حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
حلاج را آوردند، چشمایش برکندند و گوش و بینی ببریدند و سنگ روانه کردند. قیامتی از خلق برخاست و به سختی میگریستند. پس زبانش ببریدند.
روایت دوم:
دخترک با دو پای کودکانه در خانه میدود، لیلی میکند، غلت میخورد، از سر متکا میپرد و جیغ میکشد: دوستم میآد خونمون!
مادر از آشپزخانه کلافه فریاد میکشد: چه خبره بچه! مگه سر آوردی!
حسنک را بر پای دار آوردند...آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد، نزد خلیفه!
روایت دیگر:
دخترک میگرید و اشک به پهنای صورتش میدود: به خدا حواسم نبود! خودش شکست.
صدای مادر اما بر او آوار میشود: بیخود کردی! پوستت رو میکنم!
عین القضاه را شمع آجین کردند، پس «پوست از تنش کشیدند» و در بوریای آلوده به نفت پیچیده سوزانیدند و خاکسترش را بر باد دادند.
روایت واپسین:
دخترک شادی کوچکی زیر پوستش میدود، چشمانش برق میزند. بازهم عروسک را بغل میکند و میبوید و میبوسد! مادر او را که میبیند چشمانش گرد میشود، عروسک را از دست کودک میقاپد و فریاد میزند: اگه بازم عروسک همسایه رو قرض بگیری «چشماتو در میآرم!»
چون آغا محمدخان ارگ بم را گشود، به تقاص ریشخند لطفعلیخان زند و مقاومت مردم کرمان، کرور کرور مردم را از نور بصر خالی کرد. آنچنان که به نیم روزی کوهی از چشم مردم بالا گرفت!
برآیند:
در آوردن چشم و برکندن پوست و سر بریده را تحفه آوردن و مثله کردن میراث تلخ ظالمان تاریخ ماست که حاکمان جور بر تن نحیف مردم وارد کردند. این مثالها و متلها را آوردم که بگویم متاسفانه هنوز این کابوسها بر ذهن و زبان ما در زندگی روزمره بهویژه در برخورد با کودکان جاری است و چنین ادبیاتی که مملو از «خشونت کلامی» است ما را رها نکرده است. راه رهایی از خشونتهای کلامی چیست؟
ساسان والی زاده / روزنامه نگار
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....