سختی‌ها و شیرینی‌های زندگی با یک پلیس
پای صحبت فاطمه عبداللهی، همسر شهید فراجا مهدی مرتضایی که در نجف‌آباد آسمانی شد

سختی‌ها و شیرینی‌های زندگی با یک پلیس

یادی از سرگرد شهید مصطفی محمدی که در ستاد پلیس راهور نجف‌آباد به شهادت رسید

از جشن آب‌پاشان تا شهادت زیر آوار

گارد
این روایت، قصه واقعی مردی است از دیار فریدن؛ از کودکی در برف‌های نماگرد تا لحظه‌ای که زیر آوار ستاد پلیس راهور نجف‌آباد، در هفدهم اسفند ۱۴۰۴، به شهادت رسید.
کد خبر: ۱۵۶۱۲۱۲
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس

قصه سرگرد مصطفی محمدی، پسر خونگرم روستا، پلیس میناب و عاشق اربعین.
عکس رهبر شهید روی دیوار
ابر‌های تکه‌تکه، روز هفدهم اسفند، آسمان نجف‌آباد را فراگرفته بود. شهر ۹ شب نخوابیده بود، چراکه حمله مدام جنگنده‌های آمریکایی ــ اسرائیلی تمامی نداشت. مصطفی جلوی ستاد ایستاد. رو به قبله برگشت و به آسمان خیره شد. طلوع اخرایی، آرام‌آرام به سمت سپیدی می‌رفت. دلش پر زد برای روستای پدریش نماگرد. هر وقت ابر‌ها این رنگ را می‌گرفتند ته کار به باریدن یک متر برف می‌رسید. مصطفی چرخید سمت ستاد. چند دقیقه مانده بود به ساعت ۸ صبح. عکس رهبر شهید روی دیوار بغضی در گلویش نشاند. چند قدم در سالن سرد و شلوغ ستاد راه رفت ....
لحظه اصابت
جنگنده چرخید، ارتفاع کم کرد و در چشم‌برهم‌زدنی، ماشه را چکاند. موج انفجار موشک مافوق سنگین به کسی امان نداد. سقف فروریخت و دیوار‌ها روی زمین غلتیدند. مصطفی محمدی، سرگرد خونگرم، اهل فریدن، روستای نماگرد در دم شهید شد. او همراه ۲۲ تن از همکارانش با هم به شهادت لبیک گفتند.
آخرین سحر
مصطفی، آخرین سحری را همراه همسرش نشسته بود سر سفره و به چند لقمه نان، پنیر و سبزی‌خوردن بسنده کرد. از لحظه اول جنگ، از زمانی که خبر انفجار مدرسه میناب را شنیده بود، یک چکه آب خوش از گلویش پایین نمی‌رفت. تا پارسال همراه زن و بچه‌اش در میناب بود. پسرش امیررضا، در همین مدرسه میناب درس می‌خواند. خانم بسارده، معلم پسرش، حالا شهید شده بود.
خاطرات میناب
یاد روز‌هایی افتاد که چند بار معلم‌ها را از مدرسه شجره طیبه تا شهر رسانده بود. خانم بسارده و دختر دانش‌آموز را برده بود تا سر خیابان‌شان. خانم‌معلم، امیررضا، پسر بزرگ مصطفی را بسیار دوست داشت و می‌گفت شما مهمان شهر ما هستید. واو به واو کلمات را با امیررضا کار می‌کرد و گفته بود می‌خواهد همیشه پایه دبستانش قوی شود و این یادگاری از شهر میناب باشد. خاطرات میناب تمامی نداشت. خانم شهریاری و بچه‌های همکارش شهید شده بودند. مصطفی چند بار زنگ زده بود به همکارش و اوضاع میناب را پرسیده بود. صغری، همسرش، که آه کشیده بود و غصه روی غصه چیده بود. مصطفی گفته بود: «هرجا قسمت باشه آدم شهید می‌شه، اما چرا بچه‌ها را زدن؟!» نمی‌خواست فکر کند چرا میناب نیستند؛ اگر بودند شاید تقدیر آنها هم به شهادت ختم می‌شد.
روستای نماگرد
صغری، دختر همسایه‌شان در روستا بود. روستایی ترک‌زبان که در جوار ارامنه، روزگار را با صلح و آرامش سپری می‌کردند. عصر به عصر مصطفی همراه پسر‌ها از سر زمین کشاورزی برمی‌گشتند و تا دیوار کلیسا مسابقه می‌گذاشتند.
جشن آب‌پاشان
این مسابقه در روستا برگزار می‌شد و داستان داشت. رودخانه فصلی که از چشمه لنگان فریدن‌شهر سرچشمه می‌گرفت و به سد زاینده‌رود ختم می‌شد از نزدیکی روستا عبور می‌کرد. تیرماه جشن آب‌پاشان ارامنه بود. کاسه مسی دست زن‌های ارامنه بود و بالای جاده می‌ایستادند. برنده جشن، از کشیش کلیسا یک کیسه آرد می‌گرفت. برای بچه‌ها، گرج و ترک و فارس و ارمنی معنی نداشت. همگی به جان هم می‌افتادند و مصطفی کاسه‌کاسه آب می‌پاشید سر همبازی‌هایش. بزرگ‌تر‌های ارامنه شاخه گل دست بچه‌ها می‌دادند. مصطفی هم از شاخه گل بی‌نصیب نبود. کشیش کلیسا با همه بچه‌ها یکسان و سخاوتمندانه رفتار می‌کرد و گاهی جایزه جشن به بچه‌های مسلمان هم می‌رسید. مصطفی با همه چالاکی در جشن آب دویده بود؛ گاهی برنده و گاهی بازنده، اما همیشه سر تا پا خیس می‌شد. بیمارستان و نقاهت‌گاه مسیحی و ارامنه ایران هم در روستای نماگرد قرار داشت. سنگ‌های درشت و ساختمان سنتی با ایوان بلند، همیشه پذیرای بیماران از هر فرقه‌ای بود.
از کودکی تا پوشیدن لباس پلیس
مصطفی که در بچگی پدرش را از دست داد، زودتر از همه مرد خانه شد. درس می‌خواند و پابه‌پای خانواده کار می‌کرد. پا به بیل می‌زد و کیسه‌های سیب‌زمینی را بر دوش می‌کشید. سال‌های راهنمایی‌اش را هم در روستای همجوار (سفتگان) درس خواند. جان می‌خواست در برف یک‌متری فریدن در زمستان روزی چند کیلومتر بروی مدرسه و برگردی. سال ۸۵ دفترچه استخدام پلیس را پر کرد و سر ماه با جعبه شیرینی که از داران خریده بود، اهل آبادی خبردار شدند مصطفی باید برود پادگان آموزشی شهید بهشتی اصفهان. پسر زبر و زرنگ آبادی دیگر پلیس شده بود. با دختر همسایه و هم‌زبان خود ازدواج کرد. دو پسر سر سفره زندگی‌شان نشست: امیررضا و امیرحسین.
عشق به اربعین
بچه‌شیعه با اربعین عجین شده است؛ نه توان دل برکندن دارد و نه تاب ایستادن پای روضه. مصطفی کوله‌پشتی سفر انداخت برای زیارت امام‌حسین (ع). کنار عمود ۲۳ نشست. عطش، امانش را بریده بود. آب خنک را که ریخت روی سرش یاد جشن آب‌پاشان کودکی افتاد. بطری آب خنک را روی سرش ریخت و دوباره و بازهم، دلش سرمای برف‌های کودکی را می‌خواست. بلند شد و راه افتاد سمت عمود بعدی. اگر اربعین کربلا هم نمی‌رفت حتما جفت‌وجور می‌کرد تا ماموریت بگیرد و روز‌های منتهی به آن لب مرز باشد و گرد و خاک زائر امام‌حسین (ع) را به جان بخرد. از آخرین ماموریت مرزی که برگشت به صغری گفت: ان‌شاءالله گذرنامه بگیریم و امسال خانوادگی برویم پیاده‌روی اربعین.
صبح روز ۱۷ اسفند
صبح روز هفدهم اسفند، مصطفی راهی محل کار شد. هوا ابری و تب‌دار بود. شب قبل چند بار جنگنده‌ها کوهستان شمال شهر را بمباران کردند و در و پنجره خانه لرزیده بود. صدای انفجار در خانه پیچید. ستون دود خاکستری از پنجره نمایان شد. بوی سوختگی و انفجار آمد، و دوباره صدای انفجار بعدی. صغری از تک‌تک پله‌های خانه به سمت پشت‌بام دوید. صدای زوزه جنگنده تمامی نداشت. از گرداگرد شهر ستون گردوغبار کلاف شده بود به آسمان. به جنوبی‌ترین نقطه شهر زل زد. گمان به اصابت موشک به ستاد نداشت. هرچه شماره مصطفی را گرفت پیام می‌آمد با شما تماس می‌گیرم. گوشی ضربه خورده بود و رفته بود روی حالت خودکار. صغری به همسر همکار شوهرش زنگ زد.... 

خبر شهادت

اذان ظهر گلدسته‌های مسجد شهر به پایان نرسید که خبر شهادت ۲۲ پلیس راهور دهان به دهان پیچید. پیکر پنج تن از آنها، قابل شناسایی نبود. یک هفته طول کشید که سرگرد مصطفی محمدی شناسایی شود و در آغوش پرچم مقدس ایران به زادگاهش برسد، از کنار بیمارستان ارامنه و کلیسا بگذرد و روی دست مردان ترک‌زبان نماگرد تا مزار شهدا بدرقه شود. کشیش کلیسا و روحانی مسجد برایش ذکر بخوانند و مردم آبادی و در سوگ پسر خونگرم خود اشک بریزند.

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها