پدرم غیرتش را هم از دست داده و با توجه به بلایی که نزدیک بود سرم بیاید خیلی راحت میگوید: «حالا که اتفاقی نیفتاده، حواست را جمع کن و از این به بعد جلوی او ظاهر نشو.»
کاش میمردم و این حرف را از زبان پدرم که او را بیشتر از جانم دوست دارم، نمیشنیدم. یکی از دوستان لاابالی پدرم که همیشه برای مصرف مواد خانه ما میآمد نزدیک بود مرا سیاهبخت کند. او میدانست پدر و مادرم به شهرستان رفتهاند. بهانهای جور کرد و جلوی خانهمان سبز شد. در را که باز کردم وارد خانه شد. نیت پلیدی در سر داشت.
جیغ و فریاد راه انداختم و کمک خواستم. گلویم را گرفته بود و اگر زن همسایه سر نمیرسید خفهام کرده بود. فرار کرد و با اعلام شکایت، ماموران کلانتری 37 مشهد موضوع را پیگیری میکنند. پدر و مادرم بلافاصله خودشان را رساندند. پدرم هم از کوره در رفته بود. سراغ رفیق نابابش رفت، اما با مواد زهرماری آرام شد و برگشت. م
ادرم میگوید همین شیطانهای دوستنما پدرت را به این حال و روز انداختهاند او و خواهرم نیز از نگاه ناپاک دوستان پدرم احساس ناامنی میکنند. ما به خانه پدربزرگم میرویم و...
غلامرضا تدینی راد