به ظاهرش میخورد، «دعا» باشد. آن وقتها که بچه بودم، مادرم دعا برایمان مینوشت، با پارچهای سبز میدوخت و ما هم همیشه همراه داشتیم. ولی این فرق داشت. چرا که من خودم از آن خبر نداشتم، درون بالش شخصیام پیدا شده و ظاهری عجیب و غریب داشت.
حرفی از این موضوع به زبان نیاوردم و بعد از صبحانه رفتم بیرون. تمام فکر و ذهنم درگیر این بسته بود و با خودم هزار خیال میکردم.
کار چه کسی است؟
من چه مشکلی دارم که دعا لازم داشته باشم؟
یعنی میتواند کار زهره باشد؟
و دهها تصور دیگر که اعصابم را برهم ریخت. وقتی با همکارانم موضوع را در میان گذاشتم، آنها نظرات متفاوتی داشتند. سعید می گفت: آقا فرهاد، نکنه این بسته، بسته جادویی باشه! تا اسم جادو را آورد یاد قصههای قدیمی و مشکلاتی که با جادو شدن برایشان پیش میآمد، افتادم. با کمک خود سعید آدرس پیرمردی را که در این امور تخصص داشت پیدا کردیم و بعدازظهر به آنجا رفتیم.
پیرمرد با چهرهای ژولیده، ریشی بلند و نامرتب و در اتاقی تاریک و شلوغ منتظر ما بود. برای ورود به این اتاق 100 هزار تومان دادم!
داستان را برایش تعریف کردم. سری تکان داد و گفت: جادویت کردند، پسر جان. او میگفت: اسم من و همسرم و مادرم و مادر خانومم همراه اذکاری عجیب و غریب در این کاغذ نوشته شده است.
رمال پیر که در آن لحظات هر چه میگفت، تمام و کمال گوش میدادم و میپذیرفتم، زهره را عامل این جادو میدانست و میگفت: همسرت از زندگی با تو خسته شده و قصد دارد، از دست تو خلاص شود. او زهره را خائن میدانست و میگفت: مرد دیگری جای خودش را در دل همسرت باز کرده و ارتباطی مخفیانه با هم دارند. متعجب و حیران از حرفهای محکم و به ظاهر مستدل پیر سفید موی، راهی خانه شدم.
در این فاصله، 7 سال زندگی مشترک با زهره همانند فیلمی کوتاه از مقابل چشمانم گذشت. نمیدانم چرا رفتارهای زیبای زهره و آن همه خوبیها و فداکاریهایش در این فیلم جایی نداشت و به جای آن اندک ضعفی که در هر انسانی میتوان پیدا کرد، بزرگنمایی شده و مرا به شدت عصبانی کرده بود.
مثل هر روز پشت در خانه منتظرم بود. هنوز کلامی بینمان رد و بدل نشده بود که خشم و عصبانیتم را بروز دادم و با داد و فریاد، خانه را بر هم ریختم.
در عین حماقت با او درگیر شدم و ضربهای محکم به صورتش زدم. در حالی که زهره از همه چیز اظهار بیاطلاعی میکرد، دادگاهی صحرایی تشکیل دادم و بریدم و دوختم و با دست خودم عشق هفت سالهام را بیرون انداختم.
دو ماه تنهایی، به شدت پشیمانم کرده، هنوز نمیدانم چرا این رفتار غلط و غیرمنطقی از من سر زد. تا حالا هر چه خواهش و تمنا کردهام، فایده نداشته است. چند روز پیش عصبانی سراغ پیرمرد رمال رفتم که متوجه شدم او به اتهام کلاهبرداری دستگیر شده است.
محمد شاهچراغ
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد