حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
رقص پرواز در قصهای 7 قسمتی، ملیحه را از سنندج به تهران کشاند و وحید مولایی را از تهران به اهواز فرستاد تا در یک فرجام تکاندهنده، ملیحه ساعتی پیش از شهادت همسرش به هتل سه ستاره برسد و دکتر یاوری گوشت تلخ، از شوک حادثهای که افتاده ناراحت و دمق شود. همه این اتفاقها افتاد تا سازنده این فیلم در فضای جامعه امروز که 18 سال با زمان جنگ فاصله گرفته و میان دو ملت دوست و برادر صلح و آشتی ایجاد شده، به یاد ما بیاورد که عراقیها وقتی در یک حمله شکست میخوردند، شهرها را به گلوله میبستند و یادآوری کند که همسایه بعثی ما حتی به بیمارستانها هم رحم نکرد و کودکان هم از ترکشهای او در امان نماندند. این مقدمه برای این بود که بگویم فردی که با او گفتگو کردهایم، کارگردان همان سریالی است که این فضای جذاب و دیدنی را در مقابل چشمان ما ترسیم کرده است. گفتگوی ما پس از پایان پخش این سریال انجام شد؛ سریالی که مسیری طولانی را از زمان نگارش فیلمنامه تا رسیدن به زمان پخش پشتسر گذاشته است:
سالهاست فیلمها و سریالهای جنگی با لحن حماسی کمتر مورد توجه قرار میگیرد. این مساله تردیدی در ساخت این سریال برای شما ایجاد نکرد؟
نگاهی که در فیلمنامه وجود داشت، از آن جنس نبود که شامل مرور زمان شود. سبک و سیاق فیلمنامه رقص پرواز به گونهای بود که میتوانست در هر زمانی داستانش شنیدنی باشد. برای همین تغییرات به وجود آمده در نگاه به داستانهای جنگی نمیتوانست این اثر را تحت تاثیر قرار دهد.
این حاشیهها تاخیری در ساخت سریال ایجاد نکرد؟
این داستان حدود ده دوازده سال قبل نوشته شده و قرار بود آن زمان ساخته شود. خود من هم در مقطعی یکی از نامزدهای ساخت این سریال بودم. حدود 3 ماه تا مرحله پیش تولید جلو رفتیم، اما به دلایلی ساخت سریال متوقف شد. این فیلمنامه هم در سالهای بعد چرخید و چرخید تا با مختصر تغییراتی دوباره سال 83 به من پیشنهاد شد و من هم ساخت آن را آغاز کردم.
در این مدت فیلمنامه تغییر کرده بود؟
تغییرات فیلمنامه خیلی اندک بود. به همین دلیل با فضای کار هم کاملا آشنا بودم و پیش تولید خود را بلافاصله آغاز کردیم و طی چند ماه این مرحله از کار به پایان رسید و فیلمبرداری آغاز شد. طبق برنامهریزی قرار بود فیلمبرداری در 120 جلسه کاری انجام شود. در نهایت در 125 یا 128 جلسه کار فیلمبرداری را به پایان رساندیم؛ یعنی تنها 8 جلسه از برنامه زمانبندی شده اولیه بیشتر کار کردیم که این مساله هم به دلیل تغییر آب و هوا و تغییر محل فیلمبرداری بود.
مرحله پس از فیلمبرداری هم در طولانی شدن آمادهسازی سریال موثر بود؟
تدوین سریال کمتر از 3 ماه طول کشید؛ البته بخشی از فیلمبرداری باقی مانده بود که بعد فیلمبرداری شد. این بخش از کار مربوط به صحنهای بود که در پایان سریال، تابوت مولایی از هواپیما بیرون میافتد.
برای فیلمبرداری این صحنه نیاز به امکانات خاصی بود که فراهم کردن آن در تهران ممکن نبود. قرار بود نیروی هوایی در شهر دیگری این امکانات را برای ما فراهم کند که در نهایت این امکانات در شیراز فراهم شد. طی 10 روز صحنههای باقیمانده در شیراز فیلمبرداری شد، اما در لابراتوار کار دچار اشکالهای جدی شد؛ البته از قبل نسبت به این مساله هشدار داده بودم که در این مرحله از کار دچار مشکل میشویم. پیشبینی من هم به وقوع پیوست و کار بشدت گره خورد و دچار مشکل شد.
مشکلاتی که اشاره میکنید مربوط به جلوههای ویژه تصویری است؟
نه. سالهاست عادت کردهایم که غیر از جلوههای سادهای مانند فید این و فید آوت چیزی از لابراتوار نخواهیم. در سریالی هم که شما دیدید، تمام دیزالوها پرش داشت و تعداد زیادی از فریمها که پیشبینی شده بود تا در سریال وجود داشته باشد، به خاطر اشکال در قطع نگاتیو از بین رفت و مجموع این اشتباهها باعث شد اقداماتی انجام شود که اشتباههای لابراتورای و قطع نگاتیو رفع شود.
لابراتوار صدا و سیما که سریال شما در آنجا کار شد، ازجمله لابراتوارهای باکیفیت است.
بله، اما سیستم مونتاژ غیرخطی باعث میشود که اگر در این مرحله از کار، از تمام جزییات باخبر نشوید در ادامه کار دچار مشکل شوید. من از همان ابتدا متوجه این مشکلات شده بودم و درباره آنها هشدار داده بودم اما نسبت به آنها بیتوجهی شد و این بیتوجهی ضربه جبرانناپذیری به کیفیت کار زد و بسیاری از فریمها حذف شد و تروکاژهای ساده مثل دیزالو با کیفیت نامناسبی که دیدید اتفاق افتاد. این مسائل باعث شد آمادهسازی طرح با تاخیر انجام شود. در نهایت هم زمانی که کار آماده نمایش شد، حدود 6 ماه منتظر فرصت مناسبی برای پخش بودند که این مساله در دهه فجر عملی شد.
چرا هفته دفاع مقدس پخش نشد؟
این تصمیم را مسوولان سازمان گرفتند و در این تصمیمگیری دخالت و مشارکتی نداشتم.
نظر شما برای پخش سریال در این ایام که عملا بخش عمدهای از مخاطبان جدی سینما و تلویزیون درگیر جشنواره فجر هستند مثبت بود؟
من هم دوست داشتم سریال در زمان دیگری پخش شود.
پخش سریال در این ایام بازتابی هم داشت؟
من هم در این ایام درگیر جشنواره فیلم فجر بودم و در عمل غیر از قسمت اول، فرصت نکردم بقیه قسمتها را ببینم. به همین دلیل نتوانستم بازخوردهای پخش سریال را دنبال کنم. اطلاعاتی هم در این مدت به گوش من رسید. در برخی موارد ناراحت کننده و در موارد دیگری هم مایه خوشحالی بود.
اول به ماجراهایی اشاره کنید که مایه خوشحالی بود.
درست در زمانی که کشور ما به خاطر جشنهای دهه فجر در شور و هیجان دیگری غیر از فضای داستان به سر میبرد و در این فضا مهمترین رویداد فرهنگی مثل فجر در حال رخ دادن بود. پخش این سریال توانست مخاطبان خود را به دست بیاورد و رویداد مهمی مانند جشنواره فجر نتوانست باعث ریزش مخاطب شود؛ البته اطلاعرسانی شبکه 2 هم کمک زیادی به این موضوع کرد تا پخش سریال خیلی در سایه دهه فجر و جشنواره فیلم فجر قرار نگیرد.
حالا بپردازیم به چه چیزهایی که شما را ناراحت کرد.
متاسفانه گاهی اوقات بخشی از صدا و سیما که وظیفه کسب درآمد را به عهده دارد، هیچ فرصتی را برای به دست آوردن درآمد از دست نمیدهد و هیچ حریمی را محترم نمیشمارد. این مساله سبب میشود در برخی موارد تمام زحماتی که یک فیلمساز برای جلب مخاطب به کار گرفته، نقش بر آب شود تا تبلیغ فلان بانک یا فلان محصول بهداشتی در میانه یک سریال پخش شود.
در این سریال درست در اوج زمانی که با به کار گیری دیالوگ مطلوب، دکوپاژ، موسیقی و... سعی کردیم لحظات پر تعلیقی را ایجاد کنیم تا حس داستان به تماشاگر منتقل شود، تصاویر قطع میشد و تلویزیون شروع به پخش آگهی میکرد. احساس من این است که وقتی از یک فیلمساز دعوت میکنند کاری انجام دهد و پول و امکانات در اختیار او قرار میدهند تا داستانی را برای مردم روایت کند، باید به وجه هنری کاملا توجه شود، اما با این شیوه پخش آگهی، این وجه هنری بشدت به هم ریخته میشود. صدا و سیما که رسانهای ارزشی است و داعیه فرهنگی بودن دارد، باید در برخی موارد برای سریالهایی که درجه «الف» دارند و مفهومی متعالی را پیگیری میکنند، حرمت قائل شود و اجازه ندهد وجه اقتصادی، وجه فرهنگی این آثار را تخریب کند.
اما این رسانه ارزشی هم باید درآمدی کسب کند تا با آن سریالهایی مانند رقص پرواز بسازد.
در این نکته تردیدی نیست، اما میتوان این مساله را به شکل بهتری قبل و بعد از سریال انجام داد. این که وسط پخش سریال، برنامه قطع شود و درست در نقطهای که برای آن زحمت زیادی کشیده شده، حس تماشاگر منقطع شود و همه چیز به هم بریزد، دقیقا مثل این است که وسط یک سخنرانی پرشور، نکته ای را وارد کنیم که شنوندهها با شنیدن آن دچار اختلال شوند و شور و هیجان ناشی از گوش دادن آن سخنرانی را از دست بدهند. این شیوهای است که سالها پیش برخی گروهها در میانه سخنرانیهای مذهبی انجام میدادند تا هیجان ناشی از شنیدن سخنرانی را تقلیل دهند یا از بین ببرند. به نظرم سازمان باید در این مساله تجدیدنظر کند و برای سریالهای مفهومی اجازه پخش آگهی در وسط برنامه را ندهد. این که مثلا در وسط سریالی مانند امام علی ناگهان تبلیغ شامپو نمایش دهیم، خلاف قرار و مدارهایی است که با فیلمسازان در ابتدای همکاری گذاشته میشود. زیرا وقتی به آنها میگویند این داستان را بسازید، یعنی زمانی به این کار اختصاص داده میشود و این حق معنوی فیلمساز است که از آن لحظه به درستی استفاده کند و آنتن را در اختیار داشته باشد و کسی هم به حریم او تجاوز نکند.
اما یک قسمت از سریال بدون آگهی پخش شد.
بله. من قبل از پخش سریال این درخواست را مطرح کرده بودم و این روال تنها برای یک قسمت دوام آورد و در قسمتهای بعدی جبران شد.
داستان شما در مقطع زمانی گذشته رخ میدهد، اما صحنههایی از زمان حال هم در داستان دیده میشود.
اضافه کردن بخشهای زمان حال برای ایجاد ارتباط داستان با نسل سومیها و امروزیها بود. حضور سمیرا در داستان به این علت بود که بگوییم داستان ما با آدمهای امروزی پیوندهایی دارد تا نسل سومیها هم بتوانند در این داستان سهیم شوند و بدانند موضوع به آنها مربوط میشود. این شگردی بود که در فیلمنامه بود و من آن را اجرا کردم.
در بخشهایی از سریال رفت و برگشت میان زمان گذشته و حال آنقدر سریع است که بیننده متوجه این زمان نمیشود و گاهی خط اصلی داستان را گم میکند. این مساله تعمدی بود؟
خیر. اتفاقا تلاش کرده بودیم هر بار که زمان را عوض میکنیم، نشانههایی مثل تغییر پوشش ظاهری یا نشان دادن علائمی که برای تماشاگر این تغییر زمان را محرز میکند ارائه کنیم. عوض شدن ماشینها و شکل ظاهری افراد برای این بود که بیننده دچار اشتباه نشود. البته در برخی بخشهای داستان هم تمهیدات ویژهای را در نظر گرفته بودیم که آزاردهنده نباشد و تماشاگر بسرعت بدون این که انقطاع حسی پیدا کند، به زمان گذشته و حال برود. مثل جایی که ملیحه در خانه چادر به سر دارد، اما وقتی بیرون میآید، بدون چادر است و تنها یک کیف سفری در دست دارد. در جایی دیگر هم یاوری یک بار ریش دارد و در صحنهای دیگر ریش ندارد. البته اگر بیننده در این صحنهها دقت نکند دچار اشتباه میشود.
فیلمنامه رقص پرواز به میزان زیادی متکی به دیالوگ است و چندان متکی به تصویرسازی نیست. این مساله کار شما را سخت نکرد؟
اساسا سریالهای تلویزیونی برخلاف فیلمهای سینمایی فاقد ویژگی تصویرسازی هستند و داستان بیشتر براساس دیالوگ شکل میگیرد، اما در این سریال هم به اندازه کافی تصویرسازی وجود داشت و در برخی از بخشهای داستان هم این فضاسازی را به کار اضافه کردم تا کمبودی احساس نشود.
مهدی هاشمی اول به جمع گروه سازنده اضافه شد یا گلاب آدینه؟
اول مهدی هاشمی برای نقش دکتر یاوری انتخاب شد و بعد گلاب آدینه به جمع ما اضافه شد. خانم آدینه روز سوم فیلمبرداری به گروه اضافه شدند. انتخاب او نیز به این علت بود که من عمد داشتم بازی مهدی هاشمی متفاوت از تمام نقشهایی باشد که تا آن روز ارائه کرده بود.
یعنی قرار بود گلاب آدینه در بخشی از این مسوولیت شما را یاری کند؟
خانم آدینه تمام کارهای همسرش را دنبال میکند و تسلط کافی بر نقشهای همسرش دارد. به همین دلیل تمییز قائل شدن بین نقش یاوری و آنچه مهدی هاشمی در سریالهای قبلی ایفاء کرده بود، کار آسانی بود و هرجا شباهتی پیش میآمد، خانم آدینه با تذکرات خود باعث میشد بازی همسرش اصلاح شود و طبق معیارهای نقش یاوری جلو برود.
بازی مهدی هاشمی در این سریال پیش از حضور او در سریال روزگار قریب بود؟
بله. زمانی که او ایفای نقش در این سریال را آغاز کرد، هنوز نوبت به بازی او در سریال روزگار قریب نرسیده بود.
در فیلمنامه روی وزن و چاقی یاوری هم تاکید شده بود؟
به این اندازه تاکید نشده بود. البته یاوری آدم پرخوری بود و خوردن یکی از علائق او به حساب میآمد. طبیعی بود این آدم باید کمی چاق میبود. به همین دلیل مهدی هاشمی هم برای ایفای این نقش وزن اضافه کرد. البته برای این کار با پزشک متخصص تغذیه مشورت شد تا راهحل مناسبی پیدا کنیم که او بدون این که سلامت جسمیاش به خطر بیفتد چاق شود.
دکتر یاوری مثل مهدی هاشمی، آدم ریز نقشی بود؟
نه، ما مجبور شدیم برخی از ویژگیهای یاوری را با شرایط هاشمی منطبق کنیم!.
یاوری واقعی چه شکلی بود؟
به لحاظ مشخصات فیزیکی، اساسا آدم دیگری بود. از نظر آدمهایی که یاوری واقعی را میشناختند، انتخاب مهدی هاشمی برای این نقش خیلی بد بود و یاوری ما با یاوری واقعی هیچ شباهتی نداشت.
اما یاوری شما دراماتیک بود؟
بله مهم است شخصیتی که ارائه میشود، به عنوان یک شخصیت داستانی باورپذیر باشد و مخاطب او را بپذیرد. ما نمیخواستیم دقیقا مطابق واقعیت پیش برویم و به همین دلیل این اختلافهای ظاهری خیلی عجیب و غریب نبود. البته اگر زمانی بخواهیم برای نقش کوچک جنگلی بازیگر انتخاب کنیم، حتما این بازیگر باید شباهتی با شخصیت واقعی داشته باشد، چون عکسهای کوچک جنگلی را خیلیها دیدهاند؛ اما دکتر یاوری واقعی را خیلیها ندیده بودند و ما میتوانستیم بسادگی بازیگری را جای او ارائه کنیم.
آن یاوری جذاب بود یا یاوری شما؟
آن شخصیت جذاب تر بود. محدودیتهای ادبیات رسانه باعث شد نتوانیم زبان او را نشان دهیم. البته در برخی موارد تلاش کردیم ادبیات او را پاستوریزه کنیم تا هم حرمت رسانه حفظ شود و هم محدودیت پخش نداشته باشیم.
اصغر نقیزاده هم یکی از بهترین بازیهای خود را در این سریال ارائه کرد. بعد از فیلمهای حاتمیکیا کمتر در نقشی جدی ظاهر شده بود.
خیلی از افراد او را با این فرم سبیل و مو ابتدا نشناختند. تلاش من این بود که درباره همه بازیگران جنس متفاوتی را از آنها بگیریم. این اتفاق درباره امیرحسین صدیق هم افتاد. بیوک میرزایی هم نقش متفاوتی را ارائه کرد. درباره لاله اسکندری هم تلاش شد عناصر متفاوتی را وارد بازی او کنیم تا نسبت به کارهای قبلی او، این سریال بدیع و نو باشد.
به نظر شما بازی لاله اسکندری خیلی شبیه به ایفای نقش او در خاک سرخ نیست؟ با این تم جستجویی که در فیلمنامه هست و...
بازی او با خاک سرخ تفاوت جدی دارد و نسبت به آن سریال خیلی پختهتر و متفاوت تر شده است. او در فاصله این دو سریال کارهای زیادی انجام داده و تجربه زیادی کسب کرده است.
اما همچنان در این سریال یک دختر مظلوم است؟
ممکن است این شباهت وجود داشته باشد. این نکات مشترک مربوط به ویژگیهای قهرمان اصلی داستان است و هر شخص دیگری که انتخاب میشد هم باید این ویژگیها را در بازی خود رعایت میکرد. اینها مربوط به نقش است نه مربوط به بازی لاله اسکندری.
رامبد جوان با چه دستمزدی حاضر شد یک سکانس در سریال بازی کند؟
از همان ابتدا به دنبال بازیگران متفاوت بودم. در روزهای پیش تولید، یک روز که در دفتر بودم، رامبد جوان وارد شد و خیلی دوستانه به من گفت: توی سریال جدیدت نقش نداری من بازی کنم؟ گفتم: یک نقش یک سکانسی دارم که دوست دارم تو بازی کنی. وقتی ویژگی نقش را برای او توضیح دادم، استقبال کرد و کل صحبت ما به 10 دقیقه نکشید. وقتی بیرون میرفت، برگشت و با حالت شوخی و خنده گفت: ممونم که منو دست خالی رها نکردی. روز ایفای نقش میبینمت. به این ترتیب او رفت و در روز ایفای نقش آمد بازی کرد و یک ساعت بعد هم رفت. این حضور کاملا افتخاری بود و دستمزدی هم نگرفت.
به نظرم سیروس گرجستانی نقش چندان متفاوتی را ایفاء نکرده است؟
من و سیروس گرجستانی سعی کردیم تفاوتهای آشکاری را در جنس بازی ایجاد کنیم. اما قضاوت نهایی را باید تماشاگر انجام دهد.
ممکن است این مساله به علت کوتاهی نقش باشد؟
نقش او عملا 2 قسمت ادامه پیدا میکند و پس از ورود تا پایان داستان حضور دارد. به این یک مورد مربوط نیست.
استنباط شخصی من این است که امکاناتی که به ساخت این سریال اختصاص یافته از نظر حجم نسبتا قابلقبول است. برخی صحنهپردازیها برای قاب تلویزیون خیلی خوب از کار درآمده. شما هم چنین نظری دارید؟
من میپذیرم که در برخی مواقع امکانات ما محدود است و نمیتوان آنچه را شایسته روایت داستان است، به کار بگیریم. اما یاد گرفتهام با امکانات موجود کنار بیایم و به شکل دیگری این نقص را جبران کنم تا کمبودها خیلی در کار احساس نشود. اگر واقعیت را بخواهید در اجرای کار خیلی فقیرانه عمل کردیم اما من سعی کردم این نقص کمتر به چشم بیاید. مثلا شهرک فاطمیه باید شکل و شمایل دیگری پیدا میکرد اما با حداقل امکانات به تصویر کشیده شد. البته این شهرک با این متخصات در داستان وجود ندارد و ما با حقههای سینمایی و تمهیدات دیگر شهرک را که چند ساختمان جدای از هم بود، به یک فضای واحد تبدیل کردیم.
جنس سریال از آن داستانهایی نبود که نیاز به نمایش حمله عراقیها داشته باشد؟
داستان و فیلمنامه ایجاب نمیکرد به آن سمت برویم. اگر اینجور بود، قطعا سری هم به عراقیها میزدیم و آنها را هم نمایش میدادیم.
شما در تمام طول سریال بیننده را با این امید پای قصه نشاندهاید که این زن بعد از این همه سختی دست آخر با شوهرش مواجه میشود. اما ناگهان بیننده متوجه میشود وحید مولایی مرده است. نمیشد وحید را زنده نگه دارید؟
این داستان با تمام اجرای خود دراماتیک و دلچسب است و پایان خوش قطعا این تاثیر را ایجاد نمیکرد. بهت و تعجبی که در قسمت آخر به تماشاچی وارد میشود، بهتی معنیدار و پر مفهموم است و من اصلا حاضر نبودم این مساله را با چیز دیگری عوض کنم.
چرا ملیحه این همه راه آمده تا بدون دیدن همسرش جنازه او را پیدا کند؟
ملیحه از آینده خبر ندارد. خودش میگوید شاید اگر این راه را نمیآمدم این خواب تعبیر نمیشد.
او تسلیم یک تقدیر است؟
تقدیر نمیشود گفت، بلکه سرنوشتی است که کاملا آگاهانه انتخاب میشود و او ناگزیر به پذیرش آن است. تصمیمی که وحید گرفته، در جهت رستگار شدن است و این مساله از جانب حیات هستی بخش هم تایید شده و هیچ ارادهای نمیتواند آن را تغییر دهد.
در سریال صحنهای است که جوانی وارد هتل 3 ستاره میشود و به دنبال پدر خود میگردد که مجروح شده است. نقش این جوان را علی ملاقلیپور فرزند مرحوم رسول ملاقلیپور ایفاء میکند. چرا این نقش را به علی دادید؟
علی در این فیلم دستیار کارگردان هم بود. این صحنه 2 سال پیش از این که پدر علی فوت کند گرفته شد و یادم نیست چه عواملی باعث شد این انتخاب صورت بگیرد.اما وقتی علی این نقش را اجرا میکرد، یک حزن و اندوه خاص وارد فضای داستان میشد که پس از فوت پدر او این مساله معنیدار شد.
موسیقی کار هم یکی از نقاط قوت اثر است. احتمالا باید از این بخش خیلی راضی باشید.
موسیقی کار خیلی راضیکننده بود. زمان زیادی برای هماهنگی با موزیسین صرف شد تا بتوان در هر بخش از موسیقی لحن و حس و حال خوبی را به مخاطب منتقل کند. درباره هر یک از شخصیتها سازبندی خاصی انتخاب شد و در نهایت هم موسیقی بخوبی از عهده انتقال حس و مفهوم کار برآمد. خصوصا در بخش بسیار زیبا و هیجان انگیز پایان کار موسیقی کارکرد خیلی خوبی داشت.
راستی علیرضا طالبزاده، نویسنده فیلمنامه هم به سر صحنه آمد؟
او خیلی عادت ندارد هنگام ساخت یک سریال یا فیلمی که فیلم نامه آن را نوشته به سر صحنه بیاید؛ اما یکی، دو بار به دعوت من آمد.
در یک کلام با ساخت این سریال میخواستید چه حرفی را به بیننده منتقل کنید؟
اگر میخواستم این حرف را بگویم که دیگر سریال نمیساختم.
فیلم ساختن تجربه لذتبخشی است؟
همیشه اگر بتوانیم داستان را خوب روایت کنیم، تجربه فیلم ساختن بسیار لذت بخش است و تاثیر عمیقی بر سازنده میگذارد. این، حس هیجانانگیزی است که آدم را امیدوار و زنده نگه میدارد و اصلا بیش از این قابل توصیف نیست.
برای این که به این حس برسیم، مرارتهای زیادی را باید تحمل کنیم و مسیری فرساینده و طولانی را طی کنیم تا برای جدال بین مرگ و زندگی آماده شویم. وقتی در انتها موفق میشویم، حس امید و زنده بودن به سراغ ما میآید. البته تا آن مرارت نباشد، لذت به وجود نمیآید. برخی مواقع پیدا کردن همراهانی که در این راه سخت همراه آدم باشند خیلی سخت میشود.
رضا استادی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....