معمای پلیسی

قتل در روز بارانی

سروان میری از سالن تیراندازی بیرون آمد. بارش باران در نخستین روزهای شهریور غافلگیرش کرد. باران شدیدی شروع به باریدن گرفته بود. کارآگاه ترجیح داد در محوطه کمی قدم بزند. چند قدم که از سالن فاصله گرفت از تصمیمش منصرف شد. بارش باران خیلی شدید بود. به سرعت خود را به اداره ویژه قتل رساند. سر تا پایش خیس شده بود. از کمدش حوله‌ای برداشت و سرش را خشک کرد. پشت میزش که نشست تلفن همراهش زنگ زد. مامور کلانتری 18 بود و از سقوط مرگبار پیرزنی در راه پله ساختمانی خبر داد. سقوط مشکوک بود و باید کارآگاه آن را بررسی می کرد.
کد خبر: ۹۳۹۲۰۱

سروان آدرس را گرفت و راهی محل حادثه شد. باران همچنان می بارید و خیابان ها شلوغ بود. ترافیک کلافه کننده شده بود.بعد از حدود یک ساعت به محل رسید. ساختمانی ده طبقه اما قدیمی. با اینکه باران می بارید تعدادی از اهالی کنجکاو مقابل در جمع شده بودند.

کارآگاه خود را به سربازی که مقابل در ایستاده بود معرفی کرد و از راه پله راهی طبقه چهارم ساختمان شد. سرباز در طول راه گفت: مدیر ساختمان می گفت از دیروز آسانسور خراب شده و تعمیرکار برای تعمیر آن نیامده است.

به پاگرد طبقه سوم و چهارم که رسیدند، ماموران تشخیص هویت را در حال اثربرداری از محل دید. جسد پیرزن با صورت روی راه پله افتاده بود. ردی از خون از کنار پیشانی اش روی پله ها جاری شده بود. پیرزن مانتویی مشکی به تن داشت و چتری کنارش بود که از آن استفاده نشده بود.

رئیس کلانتری با مشاهده سروان به سمت او آمد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: پیرزن بیچاره در حال رفتن به آپارتمانش در طبقه چهارم بود که تعادلش را از دست داده و روی راه پله ها افتاده بود. مه لقا به تنهایی زندگی می کرد . با اینکه 70 ساله بود اما با انرژی و پرنشاط بود. حقوق بازنشستگی شوهرش را می گرفت و کارهایش را خودش انجام می داد. گاهی خواهرزاده اش به دیدنش می آمد که امروز هم او جسد را پیدا کرده بود.

سروان سراغ دکتر رفت . او که در حال معاینه بود گفت: ضربه های بدی به سر وارد شده که به نظر می‌رسد باعث شکستگی جمجمه شده است. باید کالبد شکافی کنم تا نتیجه نهایی مشخص شود.

کارآگاه سپس وارد خانه پیرزن شد. هیچ مورد مشکوکی در آنجا دیده نمی شد.

سروان از رئیس کلانتری خواست خواهرزاده مقتول را برای تحقیقات به داخل خانه بیاورد.

امروز اینجا چه کار می کردید؟

من هفته‌ای چند بار به خاله ام سر می زنم. او در حق من مادری کرده و من مدیونش هستم. مدتی است که بیکار شده ام و او خرج مرا می دهد. خب وظیفه ام است که برای کمک به او اینجا بیایم. اگر من کمکش نکنم چه کسی به او کمک کند.

خب چه اتفاقی افتاد؟

وقتی به اینجا رسیدم ، خاله ام خانه نبود. حدس زدم برای خرید رفته است. منتظرش ماندم. حوصله ام سر رفته بود به همین خاطر مشغول تعمیر موتورم شدم. بعد از نیم ساعت خاله‌ام برگشت. گفت بیا بالا که گفتم تو برو من وسایلم را جمع کنم می آیم. وسایل موتور را جمع کردم و از راه پله راهی طبقه چهارم شدم که با جسد خاله ام رو به رو شدم.

- او فرزندی نداشت؟

نه. خاله ام یک سال بعد از ازدواج همسرش را از دست داد و دیگر ازدواج نکرد.

- حالا هم ارث خوبی به تو می رسد؟

ارث که می رسد اما فقط من نیستم.

- به خاطر ارث او را کشتی؟مقتول که همیشه به تو پول می داد.

پسر جوان که شوکه شده بود منکر قتل شد و مرگ خاله اش را حادثه دانست .

سروان به مامور کلانتری دستور داد او را بازداشت کند تا فردا به بازجویی ادامه دهد.

پاسخ معمای پلیسی جنایت مرد معتاد

سروان با اشاره به دو دلیل همسایه طبقه بالایی را به عنوان قاتل معرفی کرد:

1- همسایه های طبقه پائینی ، قاتل را ندیده بودند پس او به سمت بالا فرار کرده بود.

2- مشکلات مالی و اطلاع از تنهایی مقتول در خانه.

در مسابقه شماره گذشته 957 نفر شرکت کرده بودند که 330 نفر پاسخ صحیح داده‌اند و از میان پاسخ‌های صحیح حسین سبزواری از تهران و مریم مهاجر از یاسوج به قید قرعه برنده شده‌اند.

وحید شکری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها