جاده چالوس

ایستگاه پانزده خرداد . . .

صدا را شنید باید پیاده می‌شد، ‌ایستگاه تجریش سوار مترو شده بود و اول خط جایی برای نشستن پیدا کرده بود و الان دوست نداشت پیاده شود.
کد خبر: ۹۹۱۲۷۵

هنوز دو دل بود که بلند شود یا نشود که مترو به راه افتاد. تازه به خودش آمد و نفسش تنگ شد از ازدحام آدم‌هایی که توی واگن کنار هم ایستاده بودند؛ انگار یک نفر مهر‌ه‌هایی را به زور چنان تنگ هم گذاشته بود که مجال تکان خوردن هم نداشتند. این همه راه از تجریش تا میدان پانزده خرداد نه چیزی شنیده بود و نه چیزی دیده بود. رخوتی تمام وجودش را گرفته بود، نمی‌گذاشت تکان بخورد. نفسش از آن همه شلوغی تنگ شد. صدای دستفروش‌ها را شنید که هر کدام چیزی می‌فروختند. صبح از خانه بیرون زده بود تا به بازار بزرگ برود و وسیله‌هایی را که لازم داشت را بخرد. دلش می‌خواست دم دستی‌های آشپزخانه را نو و نوار کند. قاشق چوبی بخرد و آبکش‌های تازه. دستگیره‌‌های قابلمه هم کهنه شده بود. دوست داشت به بازار برود و زیر لیوانی‌های رنگی بخرد. اما چرا پیاده نشد. اصلا این همه راه آمده بود تا به بازار برود اما چرا کرخت شده بود؟ خوابش نمی‌آمد. اما دلش به راه نبود، انگار آن همه ذوق به یکباره یخ زده بود.

دوباره صداها را شنید، دوباره نفسش تنگ شد. تازه آرنج خانمی که کنارش نشسته بود را روی پهلوی خودش احساس کرد و دردی که آرام به جانش می‌ریخت. خودش را جمع کرد و به خانم نگاه کرد. زنی میانسال بود که همه حواسش پی دستفروش‌ها بود و مدام از آنها چیزهایی را می‌گرفت و می‌دید و بدون این که چیزی بخرد، پس می‌داد. اصلا حواسش نبود که آرنجش را به پهلوی رعنا فشار می‌دهد، هر چه رعنا جمع‌تر می‌شد او جای بیشتری برای نشستن پیدا می‌کرد.

باید به بازار می‌رفت اما الان خیلی از ایستگاه پانزده خرداد دور شده بود. پیاده شدن به صرفه نبود. با خودش گفت: خب الان چیکار کنم، ته دلش به خودش پوزخند زد و گفت: نه راه رفتن نه راه بازگشت. بعد فکر کرد چقدر خوب می‌شود، قطار برود، او هم برود بی‌هیچ توقفی. هیچ وقت نایستد فقط برود بی مقصد، فقط حرکت کند. نفس عمیقی کشید بوی عرق ریه‌هایش را پر کرد. از شلوغی مترو حالش بد شد. دوست داشت پیاده شود برود بیرون نفس تازه کند. گوش‌هایش دوباره تیز شد؛ صداها را شنید؛ زنی به کناری‌اش می‌گفت: خدا رحمتش کند، حالا گریه کنی برمی‌گردد؟ برو سر مزارش دلت آرام می‌شود...

صداها محو شدن؛ مگر مزار، دل را آرام می‌کند؟ مگر خاک، دل را رام می‌کند؟ دوباره فکر کرد؛ چند سال بود که دلش آرام نبود؟ پنج سال... تلخ گذشت این سال‌ها، بارها رفت سر مزارش اما دلش آرام نشد.

ایستگاه بهشت زهرا ...

صدا را شنید، واگن خلوت‌تر شده بود و ایستگاه بهشت زهرا خیلی‌‌ها پیاده شدند. رعنا هم پیاده شد. انگار دو تا دست او را گرفتن و از روی صندلی بلندش کردند و وقتی به خودش آمد داشت پیاده به سمت بهشت زهرا می‌رفت. پنجشنبه‌ای که گذشت نتوانست سر مزارش برود. کمی تب داشت و سرش سنگین بود. چشمانش را نمی‌توانست باز نگهدارد. مادر عماد گفت: برو دکتر اما رعنا کمی شیر و دم‌نوش خورد وخوابید. گفت: خوب می‌شوم. بیدار که شد، هوا تاریک شده بود و مادر عماد از بهشت زهرا برگشته بود. چراغ را که روشن کرده بود و صدای فندگ گاز که از آشپزخانه بلند شده بود، رعنا هم از خواب پریده بود. مادر عماد آمد توی اتاق رعنا و پرسید: بهتر شدی؟ نرفتی دکتر. رعنا ازجایش نیم‌خیز شد و گفت: نه خوابم برد.

مادر عماد انگار خمیده‌تر از ظهر شده بود. هر وقت به بهشت زهرا می‌رفت و برمی‌گشت رعنا احساس می‌کرد بخشی از وجودش را سر مزار عماد گذاشته و برگشته. رعنا می‌ترسید که یک روز مادر عماد تمام شود و دیگر از بهشت زهرا برنگردد. برای همین بود که هر پنج‌شنبه با او به بهشت زهرا می‌رفت، می‌ترسید مادر عماد را گم کند همان‌طور که عماد را گم کرده بود.

یک روز عماد از خانه رفت و دیگر برنگشت. یک روز صبح بود او با ماشین‌اش به سر کار رفت، اما تا شب هیچ خبری ازش نشد، رعنا و مادر عماد چند بار شماره‌ موبایلش را گرفتند، اما خاموش بود به محل کارش تلفن کردند همکارانش گفتند برای کاری رفته چالوس و قرار است تا شب برگردد. هوا بارانی و سرد بود. حتما جاده چالوس برف می‌آمد. مادر عماد مدام صلوات می‌فرستاد و ذکر می‌گفت. گاهی به رعنا رو می‌کرد و می‌گفت: آخه توی سوز و سرما و برف باید آدمو بفرستن ماموریت؟ اونهم چالوس؟

مادر عماد بی‌تاب بود و رعنا هر چی بلد بود را به او گفته بود که آرامش کند: کاره دیگه ! حتما باید می‌رفته! بعد با خودش می‌گفت: چرا زنگ نزد که بگه میره ماموریت؟ عجب آدم بی‌خیالیه این عماد‌!

بعد با خودش می‌گفت: حتما نمی‌خواسته ما را نگران کنه! اما الان چرا جواب نمیده تلفنشو.

دوست داشت به مادرش زنگ بزند و بگوید امروز عماد اومده چالوس. اما بعد فکر کرد که شاید عماد وقت نکند به خانه مادر رعنا برود و مادرش چشم انتظار می‌مانند. شب که شد رعنا هم بی‌تاب شد. دیگر نمی‌شد صبر کرد و منتظر ماند. موبایل عماد خاموش بود و شرکت هم خبری از او نداشت. همکارانش هم نگران شده بودند. رئیس شرکت انگار از همه پشیمان‌تر بود که عماد را فرستاده بود ماموریت آن‌هم در یک روز برفی.

رعنا یادش بود روز تشیع جنازه رئیس خیلی گریه می‌کرد و نمی‌دانست جواب مادر عماد را چطور باید بدهد. مادر عماد مدام می‌گفت: آخه کدوم کار روی زمین مونده بود که روز برفی فرستادیش جاده چالوس؟

دو روز بعد ماشین عماد را از ته دره پیدا کردند وقتی که دیگر عماد جان نداشت. پنج سالی بود که رعنا از جاده چالوس بدش می‌آمد. دیگر به شمال نرفت. به خانواده‌اش گفت: هر وقت دلتان برایم تنگ شد بیایید تهران. خانه مادر عماد.

مادر عماد برای رعنا چایی و نبات آورد و آمد نشست کنار تختش. دستش را گرفت و گفت: تب داری! رعنا گفت: خوب میشم. قرص خوردم. دست مادر عماد را گذاشته بود روی پیشانی‌اش و گفته بود: تنها رفتید. پاسخ شنید: هوا سرد بود و تو حال ندار. می‌خوابیدی بهتر بود.

یکشنبه بود و رعنا نشسته بود سرمزار عماد. دلش آرام شده بود. پنج سال گذشته بود و رعنا مانده بود پیش مادر عماد. پیرزن حواسش به رعنا بود انگار می‌خواست جای پسرش را برای رعنا پر کند گاهی با خودش شعری زمزمه می‌کرد در فراغ یار و عشق و ... انگار می‌خواست به رعنا بگوید که می‌دانم چقدر پسرم را دوست داشتی و داری. انگار عشق رعنا به عماد تنها بهانه زندگی‌اش بود.

رعنا میدان پانزده خرداد پیاده شد با خودش گفت: باید آشپزخانه پیرزن را برای عید نو و نوار کنم. بعد دلش گرفت، یادش آمد عماد دوست نداشت مادرش پیر شود. یادش آمد وقتی رعنا قبول کرد که بعد از ازدواج بیاید و در خانه مادرش سه تایی با هم زندگی کنند، عماد گفت: بهت قول میدم تا آخر عمرم ازت چیزی نخام !

رعنا اشکش را پاک کرد؛ چه عمر کوتاهی! آنها فقط دو سال کنار هم زندگی کردند. فقط دو سال، هر غروب بازار تجریش را قدم زدند . فقط دو سال وسه تایی کنار هم زندگی را فهمیدند.

طاهره آشیانی - روزنامه نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها