«سرگیجه» اصولا نمایش متنمحور و داستانگویی نیست، در واقع داستانی که روایت میکند چندان تمایلی به ارضای میل همراهی با داستان مخاطب را ندارد؛ بلکه بیشتر در بستری از همنشینی فرم و محتوا در تلاش است تا فضاسازی کند و حاصل کنار هم قرار گرفتن اجزای نمایش را به عنوان محصولی همگن به مخاطب عرضه کند. مراد این است که مخاطب، تماشاگر اضمحلال، نابودی و مسخشدگی دنیا و آدمهایش شود که میشود. در این میان بازیهای غلو شده و پرسر و صدا، موقعیتهای ناآشنا ولی قابل فهم و تاکید بر دل و روده گاو و جنس شغلی که شخصیتهای فیلم دنبال میکنند، نمادی از اضمحلالی غلو شده است که بناست تلنگری به مخاطب بزند.
«سرگیجه» بیشترین سهم برای انتقال معنا را به شیوه طراحی صحنه، اجرا، حرکات بدن و فرم بازی بازیگران و همین طور سبک کارگردانیاش داده تا متن و نوشته و داستان. این تا جایی پیش رفته که کلیت متن بشدت مثالی و استعاری مینماید و بیشتر سراغ خرق معنا از داشتههای بصری مخاطب از یک موقعیت داستانی رفته است تا روایتگری داستانهای کلمه محور. برای نمونه با زیر سوال بردن خاطره مخاطب از آسمان آبی یا تنفس راحت یا حتی خاطره بصری مخاطب از درخت کریسمسی که بوده و ... سعی در بیان استعاری تغییر و دگردیسی در بدیهی ترین وجوه بصری زندگی انسانی دارد. همه چیز در دنیای «سرگیجه» چرک و دوست نداشتنی است اما در بستری از جذابیتهای اجرایی و رنگ و لعاب مناسب ارائه میشود.
در دنیای «سرگیجه» کشتن، مردن، زندگی، مرگ، بودن، نبودن، نفس کشیدن، نکشیدن، دوستی، دشمنی، خاطرات شیرین و خاطرات تلخ همه و همه در یک راستا قرار میگیرند. گویی این همه تفکیکناپذیرند و در نهایت این انسان است که از انسان بودن جدافتاده و به سمت زندگی حیوانی و سرآخر سرنوشتی حیوانی قدم بر میدارد. در این مسیر تنها دستاویز «هی من» شخصیت اصلی کارکه در زبالهها به دنیا آمده و در زبالهها زندگی میکند، دست یازیدن به خاطراتی نه چندان شفاف و پیوندی نه چندان مستحکم با اندک دوستانی است که همراه میبیند.در طول نمایش «هی من» از همین داشتههای نیم بند خودش هم بهره نمیبرد و تبدیل میشود به چیزی که اطرافیانش هستند؛ وجودی بیروح و بیمعنا که با سرعت نور به سمت تباهی در حرکتاند. «سرگیجه» اما بیایراد هم نیست. «سرگیجه» که پیشتر در سالن انتطامی خانه هنرمندان اجرای بسیار موفقی را تجربه کرده بود، این بار در سالنی با مختصات متفاوت (تالار) حافظ اجرا میشود با این تفاوت که این بار ابعاد سالن و جنس طراحی صحنه چندان قرابتی باهم ندارند. به بیان بهتر به نظر میرسد طراحی صحنه و شیوه چیدمان صحنهها، وجوه کارگردانی و حتی دایره حرکت بازیگران در اجرای تازه برای این سالن و این ابعاد مناسب نیست. این مهم باعث شده تا فضای بصری کار کمی از هم گسسته به نظر برسد و انسجام قابل اعتنایی را که اجرای نوبت قبل داشت تداعی نکند. در این شرایط حرکات پر حجم و فریاد کشیدنهای متعدد و حتی دویدنهای غلو شده بازیگران بیآنکه در جهت انتقال معنایی که ابتدای این نوشته به آن اشاره شد به کار گرفته شوند، در راستای پر کردن فضای خالی صحنه اجرا و فاصله میان پردههای نمایش به چشم میآیند. در مجموع اما به زعم این قلم، رنگ و بوی تازگی در دل این نمایش آن قدر غلیظ هست که براحتی بتوان سراغی از ایرادهای موشکافانه آن نگرفت، و در مرحله اول از این میزان از تازگی و خلاقیت و تکاپو برای نو بودن لذت برد. تاکید میکنم بر شیوه طراحی صحنه و اجرای بازیگران و تمپوی بالایی که در کل کار حفظ میشود. در مرحله بعد میتوان سراغ نقد مشفقانه رفت و مو به مو از ظرافتهایی که اگر به کار بسته میشد نتیجهای بسیار مطلوب تر به دست میآمد، سخن به میان آورد.
* عنوان مطلب برگرفته از فیلمی به همین نام ساخته «فرانسیس فورد کاپولا» است.
محمدرضا مقدسیان
جامجم
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)