
روایت مظلومیت سربازان گمنام بوکان را از زبان ثنا مسعودیان، همسر ۲۲ ساله شهید مرتضی خاناحمدی بشنوید:
به شدت به مرتضی وابسته بودم. برای همین ما در بوکان ساکن شدیم تا به محل کار مرتضی نزدیک باشیم. از شنبه که خبر شهادت حضرت آقا رسید، مرتضی من را به میاندوآب نزد پدر و مادرم فرستاد. هرچه اصرار کردم که میمانم و نمیترسم او قبول نکرد و گفت آنجا که باشی، خیال من راحتتر است. از آن روز تا روز حادثه فقط با هم تماس تلفنی داشتیم و آخرین دیدارمان در حالی بود که او را روی تخت ICU دیدم.
برایمان بگویید یک پسر دهه هفتادی و یک دختر دهه هشتادی زندگی مشترک خود را در این دوره و زمان چگونه آغاز کردند؟
مهریه من یک سفر کربلا، سوریه، مکه و چهارده تا سکه بود. ما نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ عقد کردیم و مستقیم از دفترخانه قم رفتیم خدمت خانم حضرت معصومه (س). آنجا یک حلقه بسیار ساده خریدیم. مرتضی باورش نمیشد من اینقدر آسان بگیرم. خودش بارها گفت: باورم نمیشود اینقدر در همه چیز به من ساده گرفتی! در همین مدت یک سال که عقد بودیم، چند بار مرا به قم و مشهد برد. یک سفر اربعین به یادماندنی هم رفتیم. قسمت جالب و عجیب ماجرا این بود که در خانواده ما رسم نیست دختر و پسر، در دوران عقد مسافرت بروند. حتی خواهر بزرگ من که سه سال قبل ازدواج کرده بود، چنین اجازهای نداشت، اما نمیدانم چرا پدرم رضایت میداد ما با هم به مسافرت برویم. خودش هم میگفت نمیدانم چرا راضیام به رفتن تو ... حالا میگوید شاید، چون عمر زندگی مشترک شما خیلی کوتاه بود. ما فقط دو ماه بود که سر خانه و زندگی خودمان رفته بودیم.
از آخرین دیدارتان برایمان بگویید.
۱۵ اسفند حدود چهار بار میاندوآب را زدند. مرتضی در این مدت چند بار تماس گرفت. آخرین بار ساعت ۱:۴۰ بود و خوب به خاطر دارم که خیلی صدایش غمگین بود. آن لحظه از او نپرسیدم چه اتفاقی افتاده. با خودم گفتم حالا صبر میکنم وقتی به خانه رسید، علتش را میپرسم. از من پرسید نمیترسی؟! گفتم نه! البته که ترس، دلشوره و اضطراب و ناراحتی، غم از دست دادن آقا، همه اینها روی قلبم سنگینی میکرد، اما به خودم قول داده بودم تا او را ندیدهام، پشت تلفن چیزی به او نگویم تا اسباب ناراحتی یا نگرانی او شود و با این همه مشغله بخواهد نگران من باشد! برای همین چیزی نگفتم و البته هیچوقت قسمت نشد یک دل سیر در کنار او عزاداری کنم.
خبر مجروح شدنش چگونه به شما رسید؟
ساعت ۱۵:۲۰ در کانال اطلاعرسانی بوکان خواندم که محل کار مرتضی را زدهاند. با اینکه گفته بود داریم تخلیه میکنیم ولی دلشوره عجیبی گرفتم. از پدرم خواستم اجازه دهد به بوکان بروم، اما پدر و مادرم خودشان هم همراه من آمدند. در مسیر استرس بسیار شدیدی داشتم و حس میکردم اتفاقی افتاده است! چون بعد از بمباران به دلیل هشدارها و ترس از شنود و تذکراتی که داده میشد، با هم تماس نمیگرفتیم، من هم دستم روی شمارهها نمیرفت و فقط به او پیامک دادم: «عشقیم هارداسان؟!» یعنی «عشقم کجایی؟!»، اما مرتضی جواب نداد و این شک مرا به یقین تبدیل کرد که حادثهای رخ داده است!
در طول مسیر هم همسر خواهرم تماس گرفت و گفت مرتضی زخمی شده است. حتی یکی از همکارانش به پدرم زنگ زده و تسلیت گفته بود. البته پدرم به روی خودش نمیآورد و برای اینکه من استرس نگیرم چیزی بروز نمیداد، اما من مدام میگفتم اگر حالش خوب باشد، خودش زنگ میزند و فقط «یازهرا یا زهرا» میگفتم. آنروز مستقیم به بیمارستان رفتیم و وقتی مرتضی را در آیسییو دیدم، دنیا روی سرم خراب شد، اما آرامشم را حفظ کردم. تصور کنید من تا به حال مرتضی را در بستر سرماخوردگی هم ندیده بودم ولی حالا با این سر و وضع خاکی و با چشمی که کاسه خون بود، مقابل من خوابیده بود. اینتوبه شده بود و دوستانش میگفتند یکبار رفته و برگشته! میگفتند موج انفجار او را پرت کرده است و پشتسرش ترکش خورده! دوستانش تعریف میکردند که وقتی به داخل ساختمان میرفته یک لحظه برگشته و رو به ما گفته: شما را به خدا میسپارم و میروم!
در صدم ثانیه؛ جنگندههایی که میاندوآب را زده بودند، آنجا را هم میزنند. یکی از دوستانش میرسد بالای سر مرتضی و از او حالش را میپرسد. او که هنوز به هوش بوده، میگوید: عالیام... عالی و بعد از هوش میرود.
حالا من رسیده بودم بالای سر عزیزترین آدم زندگیام، کسی که وقتی در کنارش بودم هیچ دلتنگی و درد و ناراحتی نداشتم. دستم را آرام کشیدم روی سمت چپ شانهاش و حس کردم دست و پایش را جمع کرد. میگفتند بدن درد دارد و چندینبار به او دگزا زدند. چشمهایش بسته بود، اما خودم دیدم که وقتی با او حرف زدم، از چشم راستش اشک آمد. یادم آمد که شب قبل به او گفتم یک عکس از خودت برایم بفرست. او گفته بود: ماهِ من اینجا تاریک است! همیشه من را اینطور صدا میکرد. آن شب بالاخره آنقدر دوربین گوشی را اینور و آنور کرده بود تا یک عکس از خودش فرستاد. آن لحظه میخواستم به او بگویم چقدر نور بالا میزنی مرتضی! اما دلم نیامد و فقط برایش نوشتم چرا چشمهایت برق میزنند؟! او گفت چشمهایم پر از خواب است. خیلی خستهام. آن روز مرتضی را برای جراحی به ارومیه منتقل کردند. وقتی او را به اتاق عمل میبردند، موهای سرش را تراشیده بودند و خیلی شبیه حاجیها شده بود. یک لحظه یادم افتاد که ما قرار بود به جای مراسم عروسی به حج برویم، اما قسمت نشد...
هیچوقت از شهادت حرف میزد؟
من هرگز در باورم نمیگنجید بتوانم دوری مرتضی را تحمل کنم، اما الحمدالله الان یک خانواده آسمانی دارم که حضورشان را با تمام وجودم احساس میکنم.
تا پیش از شهادت همسرم اگر کسی با من از شهادت حرف میزد محکم میگفتم: شهادت فقط دوتایی! فقط در این صورت است که میتوانم تحمل کنم، اما حالا میبینم که خدا به من یک صبر زینبی داده است. درست است که دلتنگش میشوم ولی واقعا به او افتخار میکنم. چند روز پیش مشهد بودم و آنجا نیت کردم که شهیدم را به پنج نفر معرفی کنم. این پنج نفر خودشان سر راهم قرار گرفتند و به من میگفتند از شنیدن درباره این شهید سیر نمیشویم. اتفاقا یک خانم کمحجابی هم بود که خیلی دلش برای جوانی ما دو نفر سوخته بود و میگفت تا حالا بیتفاوت بودم، اما وقتی مظلومیت شما را میبینم واقعا از دشمن بیزار میشوم. من این را واقعا از جانب خدا و قدرت شهدا میبینم. یک شب که خیلی بیتابی کردم، از خدا خواستم مرتضی به خوابم بیاید و خودش حرفی بزند و مرا آرام کند. هیچوقت نشده بود ما ۲۴ ساعت با هم حرف نزنیم یا از هم بیخبر باشیم. آن شب خوابیدم و در خواب دیدم که کنار مرتضی نشستهام و سرم را تکیه دادهام به سینهاش. به او میگویم مرتضی دعا کن من قبل از تو شهید شوم، من طاقت ندارم. او با ناراحتی خاصی به من گفت: ثنا جان من که به تو گفته بودم کار من شهادت دارد...
اگر بخواهید همسر شهیدتان را برای ما توصیف کنید چه میگویید؟
مرتضی عاشق شهدا بود. او در ایام اربعین در موکب شهید مهدی باکری، خادمالحسین بود و همیشه میگفت باید افتاده حال باشیم تا لیاقت شهادت را به ما بدهند. مرتضی خیلی برای ظهور آقا امام زمان عج دعا میکرد؛ مخصوصا در قنوت نمازهایش. من باور دارم اگر برای ظهور آقا صاحبالزمان عج دعا کنیم، ایشان هم مثل پدری مهربان خودشان حاجات و نیازهای ما را تشخیص میدهند و باعث آرامش ما میشوند. ما یک پرچم متبرک به حرم امام حسین (ع) در خانه داشتیم که آن را با خودمان به هیأت میبردیم. مرتضی شب قبل از شهادتش، این پرچم را با چند دست از لباسهای من به خانه پدرم فرستاد. اتفاقا این پرچم را روی کفن مرتضی گذاشتیم. این را از منِ تازه عروسِ دهه هشتادی، از منِ همسر شهیدی که فقط ۲۷ سال داشت، بشنوید که: شهدا زندهاند و دستشان باز است. هر حاجتی دارید به شهدا توسل کنید؛ خصوصا اگر برات کربلا میخواهید.
خردهروایتهایی از زبان همسر شهید
در زندگی ما هم مثلِ همه خانهها، گاهی بالا و پایین میشد و گاهی گلههایی پیش میآمد، اما برخوردِ مرتضی همیشه خاص بود؛ انگار کلاسِ درسِ صبر بود...
وقتی میخواستم اعتراضی کنم، یا وقتی از چیزی شاکی بودم، مرتضی مینشست و با سکوتی مطلق، طوری که انگار تمامِ دنیایش حرفهای من بود، گوش میکرد. نه وسطِ حرفم میپرید، نه اخم میکرد. فقط نگاهش را به من میدوخت تا حرفهایم تمام شود! وقتی سکوت میکردم، با آرامشی عجیب میپرسید: خب... حالا که حرفهات تموم شد، منم یه چیزی بگم؟ من هم که هنوز دلم از حرصِ آن موضوعِ کوچک پُر بود، با لبولوچه آویزان و کمی هم با شیطنت میگفتم: بویورون! (بفرمایید!) او هم میخندید. بعد با همان لهجه شیرین و صدای گرمش، شروع میکرد به آرام کردنِ دلم. میگفت: ثنام، خانمم، نازم، بیردنم (یکییدونم) ... ببین عزیزِ من، ما دو تا جنسِ مخالفیم. جنسِ مخالف هم اسمش روشه؛ یعنی قراره توی خیلی از موضوعات باهات مخالفت کنه. پس برای این چیزهای کوچیک خودت رو عذاب نده، حرص نخور؛ اینها همهاش طبیعیه. همین که میگفت بیردنم، همانجا تمامِ گلههایم آب میشد و میرفت پی کارش. انگار با همین منطقِ ساده و عاشقانهاش، تمامِ خستگیها و دلخوریهایم را میشست و میبرد.
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛