حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
|
مکتب احساس فرض بفرمایید در بیابان قدم می زنید یا به کوه می روید. صدایی شما را جذب می کند. صدای چوپانی که برای گوسفندانش می خواند. آنها با آن صدا آب می خورند، به آغل برمی گردند و با صدا خو می گیرند، ضمن این که چوپان دائما دارد خودش را تجربه می کند. وقتی این صدا موجود است و شما اصل را می پذیرید، حالا می توانید دستگاه های موسیقی ایرانی را روی این صدا پیاده کنید. یعنی تکنیک را به نوعی یاد داد تا فرد بتواند چیزهایی را که در جوهره اش وجود دارد، برآورده کند. تکنیک در بازیگری همین رویه را دارد وقتی جوهره موجود باشد، استاد دریچه های بیشتری برای شاگرد باز می کند تا شخص بتواند از استعداد و آنچه خداوند در وجودش به ودیعه نهاده ، بهره ببرد. وقتی جوهره وجود دارد، تکنیک را باید آموخت. آنچه در یک نگاه کلان به مقوله بازیگری عیان است ، تاکید و تمرکز هنرپیشه های وطنی بر عنصر حس است - به قول معروف ، اشک آنها دم مشکشان است! - دیگر آموزه ها و متدهای بازیگری فقط در حد حرف و تئوری است و در عمل محلی از اعراب ندارد! استانیسلاوسکی مکتبش مکتب احساس است. یعنی هر کس که در دایره خلاق قرار می گیرد، لاجرم احساس و اندوخته های احساسی او باید به قدری باشد که بتواند به نقطه باور تماشاگر برسد. تکنیک های موجود از ازل تا ابد بر این امر استوارند تا راهی بیابند که این نقطه القائ آنقدر قوی شود که به نقطه باور مخاطب رسوب کند. به این لحاظ، هر شیوه ای می تواند کارایی داشته باشد، جدا کردن اینها از همدیگر به نظرم اندکی دشوار است. یعنی شما نمی توانید بگویید فلان مکتب خاص می تواند چنین فرآیندی داشته باشد و مکتب دیگر نمی تواند! اینها مثل زنجیر به همدیگر پیوسته اند. بشر در طول تاریخ این تجربه ها را کسب کرده که از پیشکسوت به تازه و از تازه به تازه تر می رسد. یعنی اگر ما می خواستیم در همان قاب نخستین محدود شویم ، باید هنوز در کوه المپ سروده های شاعران را بازیگران می خواندند و به همان ترتیب اجرا می کردند. بنابراین حسن تئاتر در این است که همواره به قالبی که در آن بوده لگد زده و پایش را از قاب بیرون آورده و مکتب یا شیوه جدیدی را ارائه کرده است |
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....