در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نویسنده این گزارش بهبودی است و در بخش زیر به توصیف یکی از دردناکترین صحنههایی که با آن روبهرو شده می پردازد؛ صحنه ای که مربوط است به روبهرو شدن او با اجساد کودکان و زنان شیمیایی شده حلبچه.
پرده دوم: کوچه دخانیات، حلبچه
امتداد دیوارهای بلوکی خیابان با رسیدن به یک سه راهی به پایان میرسد. کف زمین با لایه نازکی از پودر سفید فرش شده. مثل این است که روی زمین آهک پاشیده باشند. محله بوی بخصوصی میدهد؛ بویی که آرشیو ذهن شبیهی برای آن نمییابد.
نگاهمان برای یافتن موقعیت آن محل به سمت راست متمایل میگردد. ناگهان تمامی حواسمان پشت صحنه دلخراشی زندانی میشود؛ صحنه پیکر دختری که رو به صورت روی زمین افتاده است. چشمهای مبهوت جسد دخترک را مینگرد. بیاختیار فریادم بلند میشود.
سعید، سعید...
مقابل دهان و دماغ او یک وجب کف جمع شده و پای چپش به طرز غیرطبیعی خم شده است. همین خمیدگی تکان محسوسی را به موازات ضربان قلب به پای دخترک میداد. حدسی مبهم خط نگاه را روی قفسه سینه میکشاند. با این که حواس هنوز اسیر این صحنه است، ناباورانه فریاد دوم بلند میشود.
نفس میکشد، زنده است...
بچهها رسیدهاند. چشمها با رسیدن آنها از پشت میلههای این صحنه آزاد میشود. با فاصله ده متر هیکل کوچک پسر بچهای قدمها را به سوی خود میخواند. باز هم فریادی از روی اضطراب.
این هم زنده است...
خدایا اینجا دیگر کجاست؟ با دهانی باز خود را در مقابل یک گورستان روباز میبینیم. با این که موقعیت محل کاملا معلوم است، ولی همگی خود را گم کردهایم. یک آن به نظر میرسید که هیچ فرقی با آنها نداریم. انگار ما هم ایستاده مردهایم. خشکمان زده بود.
اجساد کودکان، زنان و مردان، در خطوط موازی و مورب، تا انتهای کوچه ادامه مییافت. تماشای این همه مرده، برای ما که اجساد را از روی سنگ قبر زیارت کردهایم، صحنه غیرقابل قبولی است. ای کاش فقط جگر را میخراشید، تمام امعای بدنمان را در چنگ خود گرفتار کرده است. انجماد اعصاب که همگی را چون چوب بر سر جایمان خشک کرده بود، با صدای یک خودرو که از اول کوچه دخانیات به این سو حرکت میکرد، رفته رفته باز شد.
یکی از بچهها برای یافتن کمک به سر کوچه رفته بود و اکنون با یک ایفای غنیمتی که برای آوردن مهمات به عقب برمیگشت، کنار آن دو خواهر و برادر احتمالی ایستاده است. در حالی که در اغمای کامل به سرمیبرند، روی دو تشک به پشت ایفا منتقل میشوند.
حواسهای فراری حالا کمکم جَلد آشیانههایشان شدهاند. به خود آمدهایم، ولی پرچم سیاه عزا بر دلهایمان بالا رفته است. با این که اشک را به یاری دلهای عزادارمان میخوانیم، ولی انگار نه انگار. با همین احوال از کنار اجساد میگذریم.
تحیر در فجیعترین نمایشگاه، فرصت فکر کردن به عامل این کشتار را از ما گرفته بود. تعدد معلولها ما را از دریافت تنها علت وقوع این حادثه بزرگ دور نگه داشته بود.
در اینجا درخت زندگی، با کشتار این همه انسان، آن هم در بهار حلبچه، ریشهکن شده است. در اینجا، شعار مرگ بر زندگی ـ بدون این که قطرهای خون از دماغ کسی بریزد ـ تحقق یافته است. در اینجا جای خالی زندگی، با تظاهرات مرگ پر شده است. در اینجا تیر خلاص با بمباران شیمیایی؛ این چنین بر پیکر صدها تن از اهالی حلبچه نشسته است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: