باورش نمیشود به خاطر عشق، یکباره دیوانه شد و این چنین جان دختر مورد علاقهاش را گرفت. او را به خاک سرد سپرد و خودش هم دستبند به دست روانه زندان شد و در انتظار مجازات سنگینی قرار دارد. سعید چند روزی است به اتهام آتش زدن و قتل دختر مورد علاقهاش بازداشت شده است. فرصتی به خبرنگار تپش دست داد تا با او گفتوگو کند که میخوانید.
چطور عشق تو به یکباره به نفرت تبدیل شد؟
نمیدانم. شاید زمانی که او گفت دیگر نمیخواهد با من همراه باشد و ازدواج ما سرانجامی ندارد. عشقی که در وجودم بود یکدفعه خشکید و به نفرت تبدیل شد.
با مقتول چطور آشنا شدی؟
ما به طور اتفاقی ابتدا در فضای مجازی با هم دوست شدیم. ارتباطمان به این گونه شکل گرفت و بعد ملاقاتهایمان حضوری شد. من کار درستی نداشتم و با دوستان ناباب، معتادو خلافکارمی گشتم، اما اینها را دختر جوان نمیدانست. گمان میکردمن واقعا آدم سر بهراهی هستم. من او را دوست داشتم و ترس اینکه همه ماجرای زندگیام فاش شود و او را از دست بدهم، عذابم میداد. به همین دلیل درباره خودم و زندگیام با اوحرف نمیزدم تا نکند او به عشقمان پشت پا بزند و فراموشم کند. به او وابسته شده بودم و سعی میکردم از زندگی شخصیام برای او دروغبافی کنم.
چرا جنایت؟
هنوز هم باورم نمیشود دختری را که اینقدر او را دوست داشتم با دستان خودم به آتش کشیدم. هنوز صدای نالههای او در گوشم میپیچد. فریادهایش لحظهای تمامی ندارد. گریه و التماسهایش هنوز مقابل چشمانم است. هنوز باورم نمیشود دستم به خون او آلوده شده است.
چه زمانی تصمیم به قتل گرفتی؟
زمانی که متوجه شدم او به زندگی شخصیام از طریق دوستانم پی برده است. دیگر نمیدانستم باید چه کاری انجام دهم. او از من متنفر شده بود. دیگر به تلفنهایم پاسخ نمیداد. پیامهایم را بیجواب میگذاشت. حتی به دوستانم پیام فرستاده بود که به من بگویند دست از سرش بردارم. دیگر نمیخواهد مرا ببیند و نمیخواهد به دروغهایم توجهی کند.
هر کاری کردم نشد که اعتماد از دست رفته را به دست آورم. در این چند ماه اخیر هم متوجه شدم دیگر به من علاقهای ندارد و با فرد دیگری آشنا شده و قرار است با همان فرد ازدواج کند. شاید همین انگیزهای برایم شد.
بعد چه شد؟
تحمل اینکه او به فرد دیگری دل ببندد و ازدواج کند و عشقم را نادیده بگیرد، نداشتم. نمیتوانستم با این همه تلخی کنار بیایم. چند بار از او خواستم حداقل برای آخرین مرتبه همدیگر را ببینیم. سر قرار نمیآمد. آنقدر اصرار و التماس کردم که پذیرفت برای آخرین بار با من ملاقات کند و برای همیشه مرا ترک کند.
آخرین قرار، قرار مرگ بود؟
نمیدانم. شاید اگر آن لحظه میتوانستم کنترل اعصابم را به دست بگیرم فکرم به سمت جنایت نمیرفت. اصلا نمیخواستم او بمیرد. همه چیز یکدفعه رخ داد. زمانی که سر قرار آمد عجله داشت که آخرین حرفهایم را بشنود و برای همیشه برود، اما با اصرارهایم مجبور شد کمی بیشتر بماند.
ایکاش می گذاشتم زودتر میرفت و این حادثه تلخ رخ نمیداد. خواستم دوباره با هم دوست شویم تا شاید بتوانیم مشکلات گذشته را پشتسر بگذاریم و با هم ازدواج کنیم، اما خواستهام را قبول نکرد. در یک لحظه انگار خشم تمام وجودم را فرا گرفت. آنقدر عصبانی بودم که چیزی نمیفهمیدم. با او درگیر شدم و سرانجام آنچه نباید اتفاق افتاد.
چرا او را به آتش کشیدی؟
عصبانی شدم و نتوانستم خودم را کنترل کنم. در اوج عصبانیت بنزین را روی او ریختم و وی را به آتش کشیدم. بعد پشیمان شدم و شعلههای آتش راخاموش کردم. دست و پایم را گم کرده بودم. نمیدانستم باید چکار کنم.شوکه شده بودم. به سختی شعلههای آتش را خاموش کردم. صدای گریهها و نالههایش بلند شده بود. خیلی ترسیده بودم. او را به بیمارستان بردم، اما از ترس، مقابل در بیمارستان رهایش کردم و متواری شدم.
بعد پیگیر وضع او شدی؟
زندگی مخفیانهام را شروع کردم، اما همچنان وحشت داشتم به بیمارستان سر بزنم. از طریق دوستانم سراغش را میگرفتم. زمانی که به من خبر رسید او فوت شده است شوکه شده و باورم نمیشد او را کشتهام.
چرا تسلیم نشدی؟
همهاش به خاطر ترس بود. چون نمیخواستم او بمیرد. یکدفعه دختری که عاشقانه دوستش داشتم را این چنین کشتم. وحشت و کابوسهای روز جنایت دست از سرم برنمیداشت. چند بار خواستم خودم را معرفی کنم، اما ترسی که در وجودم تنیده بود مانع از این میشد که تسلیم شوم.
حرف آخر
من اشتباه کردم. شاید بهتر بود از همان ابتدا واقعیت زندگیام را به او میگفتم تا عشقی میانمان شکل نگیرد. باید به حرفهایش گوش میدادم و پی زندگیام میرفتم. شاید او اکنون زنده بود و من پشت میلههای زندان چشم انتظار مجازات قصاص و مرگ نبودم. من هم زندگی او و هم زندگی خودم و خانواده ام را تباه کردم. اشتباهم دامنگیر همه شد. از کاری که کردم خیلی پشیمانم و میدانم سزاوار مجازات سختی هستم و خانوادهاش هیچ وقت مرا نمیبخشند.
معصومه ملکی