حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
زینب هم به همان اندازه من را دوست داشت. زمانی که بیشتر آشنا شدیم تصمیم به ازدواج گرفتیم. خانواده هایمان هم راضی بودند و هرکدام طرف مقابل را محترم میدانستند. من هم شرایط لازم برای درست کردن یک زندگی خوب داشتم. پس بی دغدغه ازدواج کردیم و هیچ مانعی هم سر راه به هم رسیدنمان نبود.
روزهای اول ازدواج در خواب و خیال سپری شد و نفهمیدیم کی آمد و کی رفت. روزهای بعد هم همانطور. زینب همان زنی بود که هر مردی آرزویش را داشت. دو سال از ازدواجمان گذشت و اولین دخترمان به دنیا آمد. یک فرشته کوچک که دنیا را برایمان رنگیتر کرد. او که میخندید همه خوشیهای دنیا به من و زینب چشمک میزد. دو سال بیشتر از به دنیا آمدن مریم نگذشته بود که مینا هم به جمع خانواده کوچک ما اضافه شد. من خوشبختترین مردی بودم که سه فرشته در خانه داشتم.
همه چیز همانطور خوب و خوش میگذشت، اما یکسری تغییراتی در رفتار زینب حس میکردم. او گاهی اوقات بهانه میگرفت. میگفت من در خانه محدودش کردم. میگفت من نگذاشتم که درس بخواند و پیشرفت کند در صورتی که از همان اول زندگی به او گفته بودم با ادامه تحصیلش مشکلی ندارم و حتی تا جایی که بتوانم کمکش خواهم کرد.
بهانهها بیشتر میشد، اما من فکر میکردم یک حس گذراست و زیاد اهمیت نمیدادم، اما بعد از مدتی دیگر این بهانهها باعث اذیتم میشد. یک روز خیلی جدی با او صحبت کردم و بعد از آن روز تازه فهمیدم این حرفها از کجا شروع شده است. زینب چند نفر از دوستان قدیمی خود را پیدا کرده بود و آنها هنوز مجرد بودند و هرکدام تحصیلات عالیه داشتند. یکی از آنها دکتر بود و دوتای دیگر استاد دانشگاه.
به او گفتم هر کاری که فکر میکند باعث پیشرفتش میشود، انجام دهد. گفتم هیچ وقت دیر نیست و من هم حمایتش میکنم. از این حرفم خوشحال شد. یک روز که به خانه آمدم او پیش آمده و گفت در کلاس نقاشی ثبتنام کرده است. من هم از خوشحالی او خوشحال شدم.
روزهای اول روحیهاش خوب بود. میخندید و از کلاس تعریف میکرد. دو ماه که گذشت گفت باید برایش تلفن همراه بخرم. من هم دیدم که نیاز دارد، خواستهاش را برآورده کردم. دیگر در حال و هوای خانه و دختران نبود. نه اینکه بد باشد. نه اینکه بدرفتاری کند. اصلا نبود و نمیدانست چه میگذرد. به او شک کرده بودم. نمیخواستم مرد شکاکی باشم، اما حتی لباس پوشیدنش هم عوض شده بود. او مدام بوی سیگار میداد.
زینب من دیگر آن دختر پاک و ساده نبود. قبل از آنکه دعوا کرده یا کاری کنم که بعدها پشیمان شوم،موضوع را با پدر و مادر زینب در میان گذاشتم. آنها با او حرف زدند، اما به جای آنکه حرف آنها را گوش دهد به خانه آمد و با من دعوا کرد. گفت آبرویش را جلوی پدر و مادرش بردم. بعد هم وسایلش را جمع کرد و رفت. دو، سه روز از او بیخبر بودیم. داشتم دیوانه میشدم. نه خانه پدر و مادرش بود نه فامیل و آشنا. سه روز تمام هم خودم گریه کردم و هم دخترانم.
بعد از مدتی به خانه آمد، اما با حالتی که در یک لحظه از او متنفر شدم. او در حال خودی نبود. حرفهایی میزد که متوجه نمیشدم و مدام اسمهای مردانه را به زبان میآورد.
به حال خود آمد و دوباره مواد مخدر مصرف کرد و حالش خراب شد. من در شوک بودم. باورم نمیشد چه میبینم. با پدر و مادرم و پدر و مادر زینب تماس گرفتم و آنها هم نمیدانستند چه کنند. همه در یک ناباوری به سر میبردیم که در آخر پدر زینب خیلی محکم گفت باید او را به مرکز ترک اعتیاد ببریم. زنگ زدیم و او را به یک مرکز خصوصی منتقل کردند، اما یک هفته بعد خبر دادند مواد وارد مرکز ترک اعتیاد کرده و آنقدر کشیده که اوردوز کرده است.
زینب زیبای من در هفت ماه به آدمی تبدیل شد که نمیشناختمش. نمیدانم این چطور ممکن است. نمیدانم مشکل از من بوده یا دیگران. و فرزندانم خوشبخت بودند که چنین مادری بالای سرشان نیست یا نه. فقط میدانم او ظرفیت فضایی را که به او داده بودم نداشت.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....