قصه درباره زوجی است که با وجود تمکن مالی با بازی پارساپیروزفر و سحر دولتشاهی بهدلیل اختلاف سلیقه و به نوعی دلزدگی زن از هم جدا میشوند، این در حالی است که پدر خانواده که از اول تا آخر قصه، مخاطب نمیتواند دغدغههای فکری و اجتماعی او را درک کند صرفا برای لجبازی با زن سابقش از واگذاری حضانت ایلیا به وی دریغ میکند و زنش نیز مانند سایهای موازی گاه به گاه در سکانسهایی از فیلم بر زوج اصلی قصه با بازی بابک حمیدیان و هانیه توسلی فرود میآید و با چند دیالوگ تند و تیز و بدون مقدمه سعی میکند خود را مادری مهربان و دلسوز جا بزند، اما تنها هدف او در ذهن بیننده فقط از میان برداشتن شوهر سابقش به نظر میآید. زوج اصلی قصه که هر دو مربی شنا هستند و در سراسر فیلم از مشکلات مالی مینالند در خانهای لوکس زندگی میکنند. شخصیت زن داستان هم بدون هیچ دلیلی از میان موضوع ابتلایش به نوعی بیماری سخت رحم به همسرش ابا میکند و در این بین سپرده شدن ایلیا که فرزند دوستان مشترکشان میباشد آن دو را در بحرانی بزرگ گرفتار میکند که باز هم مخاطب به هیچ عنوان متوجه سبب قبول پرستاری از کودک رها شده نمیشود. بعد، درست زمانی که فیلم به اواسط خود رسیده و ایلیا با دلیلی پیش پا افتاده خود را به استخر میاندازد و بیننده که خیال میکند کودک فیلم از عاقبت خود و عود کردن بیماری ریویاش خبر داشته است به این نتیجه میرسد که قصه باوجود بازیهای خوب بازیگران صاحب نامش همچنان درجا میزند.
کیارش اسدیزاده که با فیلم قبلی خود (گس) بیش از اثر دومش مورد توجه قرار گرفته، در این کار تا حدود زیادی مخاطب، اهالی سینما و منتقدان را از خود ناامید میکند. در تمام مدت زمان نمایش فیلم بیننده با کلوزآپهای متعدد و بیمنطق روبهروست که گاهی باعث ایجاد آشفتگی در خط داستان میشود. شاید اگر کارگردانی فیلم از فیلمنامه پیشی میگرفت، میتوانست تا حدودی رضایت مخاطب را جلب کند، اما باز هم به این جمله تکراری آثار نمایشی برمی خوریم که: «با فیلمنامه بد هیچگاه نمیتوان فیلم خوب ساخت.»
تنها نکتهای که در این فیلم کمی جای تامل دارد استفاده دراماتیک از موسیقی است که با بیان بازیگران هماهنگ شده و هنگامی که اثر دچار کشمکش میشود با فراز و فرودهای بجا اعصاب بیننده را از آشفتگی بیش از حد رها میکند و اما سوالی که در جای جای فیلم برای بیننده پیش میآید این است که چرا شخصیتها چه از نظر پردازش و چه از نظر ایفای نقش با این شدت دچار اختلال هستند و نمیتوان آنها را درک کرد؟
و نکته آخر این که ابتلای بسیاری از فیلمسازان به سندرم فرهادی و کپی از بعضی از کارهای مطرح سینما باعث میشود تا آثارشان از دست یازی به هرگونه خلاقیت باز ماند و کارگردان به جای شکوفا کردن استعداد پنهان خود سعی در تکرار پلان یا سکانسهای آثار فوق کند.
سینما هنر لحظههاست و باید برای پلان به پلان هر فیلم برنامه داشت. «شکاف» یک موقعیت را در تمام فیلم به حال خود رها میکند درست مثل بچهای که در تمام طول فیلم با سکوت به اطرافش نگاه میکند تا شاید کسی او را بفهمد.
بهرنگ ملکمحمدی