بازگشت

یاد گرفتم زندگی کنم

همه چیز از یک مهمانی شروع شد. از یک جشن تولد. قرار بود شاد باشیم و به همه خوش بگذره، اما یک دفعه رقص و شادی جای خودش را به جنگ و دعوا داد. نفهمیدم دعوا سر چی شروع شد. فقط می‌دانم که هر کی، هر چی دستش می‌آمد به طرف مقابل پرت می‌کرد. شبیه میدان جنگ بود. از بچگی از دعوا فراری بودم.
کد خبر: ۹۴۴۶۵۷

اگر در مسیرم دعوا می‌دیدم، به جای تماشا مسیرم را عوض می‌کردم. اگر کسی هم به من گیر می‌داد، سعی می‌کردم فرار کنم تا دعوا. بهم می‌گفتن بچه‌ننه. دیگه با این کلمه کنار آمده بودم.

وقتی درگیری بالا گرفت ترجیح دادم به خانه برگردم. به سمت در رفتم اما سعید سد راهم شد. او را می‌شناختم. برای خودش قلدری بود. مست بود و حال خوشی نداشت. گفت؛ کجا فرار می‌کنی؟ گفتم دیرم شده، باید برگردم.

ضربه محکمی به سینه‌ام زد و نقش بر زمین شدم. تا آمدم بلند شم، خودش را مثل آوار روی من انداخت. نفهمیدم مشکلش با من چه بود. ضربات مشت بود که روی سر و صورتم فرود می‌آمد. دیگر توانی نداشتم. خودم را تسلیم کرده بودم. یک دفعه دستم به لیوان شکسته‌ای خورد. البته آن موقع نفهمیدم چی هست. آن را داخل مشتم گرفتم و مشتم را با تمام توان به طرفش پرت کردم. خون روی صورتم پاشید و... .

سکوت خانه را فرا گرفت. انگار نه انگار تا چند ثانیه قبل جنجالی به راه بود. تا به خودم آمدم، مقابل افسر بازجو نشسته بودم. آنجا فهمیدم دعوا به خاطر شوخی یکی از پسران با دختر مورد علاقه سعید شروع شده بود. پسر هم هیکل من بود و سعید فکر کرده من مزاحم بودم.

دو سال از آن ماجرا می گذرد و چند روز قبل آزاد شدم. مهمانان شهادت دادند که من در دفاع از خودم سعید را کشتم. از طرفی هم سنم کمتر از 15 سال بود. تا چند هفته در کانون گوشه‌گیر و افسرده شده بودم، اما با کمک خانواده‌ام و مشاور کانون با شرایط جدید کنار آمدم و درسم را ادامه دادم.

دادگاهی شدم و قضات قصاص ندادند. سنم کم بود و دفاع کرده بودم.

آزاد شدم، اما هنوز عذاب‌وجدان قتل سعید همراهم است. سعی کردم در کانون ضعف‌هایم را بشناسم و رفعش کنم. یاد گرفتم به جای فرار، کنترل کنم. حالا می‌خواهم از این دو سال درس بگیرم و قدر زندگی را بدانم.

امیدوارم مادر سعید هم مرا بخشیده باشد. در کانون نماز خواندن را شروع کردم و برای شادی روح سعید قرآن خواندم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها