت : اتفاقا خیلی هم خوب است.
نپرسیدید چرا؛
پرسیدم . گفت : چون نقشی که برایت نوشته ام از نظر سن و سال ، کهنسال است و فکر می کردم برای نزدیک کردن چهره ات به نقش ، باید گریم زیادی روی صورتت انجام شود. بعد پرسیدم : حالا این «آقاسید» کی هست؛ گفت : مردی باخدا و اهل روستا و خاک و آبادی که ضمنا اهل مبارزه و بحث و جدل هم هست . ریش سپید است و اهل علم و مکتبداری و در ضمن چابک سوار هم هست.
یعنی این نقش از همان ابتدا برای شما نوشته شده بود؛
بله . احمدجو این طور می گفت . او مرا می شناخت . با زوایای مختلف روح و جسم من آشنا بود و می دانست اگر بپذیرم این نقش را بازی کنم «آقاسید» همان می شود که او می خواهد. در یک کلام گفت : نقش مال تو است ، برای تو نوشته ام و اگر تو بازی نکنی ، نمی دانم چه کسی باید جای تو را بگیرد.
با توجه به شناختی که از احمدجو داشتید، در ابتدا چقدر این پیشنهاد را جدی تلقی کردید؛
وقتی در اولین مکالمه تلفنی ، پیشنهاد همکاری داد، اولین جمله ای که در دل داشتم و به زبان آوردم ، این بود: آخ جون بازم مدرسه و فراگیری.
این حس را معمولا چه هنگامی دارید؛
داریوش مهرجویی هم وقتی زنگ می زند و می گوید بیا باهم کار کنیم ، همین حس را پیدا می کنم ... بگذریم . فیلمنامه را گرفتم . یک خروار بود.
واقعا یک خروار بود؛
قسمتهای مختلف فیلمنامه زمانی که روی هم قرار می گرفت ، ارتفاعش حدود 5/0 متر می شد.
نقش سید در این فیلمنامه حجیم چقدر بود؛
موقع خواندن فیلمنامه معمولا عادت ندارم نقش را متر کنم . برای من چیزهای دیگری مهم است . نقش سید از خروار، مشتی و از 5/0 متر، سانتی بود؛ البته این نقش کم حجم ، بسیار محوری و کلیدی بود. واقعا نقش زیبایی بود، البته همانطور که گفتم ، کم بودن نقش برایم مهم نیست ؛ بلکه مهم این است که این نقش سرچشمه بود و شاخه های زلال دیگری از آن سرازیر می شدند.
ظاهرا در آن زمان وضع جسمی نامساعدی داشتید؛
در همان زمانی که در فیلم میکس بازی می کردم ، به بیماری سختی مبتلا بودم که فشردگی کار فیلم میکس نیز آن را تشدید کرد. تصمیم داشتم بعد از پایان فیلمبرداری میکس ، درمان آن بیماری را شروع کنم که این پیشنهاد مطرح شد؛ البته بعد از پایان فیلمبرداری میکس راهی بیمارستان شدم و بدنم را به تیغ جراحان سپردم و پس از بازگشت به خانه ، به رختخواب نقاهت رفتم.
یعنی در زمان شروع فیلمبرداری تفنگ سر پر سر صحنه نبودید؛
در آن زمان از سویی در خانه درد می کشیدم و از سویی دیگر گروه تولید تفنگ سرپر مکرر تماس می گرفتند. این مساله باعث شد ماجرا در تخیل آنها به شکل دیگری نمود پیدا کند و پیش خودشان بگویند: شکیبایی به قول و قرارداد وفادار نبوده و در حال حاضر در سریال یا فیلم دیگری مشغول بازی شده است . دست آخر احمدجو خود به تهران آمد و در حالتی زار و نزار، در بستر بیماری عیادتم کرد. پس از آن پیشنهاد کرد به میمه بروم و دوران نقاهت را در آنجا بگذرانم.
پس با همان وضعیت پذیرفتید که بازی کنید؛
بله.
وضعیت جسمی شما، تغییری در فیلمنامه به وجود نیاورد؛
بخشهایی که «آقاسید» بصورت شخصیتی چابک ، چالاک و بسیار تند و تیز به تصویر کشیده شده بود از نقش حذف شد.
به توصیه خود شما این اتفاق افتاد؛
نه . پزشک معالجم قدغن کرده بود که بدوم . سوار اسب شوم و تحرک بدنی زیادی داشته باشم . در طول فیلمبرداری ، بیشتر اوقات آماده کار نبودم و بیشتر روزها و شبها، باتنی زخمی در بستر افتاده بودم.
تفنگ سر پر در چند ماه فیلمبرداری شد؛
نزدیک به 2سال.
باتوجه به تجربه حضور در آثاری که مدت زمان فیلمبرداری آنها طولانی است ، فکر می کنید این مساله چه تبعاتی می تواند داشته باشد؛
طولانی شدن زمان فیلمبرداری ، چون عوامل را بی حوصله و انگیزه ها را کمرنگ می کند، نگران کننده است ؛ اما برخلاف همه واهمه ها و دلواپسی ها در طول 2سال فیلمبرداری تفنگ سر پر این اتفاق نیفتاد.
در طول این 2سال با چه کسی زندگی می کردید؛
با تورج منصوری ، فیلمبردار سریال . او هر روز از صبح زود تا غروب سر صحنه بود و وقتی به خانه می آمد، با روحیه ای خوب برایم تعریف می کرد. او زمستان یکی از سالها برای خانه ما کرسی گذاشت و بیشتر شبها که به دلیل ناتوانی جسمی نمی توانستم به اتاق خودم بروم ، همان جا خوابم می برد، البته تورج دستپخت خوبی هم داشت.
حضور شما در سریال تفنگ سرپر با توجه به نام شما در عنوان بندی و نیز توانایی های دیگر شما نسبت به فیلمها و سریال های دیگری که در آن ایفای نقش می کنید، بسیار کمرنگ است . به نظر می رسد شخصیت «آقاسید» تا حدود زیادی در سایه شخصیت های دیگر قرار گرفته است . این مساله تا چه حد ناشی از ضرورت های داستان است؛
درام همیشه یک شخصیت محوری دارد و شخصیت های دیگر، برای درخشان تر شدن شخصیت اول حرکت می کنند. در این سریال «آقاسید» شخصیت اول نیست ، او شخصیت مکمل است ؛ البته به جا و موجز. ماموریت من در این سریال همان بوده است ؛ اما این که چگونه اجرا شده ، مهم است . ضمنا سریال تا اینجا در پی شخصیت پردازی است و فعلا بسترسازی می کند. در قسمتهای بعدی است که آدمها به هم نزدیکتر می شوند و حضور آقا سید هم اندکی پررنگتر می شود.
بیماری شما هم تاثیری در کم شدن نقش داشت؛
به دلیل بیماری جسمی من ، بسیاری از صحنه های مربوط به کارهای بیرونی ، آمد و شدها و تحرکات بدنی آقا سید حذف شد.
این مساله چه تاثیری در کار شما داشت؛
باعث شد نقش را درونی تر کنم .
وضعیت جسمی شما تا چه اندازه وخیم بود؛
آنقدر که حتی نمی توانستم قدمهای بلند و سنگین بردارم و از روی نهر آبی بپرم . یکبار قرار بود سوار اسب شوم و بتازم . قرار بود بدل به جایم حرکت کند؛ اما برای پلانی که از نزدیک دیده می شد، باید خودم سوار اسب می شدم . حرکت ، جزیی از ذات آقاسید بود. گفتم اسب را بیاورند. کارگردان ناباورانه نگاهم کرد و پرسید: می خواهی سوار شوی؛ گفتم : حالا ببینم چه می شود. این نکته را داخل پرانتز بگویم که اسب سواری شیوه دارد. رفاقت سوارکار و اسب و هم نفسی این 2باهم حکایتی است شنیدنی . باید سوارکار باشی و بدانی هر نفس اسب باید با دل و جان سوار کار جفت شود.
اسب را آوردند و شما...؛
نگاهش کردم . هر 2باهم غریبه بودیم . سوار شدم . وقتی کارگردان گفت : صدا، دوربین ، حرکت ... تا آمدم به اسب هی بزنم ، اسب به سبب حرکت طبیعی اش ضربه ای به بدنم زد که ناگهان احساس کردم تمام بخیه هایم در حال پاره شدن است . آن درد نفسگیر و سوزش عجیب تمام درونم را به هم زد و تکان داد. طاقت آوردم و بعد از گرفتم پلان از اسب پیاده شدم . رفتم توی تاریکی هشتی خانه و زارزار گریه کردم و گفتم : خدایا ببین چگونه خوار شدم و به قول سهراب «چگونه از هجوم حقیقت به خاک افتادم ». احمدجو و دیگران به سراغم آمدند و گفتند: دیگر از این کارها نکن . کارگردان گفت : من درد را در چهره ات دیدم ، اما غیرت را هم دیدم که دردت را پنهان می کرد. عجب سرمایه ای داری خسرو! و از همین جا به بعد قرار شد شخصیت «آقا سید» به صورت فردی درون گرا و با پختگی و کمال دیده شود.
راستی ، ماجرای نان تافتون به کجا رسید؛
کدام نان؛
همان نانی که دم صبح گرفتید و با آن به خانه احمدجو رفتید.
بله.
چطور؛
می خواستم صحنه ای از روزی روزگاری را به یاد بیاورم که خالو شعبان مرادبیگ را نمک گیر می کند. بله ، صحنه جذاب و خوش ساختی بود. هنوز هم از یادآوری اش محزون می شوم . بعضی اوقات آدم با وجود این همه فناوری تازه می فهمد که سنت ، چقدر می تواند اهرم ماجرایی پیچیده باشد.
حالا احمدجو، به عنوان آدمی که با این سنتها بزرگ شده ، تا چه حد این سنتها در کارش دخیل بودند؛
روح کار احمدجو همین چیزهاست . او همین چیزها را می سازد و از آنها ایده و طرح می گیرد و آنقدر به این موضوع ها نزدیک می شود که آنها را باور می کنیم.
در طول کار، با احمدجو اختلاف نظری هم پیدا کردید؛
اختلاف سلیقه همیشه هست و نمی شود کاریش کرد.
آیا این اختلاف سلیقه ها، کار را به جاهای باریک هم می کشاند؛
یادم هست شبی با احمدجو و منصوری «راش » می دیدیم . نکته ای به نظرم رسید و با اصرار به احمدجو گفتم . او برخورد تند و تیزی کرد. انتظارش را نداشتم . یکه خوردم و آرام و بی صدا از جمع فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم و خودم را سرزنش کردم که چرا ایراد گرفتم و ناراحت شدم که چرا احمدجو چنین برخوردی کرد.
حتما به انتقام فکر کردید؛
نه (با خنده). لباسم را عوض کردم و آرام از اتاقم خارج شدم . تصمیم گرفتم که میمه را ترک کنم . به خیابان زدم و انگار که گریختم و شبانه به سمت تهران حرکت کردم . تمام طول راه به فضای کار احمدجو و زیبایی های این سریال فکر کردم و به تهران که رسیده بودم ، تقریبا پشیمان شده بودم . همسرم علت آمدنم را پرسید. ترسیده بود. ماجرا را برایش تعریف کردم و او هم نصیحتم کرد. خوابیدم و از خواب که بیدار شدم ، با ماشین خودم حرکت کردم به سمت میمه.
لابد با غیبت یکروزه شما و تعطیل شدن کار، کارگردان هم به سزای عملش رسید این طور نیست؛
فردای آن روزی که میمه را ترک کردم ، بازی نداشتم این نکته را به این دلیل عرض کردم که هرگز چنین کاری از من سر نزده و نمی زند. روز بعد هم که برگشتم ، در پاسخ عوامل و کارگردان ، گفتم ، رفته بودم تا با ماشین خودم برگردم.
به عنوان تماشاگر، چه نگاهی به این سریال دارید؛
دل می دهم به سریال ، خوب نگاه می کنم و بیشتر حوصله به خرج می دهم.
بازتاب هایی که از این سریال به شما منتقل شده ، چگونه بوده است؛
در گذشته ، در هر فیلم یا سریالی که بازی می کردم ، مخاطبان تلفنی یا حضوری حرفی برای گفتن داشتند، اما این بار این مساله پیش نیامد، البته مدتی بسیار طولانی مشغول بازی در سریال آواز مه بودم و همین مساله باعث شد از احساس مخاطبان بی اطلاع باشم ، البته از بینندگان تقاضا می کنم که اندکی صبوری کنند شما که این کارگردان را یک بار امتحان کرده اید و می دانید او هنرمند قابلی است . او تا اینجای کار شخصیت پردازی کرده و قصه هنوز خونش جاری نشده است شما دیده اید و می دانید که آدمهای قصه چقدر زیاد هستند پس اندکی امانش بدهید.
شما از معدود بازیگرانی هستید که در طیف متنوعی از فیلمها و سریال های سینمایی و تلویزیونی ایفای نقش کرده اید. این تنوع تا چه حد ناشی از وسواس در نوع انتخاب هایی است که انجام داده اید؛
همه چیز برمی گردد به همان انتخاب . من هم انتخاب کردم و سعی کرده ام متنوع باشم.
چه بده بستان خاصی میان شما به عنوان بازیگر و کارگردان وجود دارد؛
مثلا در سریال تفنگ سرپر، فضای ساده و صمیمی که میان من و احمدجو بوده ، سبب شد که این بده بستان پررنگ تر و ارزشمندتر شود. به هر حال من اغلب بیمار بودم و به سبب این بیماری ، باید از کنار نظاره می کردم بر کرانه تفنگ سرپر. با این همه ، اصرار می کردم که تمرین کنم و کارگردان خوشحال بود از این که من با چنین حال و روزی ، هنوز سرپا هستم و تمرین می کنم . بنابراین با تمام گرفتاری هایش ، بیشتر روزها به عیادتم می آمد و همانجا در مورد کار، گفتگو و تمرین می کردیم و یادم هست که گویش و لهجه حاکم بر فیلم را خیلی تمرین کردیم.
آیا وجود یکدلی میان بازیگر و کارگردان تا این اندازه در به ثمر رسیدن نقش موثر است؛
شما گفتید یکدلی و من به این تعبیر یکرنگی را هم اضافه می کنم . این مساله هم که پایان ندارد، مثل دریایی که ساحل ندارد.
بله ، این ارتباط می شود رابطه دلی دو انسان با دو جایگاه متفاوت ، یکی بازیگر و دیگری کارگردان.
در چنین حالتی هر دو می شوند یک نفر.
یعنی آن موقع است که نقش از آب درمی آید؛
بله و اغلب در چنین حالتی است که نقشهای ماندگار خلق می شوند.
رضا استادی
ostadi@jamejamdaily.net
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها