دکتر علی فولادوند، رئیس پژوهش سازمان نوآوری و تحقیقات دفاعی، یکی از همین چهرهها بود؛ دانشمندی که بخش زیادی از زندگی حرفهای خود را دور از هیاهوی رسانهای گذراند و در کنار فعالیت علمی، به باورهای دینی و مسئولیت خود در قبال کشور پایبند ماند.
برای شناخت این دانشمند، تنها مرور سوابق علمی و مدیریتی او کافی نیست. روایت خانوادهاش، بهویژه خاطرات محمدتقی فولادوند، برادر شهید، بخش دیگری از شخصیت او را نشان میدهد؛ مردی که در محیط کاری مسئولیتهای مهمی داشت، اما در زندگی شخصی ساده، کمحرف و اهل گمنامی بود.
سالهایی که در سکوت گذشت
فولادوند حدود ۲۸ سال از عمر خود را در حوزه فعالیتهای علمی و تخصصی سپری کرد. بخش زیادی از این سالها در شرایطی گذشت که حتی نزدیکترین افراد خانواده نیز از جزئیات کار او اطلاع دقیقی نداشتند.
او علاقهای به مطرحکردن جایگاه شغلی خود نداشت و بهگفته برادرش، حتی در زندگی شخصی هم بهدنبال امکانات و رفاه بیشتر نبود. محمدتقی فولادوند میگوید: «علی هرگز به دنبال رفاهیات اضافه نبود. درحالیکه امکانات بسیاری داشت، سادهترین زندگی را انتخاب میکرد.»
این روحیه به باورهای دینی او نیز مربوط میشد. فولادوند معتقد بود ارزش کار انسان به دیدهشدن آن نزد دیگران نیست و بارها میگفت: «خدا ناظر من است و همین که او میبیند کافی است.»
همین نگاه باعث شده بود درباره برخی دیدارها و ارتباطاتش نیز صحبت نکند. حتی هدیهای که از رهبر انقلاب دریافت کرد، ازجمله انگشتری که برای نماز شب به او هدیه شد را برای خودش نگه داشت و درباره جزئیات این دیدارها با خانواده صحبت نکرد.
دانش در کنار ایمان
فعالیت علمی برای فولادوند فقط یک شغل نبود. او خود را در برابر آینده کشور مسئول میدانست و بخش مهمی از زندگیاش را صرف پژوهش و فعالیتهای علمی کرد.
برادرش معتقد است دو موضوع بیش از همه مسیر زندگی او را شکل داده بود: دین و دانش.
محمدتقی فولادوند میگوید: «دو کلیدواژه دین و دانش، رمز ایستادگی علی بود. دانش مسیر را نشان داد و ایمان، قدرت پیمودن این راه دشوار را به او بخشید.»
چنین نگاهی، فعالیت علمی را برای فولادوند به بخشی از مسئولیتش در قبال کشور تبدیل کرده بود. او ازجمله دانشمندانی بود که تلاش میکردند تخصص خود را در حوزههای مورد نیاز کشور به کار گیرند.
همراه زندگی و خانواده
در کنار این مسیر علمی، زندگی خانوادگی فولادوند نیز جریان داشت. همسرش، شهیده معصومه پیرهادی، نقش مهمی در مدیریت خانه و همراهی با او داشت.
به گفته خانواده، پیرهادی بخش زیادی از مسئولیتهای خانه و فرزندان را بر عهده داشت و شرایطی فراهم میکرد که همسرش بتواند با تمرکز بیشتری فعالیتهای علمی خود را دنبال کند.
زندگی آنها مانند بسیاری از خانوادهها، با برنامهها و امیدهای معمولی پیش میرفت؛ تا اینکه حمله ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ همهچیز را تغییر داد.
آغاز یک دوره سخت
سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، خانه خانواده فولادوند هدف حمله رژیمصهیونیستی قرار گرفت. در این حمله معصومه پیرهادی به شهادت رسید و علی فولادوند بهشدت مجروح شد. محمدتقی فولادوند، زمانی که خود را به بیمارستان رساند، با وضعیت جسمی بسیار سخت برادرش روبهرو شد. بخش زیادی از بدن او براثر اصابت ترکش و ساچمه آسیب دیده بود. براساس روایت خانواده، بیش از ۱۳۰۰ ساچمه و قطعه فلزی در بدن فولادوند باقی مانده بود و پزشکان در چند مرحله تلاش کردند آنها را خارج کنند. خودش بعدها درباره شدت جراحات گفته بود: «حس میکردم برای دقایقی روحم از بدنم جدا شده است.» اما آسیب جسمی تنها بخشی از ماجرا بود. فولادوند از همان روزهای نخست، سراغ همسرش را میگرفت و میپرسید معصومه کجاست؟
کمرم شکست
خانواده در شرایط دشواری قرار داشتند. فولادوند هنوز با درد شدید و محدودیت حرکتی دستوپنجه نرم میکرد و آنها نگران بودند که خبر شهادت همسرش فشار بیشتری به او وارد کند.
حدود دوماهونیم بعد، یکی از دوستان نزدیکش، دکتر کریمی، تصمیم گرفت خبر را به او بگوید و برای گفتن آن مدت زیادی مقدمهچینی کرد. وقتی فولادوند متوجه شد همسرش در همان حمله به شهادت رسیده است، تنها یک جمله گفت: «کمرم شکست.» برای خانواده، این جمله نشان میداد که در کنار همه جراحات جسمی، فقدان همسر ضربهای عمیق به او وارد کرده است.
زندگی در میان درد و دلتنگی
پس از آن، فولادوند باید همزمان با دو مسأله کنار میآمد؛ جراحات جسمی و نبودن همسرش.
او ماهها تحت درمان و جراحی قرار گرفت، اما به گفته خانواده، حتی در این شرایط نیز فعالیت علمی و مسئولیتهایش را کنار نگذاشت. در همین دوره، یکی از خاطرات برادرش به روحیه فولادوند مربوط میشود. زمانی که یکی از مدیران بیمارستان برای پذیرش او در شرایط ویژه، بخشی را با جابهجایی بیماران دیگر آماده کرده بود، اما فولادوند به اینچنین کاری راضی نمیشد. او پرسید آیا این بخش از قبل خالی بوده یا برای پذیرش او بیماران دیگری جابهجا شدهاند؟ وقتی متوجه شد بیماران دیگری برای این کار منتقل شدهاند، حاضر نشد این امتیاز را بپذیرد.
فولادوند گفته بود: «نمیخواهم دین زحمتدادن به بیمار دیگری را بر گردنم داشته باشم.»
در نهایت ترجیح داد در اتاقی معمولی و با امکانات عادی بیمارستان بستری بماند.
حسنا؛ دختری که به پدرش نزدیک بود
در این مدت، رابطه فولادوند با فرزندانش نیز برای او اهمیت زیادی داشت. یکی از آنها حسنا، دختر ۱۵سالهاش بود که بهگفته نزدیکان خانواده، به درس و بهویژه ریاضی علاقه داشت و میخواست در مسیر علمی پدرش حرکت کند.
حسنا اتاقش را به فضایی برای مطالعه و انجام آزمایشهای علمی تبدیل کرده بود و خانواده میگویند علاقه زیادی به فعالیتهای علمی داشت. در میان خاطراتی که از او باقیمانده، جملهای هست که پس از شهادتش معنای دیگری پیدا کرد. او گفته بود: «اگر قرار است شهید شویم، همه باید کنار هم باشیم.»
هشتم فروردین ۱۴۰۵؛ حمله دوم
حدود ۹ ماه پس از حمله نخست، در هشتم فروردین ۱۴۰۵، خانه خانواده فولادوند بار دیگر هدف حمله قرار گرفت.
این حمله ویرانی گستردهای برجا گذاشت و تعدادی از اعضای خانواده و همسایگان جان خود را از دست دادند. علی فولادوند و دخترش حسنا نیز در میان شهدا بودند.
با توجه به شدت تخریب، نزدیکان در ساعات نخست تلاش میکردند از سرنوشت اعضای خانواده مطلع شوند. آنها میان بیمارستان و معراج شهدا در رفتوآمد بودند.
در میان این آشفتگی، سرنوشت علیرضا، پسر خردسال خانواده، نیز در هالهای از ابهام قرار داشت.
علیرضا؛ کودکی که زنده ماند
درحالیکه خانه تقریبا بهطور کامل تخریب شده بود، علیرضا در پشتبام خانهای چند پلاک آنسوتر و در میان یک پتو پیدا شد. نجات او برای خانوادهای که در فاصله کوتاهی چند نفر از اعضایش را از دست داده بود، اتفاق مهمی محسوب میشد.
علیرضا حالا تنها یادگار مستقیم این خانواده است؛ کودکی که پدر، مادر و خواهرش را از دست داده، اما خودش از دو حمله جان سالم به در برده است.
۲ محافظ تا آخرین لحظه
در روایت خانواده فولادوند، نام دو محافظ شهید نیز به چشم میخورد؛ شهید سیدمهدی صفری و شهید سیدمحمودشرفی.
این دو نفر در سالهای فعالیت فولادوند در کنار او بودند و در حمله نیز همراهش ماندند. خانواده از آنها بهعنوان کسانی یاد میکنند که مسئولیت خود را تا آخرین لحظه انجام دادند و درنهایت همراه فولادوند به شهادت رسیدند.
گمنامیای که پس از شهادت شکست
فولادوند سالها تلاش کرد دور از فضای رسانهای فعالیت کند. حتی پس از شهادتش نیز بهدلیل ملاحظات امنیتی، انتشار خبر در داخل کشور با فاصله انجام شد. در مقابل، رسانههای خارجی خیلی زود درباره شهادت او گزارش دادند و به جایگاه علمی و فعالیتهایش پرداختند. همین مسأله نشان میداد که اگرچه فولادوند برای افکار عمومی چهرهای کمترشناختهشده بود، فعالیتهای علمی و تخصصی او برای طرف مقابل اهمیت زیادی داشته است. محمدتقی فولادوند درباره شهادت برادرش نگاه متفاوتی دارد. از نظر او، سالهایی که علی در سکوت به کار علمی و تخصصی مشغول بود، بخشی از میراثی است که با شهادت او از بین نمیرود. داستان علی فولادوند درنهایت فقط روایت یک دانشمند نیست؛ روایت خانوادهای است که زندگی شخصی و حرفهایشان در شرایط جنگی به هم گره خورد. معصومه پیرهادی در نخستین حمله به شهادت رسید. علی فولادوند پس از ماهها تحمل جراحت و فقدان همسر، در حمله دوم همراه دخترش حسنا شهید شد و علیرضا، کودک خانواده، از میان ویرانهها زنده بیرون آمد. فولادوند سالها تلاش کرد کمتر دیده شود و بیشتر کار کند. شاید همین ویژگی، یکی از روشنترین بخشهای شخصیت او باشد؛ دانشمندی که ترجیح میداد نتیجه تلاشش باقی بماند و نه نامش.