خاطرات عقرب

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو!

ساختمان پلاسکو دو ساعت پیش فروریخت. جلوی تلویزیون توی دفتر کارم نشسته‌ام و فروریختن ساختمان 15 طبقه کهنه را از زاویه‌های مختلف می‌بینم. نیم‌ساعت از ظهر گذشته و هنوز حرفی از تلفات نیست، اما این آوار که نشان می‌دهند، نمی‌تواند بدون تلفات باشد. می‌گویند آتش قبل از ساعت هشت صبح شروع شده و هنوز آدم‌های زیادی توی ساختمان نبوده‌اند و خیابان‌ها هم خلوت بوده و آتش‌نشانی در کمتر از سه دقیقه به محل رسیده. پنجشنبه است و طبیعی است که اول صبح خیابان‌ها خلوت باشد، اما چرا ساختمان آوار شده و چرا خیال می‌کنند کسی کشته نشده؟ من دو سال از زندگی‌ام را در طول شش سال بین سال‌های 86 تا 91 با آتش‌نشان‌ها گذرانده‌ام و حالا دیگر خودم یک پا آتش‌نشان هستم. با این آوار که می‌بینم مگر می‌شود هیچ‌کدام از آتش‌نشان‌ها شهید نشده باشند؟
کد خبر: ۹۹۲۳۲۸

ممکن است مردم و کسبه و صاحبان مغازه‌ها و کارگاه‌ها را تخلیه کرده باشند، اما آتش‌نشان‌ها حتما توی ساختمان بوده‌اند. وقتی چنین ساختمانی آتش گرفته باشد و حتی ساعت‌ها بعد از آن‌که آتش مهار شود، آتش‌نشان‌ها باید توی ساختمان باشند تا به اصطلاح خودشان لکه‌گیری کنند و همه‌جا را وارسی کنند و ایمن‌سازی کنند.

شبکه خبر مرتب هشدار می‌دهد و از مردم درخواست می‌کند به محل نزدیک نشوند و عملیات نجات و امداد را فلج نکنند، اما هنوز حرفی از مرگ‌ومیر نیست، هرچند دقیقه دوباره فروریختن ساختمان پلاسکو را از زاویه‌های مختلف نمایش می‌دهند و هر بار بیشتر برایم معلوم می‌شود که نمی‌شود آتش‌نشان‌ها شهید نداده باشند.

9 سال پیش وقتی ساختن سری اول سریال 125 به من پیشنهاد شد، فوری قبول کردم. می‌دانستم ساختن سریالی راجع به آتش‌نشان‌ها خیلی خوش می‌گذرد و خیلی ماجرا و تجربه همراه خواهد داشت، اما دیدم از آن که فکر می‌کردم پرماجراتر بود و خوش‌تر گذشت. پیش‌تولید که شروع شد هر هفته می‌رفتیم توی یک ایستگاه آتش‌نشانی برای تحقیق و آشنا شدن با زندگی آتش‌نشان‌ها و کم‌کم یاد گرفتیم که از میله فرود لیز بخوریم و پایین برویم و توی سبد نردبان‌های بلند سوار شویم و بالا برویم و یاد گرفتیم چطور توی تاریکی بدویم (البته با کلاه ایمنی!) و چطور توی دود غلیظ که آدم جلوی پایش را نمی‌بیند، بدویم و یاد گرفتیم لوله آب چقدر فشار دارد و چطور یکهو از دست درمی‌رود یا آدم را لنگ افلاک می‌کند! زنگ گوشخراش شروع عملیات را یاد گرفتیم که چطور هر آتش‌نشان را حتی اگر در خواب عمیق باشد از جا می‌پراند و به طرف میله فرود می‌دواند. توی ایستگاه یک (حسن‌آباد) با یک آتش‌نشان آشنا شدم که پزشک هم بود و چترباز هم بود و اسمش امیرحسین هجرتی بود. فکر کردم خوب است یک فصل چتربازی هم توی فیلم بگذارم. از بازیگران جوانی که انتخاب شده بودند، پرسیدم آیا تمایل دارند چتربازی یاد بگیرند و از هواپیما پایین بپرند؟ همه داوطلب شدند و مربی آوردیم و کلاس گذاشتیم توی ایستگاه 64 (ولنجک) خودم هم می‌خواستم چتربازی یاد بگیرم و بپرم و راستش را بخواهید واحد چترباز و داستان آتش‌نشان‌های چترباز را برای این وارد فیلمنامه کردم که می‌خواستم موقع گرفتن صحنه‌های چتربازی خودم هم بپرم. اسم مربی‌مان عابدین حسین‌قلی بود و پیرمرد باحالی بود که بچه‌ها را با جدیت تعلیم می‌داد اما من به جلسات تعلیم او نمی‌رسیدم و هر جلسه گرفتار کار دیگری بودم. بالاخره فیلمبرداری شروع شد و رسیدیم به صحنه‌ پریدن آتش‌نشان‌های چترباز که غیر از امیرحسین هجرتی و بازیگران خودمان، گروهی از واحد چترباز نیروی انتظامی بودند. بچه‌های واحد چترباز نیروی انتظامی از اول صبح پرش‌های خودشان را شروع کرده بودند و در گروه‌های 12ـ 10 نفره سوار بالگرد می‌شدند و از ارتفاع 3000 متری می‌پریدند و ما هم تصویر می‌گرفتیم.

اما فرمانده‌شان حاضر نبود مسئولیت بازیگران ما را قبول کند و آنها را سوار بالگرد کند تا بتوانیم صحنه‌های اصلی را با بچه‌های خودمان بگیریم. البته ما دستور کتبی داشتیم اما فرمانده‌ عملیات او بود و بچه‌های ما را نمی‌شناخت و می‌گفت نمی‌داند چطور تعلیم دیده‌اند و چرا باید اجازه بدهد که تحت مسئولیت او بپرند و اگر خدای ناکرده اتفاقی بیفتد، چه باید بکند. خیلی نگران بود و زیر بار نمی‌رفت و دائم با فرماندهان خودش در نیروی انتظامی تماس می‌گرفت و البته ما هم توی دلمان حق را به او می‌دادیم اما به هر حال می‌خواستیم کار خودمان را پیش ببریم و ما هم تلفن می‌کردیم به فرماندهان بالاتر و آنها را وامی‌داشتیم که با تلفن دستورات کتبی را تائید کنند و بالاخره موفق شدیم آن بنده خدا را وادار کنیم بچه‌های ما را توی بالگرد راه بدهد. من فهمیدم اگر چه فرمانده واحد چترباز زیر بار دستورات موکد تسلیم‌شده و رضایت داده اما این ماجرا به هر حال تکرار نخواهد شد. مطابق دستور کتبی فرماندهی واحد چترباز نیروی انتظامی باید سه روز با ما همکاری کند اما معلوم بود که فقط همین امروز آن هم با اکراه و نگرانی شدید حاضر به همکاری شده‌اند و به محض این‌که به پایگاه خودشان برگردند فرماندهی ارشد خودشان را متوجه خطرات راه دادن یک مشت بازیگر و فیلمساز که اصلا معلوم نیست چقدر و کجا و چطور تعلیم دیده‌اند می‌کنند و دستور را بر می‌گردانند. خلاصه فهمیدم تمام صحنه‌ای را که نوشته‌ام توی همین یک روز باید بگیرم و خودم هم اگر می‌خواهم بپرم باید همین امروز بپرم! رفتم پیش مربی خودمان و یواشکی ازش پرسیدم: آقای حسین قلی‌ می‌ذاری منم بپرم؟ گفت: بپر! چتر خودمو به تو می‌دم و خودم با یه چتر تازه‌ تعمیر که همرامه می‌پرم. فقط یه بی‌سیم می‌ذارم توی جیب لباست، وقتی پریدی دقیق به حرف‌هایی که می‌زنم گوش کن و نترس! چترت اتوماتیک باز می‌شه، تو فقط اهرم‌ها رو داشته باش و هر وقت گفتم به چپ یا به راست بچرخ تا همونجا که باید فرود بیایی و یه وقت وسط بزرگراه پایین نیایی! بزرگراه کرج تقریبا پونصد متر با محل فرود فاصله داشت. رفتم پیش داوود هاشمی (تهیه‌کننده سریال) می‌دانستم او هم مثل من به تعلیم و تمرین نرسیده اما می‌خواهد بپرد و دیدم لباس پوشیده و دارد چترش را می‌بندد. با داوود و امیرحسین هجرتی و مربی خودمان آقای حسین‌قلی قاطی بچه‌های نیروی انتظامی شدیم و طوری که انگار خودمان هم بازیگریم سوار بالگرد شدیم و به حسن اسدی (فیلمبردار سریال) ایما و اشاره کردیم که خودمان هم می‌خواهیم بپریم!

چتر نجات چتربازان مبتدی با یک طناب بیست متری به داخل وسیله وصل است. وقتی می‌پری و بیست متر پایین می‌روی طناب دریچه چتر را می‌کشد و چترت باز می‌شود. ترسناک‌ترین بخش اولین پرش همین سقوط آزاد بیست متری است که پنج ثانیه طول می‌کشد اما مثل یک عمر می‌گذرد. بعد چتر باز شد صدای گوش‌خراش بالگرد هم به سرعت دور شد و سکوت محض جایش را گرفت. توی آن ارتفاع هیچ صدایی از زمین زیرپایم به گوش نمی‌رسید و فقط صدای مختصر عبور باد از لبه چتر می‌آمد که مثل صدای بال زدن گنجشک بود و همین! معلق بودم و پرواز می‌کردم و هیچ به نظر نمی‌آمد که دارم پایین می‌روم. به نظرم نمی‌‌آمد که در حال کم کردن ارتفاع هستم بلکه احساس می‌کردم فقط دارم جلو می‌روم. بی‌سیم توی جیب لباسم صدا نمی‌داد. شاید کانالش عوض شده بود، اما هیچ مهم نبود. همان بالا فهمیدم که هدایت چتر چقدر آسان است. آفتاب ملایم بود و هوا هیچ تلاطم نداشت و بقیه چتربازان زیر پا و بالای سرم شناور بودند و به نرمی در دایره‌های بزرگ دور می‌زدند و من هم ازشان تقلید می‌کردم.

حالا که به آن پرواز فکر می‌کنم می‌بینم که بهترین لحظه‌های عمرم را گذرانده‌ام. دوست نداشتم پایین بیایم و واقعا هم احساس می‌کردم شیب فرودم آن‌قدر کم است که اگر به طرف تهران بچرخم می‌توانم تا پشت‌بام خانه‌مان بروم! آن بالا دنیای دیگری بود. دنیای بی‌وزنی و سکوت و آسودگی بود و من تجربه چنان دنیایی را مدیون بچه‌های آتش نشانی هستم. اگر ساختن فیلم درباره آتش‌نشانی قسمت من نشده بود شاید هیچ‌وقت چنین پروازی نصیبم نمی‌شد.

الان شب از نیمه‌ گذشته و شبکه خبر می‌ گوید که جمعی از بچه‌های آتش‌نشان زیرآوار ساختمان پلاسکو شهید شده‌اند. آتش‌‌نشانی شریف‌ترین شغل دنیاست. به نظرم آتش‌نشان‌هایی که زیر آوار ساختمان پلاسکو مانده‌اند و شهید شده‌اند الان بالای آوار زمین هستند و آن بالا معلق هستند و آن‌قدر بالا هستند که صدایی نمی‌شوند غیر از صدای مختصر وزیدن نسیمی مثل بال زدن گنجشک و اگر بخواهند به طرف زمین برگردند می‌توانند با یک شیب ملایم تا پشت بام خانه‌شان بروند.

بهروز افخمی

نویسنده و کارگردان سینما

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها