دو تا مرغ دارم

در سفرهای دوچرخه سواری همیشه اتفاقاتی رخ می‌ده ، که هیچ وقت نمیشه فراموش‌شون کرد. خاطره‌ای رو می‌خوام بنویسم که هنوز بعد از گذشت سال‌ها؛ رنگ صدای خانم سالخورده‌ای همچنان توی گوشم مونده.
کد خبر: ۹۱۵۸۹۴

ماجرا از آنجا شروع شد که چند سال پیش با دوچرخه در هیات یه گروه چهار نفره از میاندشت تا پارک ملی توران در حمایت از یوزپلنگ ایرانی رکاب می‌زدیم. سفر از نزدیکی‌های پاسگاه دوشاخ در میاندشت، (استان خراسان شمالی) محل نگهداری یوزپلنگ نری به نام «کوشکی» آغاز شد و به مقصد روستایی به نام «کلاته دلبر» در پارک ملی توران، (استان سمنان) محل نگهداری یوزپلنگ ماده‌ای به نام دلبر بود.

گروه دوچرخه‌سواری چهار نفره ما در طول مسیر با مردم بومی و روستاییان درباره اهمیت حفظ و حفاظت از یوزپلنگ ایرانی و محیط‌زیست به گپ و گفت می‌پرداختیم و بروشور، نشان سینه و مجله بین روستاییان پخش می‌کردیم و از این نوع فعالیت‌ها. در روستای سرخ چشمه خانم مسنی زندگی می‌کرد که هیچ‌وقت نمی‌تونم آهنگ صداش رو فراموش کنم. محمد (یکی از هم‌رکاب‌های خوب گروه) درباره یوزپلنگ و اهمیت بقای یوزپلنگ ایرانی با یکی از خانم‌های آن روستا گرم صحبت بود. زن سالخورده با نهایت دقت به محمد گوش می‌داد. در نهایت محمد مجله‌ای را که راجع به محیط زیست و مساله خطر انقراض یوزپلنگ ایرانی بود رو به اون خانم هدیه داد. خانم سالخورده یه کمی جا خورد. آهسته و با کمی شرم و حیا گفت؛ پسرم! من که سواد خوندن و نوشتن ندارم. خواست مجله رو برگردونه. محمد گفت اشکال نداره اتفاقا خوبه که بدیش بچه‌هات برات بخوننش. اینجوری اونام به اهمیت موضوع درباره یوز ایرانی پی می‌برن و چی از این بهتر.

در این حین پرویز (یکی دیگه از همرکاب‌ها و سرپرست گروه) داشت نزدیک ما می‌شد. پرویز که مثل همیشه خیلی دوست داشت خیلی زود با محلی‌ها ارتباط کلامی برقرار کنه و معمولا هم در انجام هرکاری تعجیل مخصوص به خودش رو داره، انگار گفت‌وگوی بین محمد و پیرزن رو بگی نگی شنیده باشه، با همون سرعت و عجله همیشگی‌اش یهو خودش رو قاطی ماجرا کرد.

من هنوز صدای این خانم مهربون وقتی که در جواب پرویز که کامل از گرد راه نرسیده بود و ازش پرسیده بود مادرجان چندتا بچه داری، توی گوشمه. پیرزن با صدای لرزان گفت: «دو تا مرغ دارم.» پرویز لبخندی زد و انگار با خودش فکر کرده بود که گوش‌های این خانم سنگینه و دوباره با صدای رساتر پرسید: نه مادر جان! پرسیدم چندتا بچه داری؟ پیر زن هاج و واج به پرویز خیره مونده بود. پرویز باز هم بلندتر از دفعه قبل پرسید؛ دختر و پسر منظورمه. بعد با دست سعی داشت منظورش رو نشون بده و انگشتاش رو مدام توی هوا می‌رقصوند. انگاری انگشتای دستاش، صف سربازان پادگانی بودند که به بشین پاشو جریمه شده باشد.

پیرزن بعد از کمی مکث در پاسخ آقا پرویز همون جواب اول رو دوباره تکرار کرد که و گفت: «دوتا مرغ دارم!»

پیرمردی که اون نزدیکی بود و کم و بیش ماجرا رو از دور می‌پایید، جلو اومد و یه جوری که فقط ما بشنویم، گفت: این خانم تنها زندگی می‌کنه و بچه‌ نداره. یعنی هیچ‌وقت ازدواج نکرده. پیرمرد آهسته راهش رو گرفت و دور شد.

پیرزن دوباره خواست مجله رو به محمد برگردونه که محمد گفت مال شماست، عکساش قشنگه مادر جان، می‌تونی عکساش رو ببینی. بعد این خانم محترم که کلید خونه‌اش رو با نخی به گردن آویخته بود، گفت: حالا که به من جایزه دادین صبر کنین برم براتون چای درست کنم.

من شخصا هر وقت که خیلی خوشحال یا این‌که خیلی ناراحت میشم، خودم رو به عکاسی مشغول می‌کنم. این فریم رو اینجوری شد که عکاسی کردم. راستش بعضی وقتا می‌ترسم اشکم در بیاد و از اونجایی که یه مرد هیچ‌وقت گریه نمی‌کنه یا لااقل اینجوری به ما یاد دادن، (حالا کاری نداریم که درسته یا اشتباه) برای این‌که گریه‌ام نگیره باید همیشه سرم رو به کار دیگه‌ای گرم کنم. برای من عکاسی بهترین تاکتیک مقابله‌ با گریه کردنه.

راستش فکر می‌کنم پشت دوربین بهترین و امن‌ترین جای دنیاست برای پنهان شدن.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها