نمکوی داستان قالیباف خانه، لیلای قصه چکمه، اسماعیل شجاع و مهینوی داستان گوشواره شخصیتهایی هستند که هنوز هم برای کودکان دیروز و امروز جذاب و پُر از خاطرهاند. با هوشنگ مرادیکرمانی، داستاننویس و برنده چند جایزه مهم داخلی و بینالمللی یک گفتوگوی خودمانی در سالروز تولدش انجام دادیم.
برای شما سالروز به دنیا آمدن بیشتر شبیه چیست؟
خیلی تعابیر را میتوان برایش گفت، ولی به نظرم بالا رفتن سن و گذشت هر سال بیشتر شبیه بالا رفتن از پله است. پلهها را یکی پس از دیگری طی میکنی و البته باید بدانی که پایین آمدنی هم هست و هر از گاهی باید برگشت و به آنچه پشت سر گذاشتهای، نگاهی بیندازی.
زادگاه شما سیرچ است؟
بله در اطراف کرمان.
آخرین بار کی رفتید زادگاهتان؟
حدود یک ماه پیش
پس زیاد میروید؟
نه، این سری بعد از دو سال فاصله رفتم سیرچ.
اگر بخواهید مردم را به سیرچ دعوت کنید چه جاذبههایی را میگویید؟
یک جایی مثل اوشان فشم تهران است.
یعنی فضای ییلاقی دارد؟
پشتکوه در یک درهای واقع شده و تا کرمان نزدیک به 70 کیلومتر راه است. البته سیرچ خیلی معروف است نه فقط در کرمان بلکه در ایران هم معروف است.
لابد به خاطر شما؟
(میخندد) نه! جای گردشگری است، دیدن کلوتها، میدانید کلوت مثل مجسمههای مفهومی است که باد آنها را با شن درست کرده است. خیلیها برای دیدن این کلوتها که میآیند به سیرچ میرسند. آبگرم هم دارد و بهطور کلی میگویند یکی از ده روستای برتر گردشگری ایران است.
کتاب «شما که غریبه نیستید» زندگینامه شماست، در این کتاب اشاره کردهاید که در دوران کودکیتان در همین روستای سیرچ تعزیه بازی میکردید.
بله بیشتر شمر میشدم.
حالا چرا شمر؟
میخواستم بیشتر دیده بشوم، آن موقع به این فکر نمیکردم که آن نقش چیست، فقط میدیدم که مردم شمر را بیشتر میبینند در واقع یک نقش منفی خیلی جذاب بود.
وقتی کتابهای شما را میخوانیم، قهرمانهایش «هوشو»، «نمکو» و حتی «مجید» همه برگرفته از یک فضای کاملا ایرانی و بومی و روستایی هستند.همین فضا هم توانسته برای شما موفقیتهای جهانی رقم بزند و آثارتان به چند زبان ترجمه شود. اما امروز خیلی از نویسندگان جوان ترجیح میدهند به بهانه جهانی نویسی سراغ مولفهها و شیوههای غربی نگارش بروند. شما این رویکرد را چگونه تحلیل میکنید؟
در درجه اول من یک مقدار خودباختگی در آنها میبینم، نکته بعدی این است که اگر میخواهیم حرفی بزنیم که از مرزها بگذرد، باید چیزی بنویسیم که در آن طرف نباشد، آنها شیفته نوعی از زندگی هستند که خودشان نداشته باشند. نکته دیگر که خیلیها به آن اعتقاد دارند این است که برای جهانی شدن اول باید بومی شد. نیما یوشیج میگوید من روی سنگ رودخانه روستایم مینشینم و برای جهان شعر مینویسم. از طرفی نمیتوان این را هم نادیده گرفت که شخصیت آدمها با هم فرق میکند. نقلقول معروفی هست که میگوید فلانی را میتوان از روستا در آورد ولی روستا را نمیتوان از او درآورد . من از دسته دوم هستم با آن که از سیزده چهارده سالگی، از روستا درآمدم ولی روستا را نمیتوان از من درآورد، این حسهای روستایی همیشه همراهم هست.
یکبار در همین رابطه در جمع معماران گفتم خانههای کودکی مثل لاکپشت میماند با آدم بهوجود میآید و در تمام عمر با آدم هست. این که مردم لطف دارند و میگویند با داستانهای من بزرگ شدهاند به این دلیل است که کوه و روستا در من وجود دارد، من یک کودکی قوی در وجودم است، در واقع کفشهای کودکی به پای من تنگ نیست و اگر آثارم تاثیری داشته بهدلیل همین خلوص و صمیمیت کودکی است که با خودم و در کارم داشتهام.
72 سال را پشت سر گذاشتهاید، کار نکردهای مانده که بخواهید مثلا در این سن انجام دهید، به عبارتی حسرت و آرزوی انجام کاری را دارید؟
نوشتن اصولا چیزی است مثل آرزو، انسان تا وقتی آرزو دارد دوست ندارد بمیرد. این آروز و امید هست که انسان را نگه میدارد. صبح که از خواب پا میشویم آرزو هم همراه ما در ذهن و فکر ما بیدار میشود، برنامه میریزیم که چکار کنیم، چه بخریم و... . برای کسی که توان هنری هم داشته باشد همینطور است، آرزوهای زیادی دارد برای نوشتن و این آرزو همیشه در من هست. یک چیز را یاد گرفتهام؛ زیاد ننویسم، لذت نوشتن به این است که وقتی مینویسی از خودبیخود شوی آنچنان که شبیه زنی باشی که بچهای را میخواهد به دنیا بیاورد من همیشه از نوشتن لذت بردم و این نوشتن جای همه نبودنها را در من گرفته است. خدا را شکر که مردم هم پسندیدهاند، کارهایم به چند زبان ترجمه شده و ...
متن کامل گفتوگو با هوشنگ مرادی کرمانی را میتوانید در سایت جامجم آنلاین به نشانی jjo.ir بخوانید.
جامجم آنلاین