بازگشت

جادوی شوم

خوابم گرفته بود، رفتم سمت رختخواب. داشتم بالشم را مرتب می‌کردم که متوجه بسته‌ای داخل آن شدم. بدون آنکه توجه کسی جلب شود، آن را کنار گذاشتم و خوابیدم. صبح زود که هنوز زهره و بچه‌ها بیدار نشده بودند، رفتم سراغش و با چاقو گوشه‌اش را باز کردم.کاغذی چند لایه در پارچه‌ای قرمز که اطراف آن دوخته شده بود را پیدا کردم.
کد خبر: ۹۴۶۸۰۲

به ظاهرش می‌خورد، «دعا» باشد. آن وقت‌ها که بچه بودم، مادرم دعا برایمان می‌نوشت، با پارچه‌ای سبز می‌دوخت و ما هم همیشه همراه داشتیم. ولی این فرق داشت. چرا که من خودم از آن خبر نداشتم، درون بالش شخصی‌ام پیدا شده و ظاهری عجیب و غریب داشت.

حرفی از این موضوع به زبان نیاوردم و بعد از صبحانه رفتم بیرون. تمام فکر و ذهنم درگیر این بسته بود و با خودم هزار خیال می‌کردم.

کار چه کسی است؟

من چه مشکلی دارم که دعا لازم داشته باشم؟

یعنی می‌تواند کار زهره باشد؟

و ده‌ها تصور دیگر که اعصابم را برهم ریخت. وقتی با همکارانم موضوع را در میان گذاشتم، آنها نظرات متفاوتی داشتند. سعید می‌ گفت: آقا فرهاد، نکنه این بسته، بسته جادویی باشه! تا اسم جادو را آورد یاد قصه‌های قدیمی و مشکلاتی که با جادو شدن برایشان پیش می‌آمد، افتادم. با کمک خود سعید آدرس پیرمردی را که در این امور تخصص داشت پیدا کردیم و بعدازظهر به آنجا رفتیم.

پیرمرد با چهره‌ای ژولیده، ریشی بلند و نامرتب و در اتاقی تاریک و شلوغ منتظر ما بود. برای ورود به این اتاق 100 هزار تومان دادم!

داستان را برایش تعریف کردم. سری تکان داد و گفت: جادویت کردند، پسر جان. او می‌گفت: اسم من و همسرم و مادرم و مادر خانومم همراه اذکاری عجیب و غریب در این کاغذ نوشته شده است.

رمال پیر که در آن لحظات هر چه می‌گفت، تمام و کمال گوش می‌دادم و می‌پذیرفتم، زهره را عامل این جادو می‌دانست و می‌گفت: همسرت از زندگی با تو خسته شده و قصد دارد، از دست تو خلاص شود. او زهره را خائن می‌دانست و می‌گفت: مرد دیگری جای خودش را در دل همسرت باز کرده و ارتباطی مخفیانه با هم دارند. متعجب و حیران از حرف‌های محکم و به ظاهر مستدل پیر سفید موی، راهی خانه شدم.

در این فاصله، 7 سال زندگی مشترک با زهره همانند فیلمی کوتاه از مقابل چشمانم گذشت. نمی‌دانم چرا رفتارهای زیبای زهره و آن همه خوبی‌ها و فداکاری‌هایش در این فیلم جایی نداشت و به جای آن اندک ضعفی که در هر انسانی می‌توان پیدا کرد، بزرگنمایی شده و مرا به شدت عصبانی کرده بود.

مثل هر روز پشت در خانه منتظرم بود. هنوز کلامی بینمان رد و بدل نشده بود که خشم و عصبانیتم را بروز دادم و با داد و فریاد، خانه را بر هم ریختم.

در عین حماقت با او درگیر شدم و ضربه‌ای محکم به صورتش زدم. در حالی که زهره از همه چیز اظهار بی‌اطلاعی می‌کرد، دادگاهی صحرایی تشکیل دادم و بریدم و دوختم و با دست خودم عشق هفت ساله‌ام را بیرون انداختم.

دو ماه تنهایی، به شدت پشیمانم کرده، هنوز نمی‌دانم چرا این رفتار غلط و غیرمنطقی از من سر زد. تا حالا هر چه خواهش و تمنا کرده‌ام، فایده نداشته است. چند روز پیش عصبانی سراغ پیرمرد رمال رفتم که متوجه شدم او به اتهام کلاهبرداری دستگیر شده است.

محمد شاهچراغ

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها