ناله و نفرین ورد زبانش است و لحظهای آرام نمیگیرد: «نفرین به هوس... نفرین به بیاخلاقی. نفرین به نامردی. نفرین به شوهرم که زندگیام را نابود کرد و رفت دنبال هوسش. پس نتیجه 32 سال فداکاری و نجابتم چه میشود؟ قلب تکه تکه و روح نابودم را چطور آرام کنم؟ چطور بعد از این همه سال زندگی توانست به من خیانت کند؟ خجالت نکشید؟ از خدا نترسید؟ خیانت به زن درست مثل این است که او را زنده زنده در قبر بگذاری و خاک رویش بریزی. شوهرم دقیقا با من همین کار را کرد. از او نمیگذرم و امیدوارم خدا هم نگذرد.» دختر جوان زن میانسال هم حرفهای مادرش را تائید میکند: «مادرم خیلی وقت بود که میگفت پدرم خیانتکار است، اما باور نمیکردم و میگفتم به دلیل ناراحتی اعصاب و روانی که دارد این حرفها را میزند، اما سه ماه پیش متوجه شدم که مادرم درست میگفت. البته خیلی وقت است این کار را میکند. ولی پدرم در این مدت اینقدر حرفهای رفتار کرده که جز مادرم هیچ کس نفهمیده او با زن دیگری رابطه دارد. تا این که چند بار پدرم را پاییدم. دیدم بله؛ مادر بیچارهام درست میگفت و او واقعا خیانت کرده است. ما فکر میکردیم توهمزده و اشتباه میکند. چند بار شاهد تلفنهای یواشکیاش بودم، همیشه تا دیر وقت بیرون است و یک بار هم او را با همان زن دیدم. رویم نشد و خجالت کشیدم؛ وگرنه همان موقع به پدرم پیامک میدادم و میگفتم چه چیزی دیدهام.»
زن میانسال در اتاق مشاوره دادگاه ادامه میدهد: «اوایل از شکی که کرده بودم، مطمئن نبودم و هر بار از احمد سوال میکردم، طوری جواب میداد که خیلی زود قانع میشدم. خیلی وقتها هم عصبانی میشد و فحش میداد و حتی کتکم میزد و بعد با داد و فریاد میگفت کاش آن زبانت لال میشد که اینقدر به من تهمت نزنی. با دیدن این رفتارها و جوابهایی که میداد، پیش خودم فکر میکردم که عجب آدم مریضی هستم که از این طور در مورد شوهرم فکر میکنم. پیش خودم شرمنده میشدم که چرا این فکرهای ناجور به سرم میزند. ولی نمیدانم چرا نمیتوانستم حرفهایش را باور کنم. گذشت تا این که یک روز پول زیادی داد و گفت برو خرید. قبل از این که بروم، گوشی تلفن همراهم را نزدیک تلفن خانه روی ضبط گذاشتم تا اگر حرف زد، صحبتهایش را ضبط کنم. بعد هم رفتم. در مدتی که مشغول خرید کردن بودم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که الان چه اتفاقی در خانه افتاده است؟ چیزی روی تلفنم ضبط شده یا نه؟ با این که دلم آشوب بود، اما به خودم دلداری میدادم که چیزی نیست، وقتی بروی خانه و ببینی هیچ خبری نیست، از خجالت و تهمتی که زدهای شرمنده میشوی. غروب که شد خریدهایم را جمع و جور کردم و به خانه برگشتم و سریع رفتم سراغ تلفن همراهم. دستانم میلرزید و گوشی از دستم افتاد. فایل صدای ضبط شده را باز و گوشهایم را تیز کردم. از شدت استرس و ناراحتی سرم داشت سوت میکشید. با شنیدن صدا، دنیا روی سرم خراب شد. دیدم بله؛ مشغول حرف زدن و دردو دل کردن با دوستش است. میگفت دلم پیش آن زن است و نمیتوانم رهایش کنم. از او میخواست راهی جلوی پایش بگذارد. حالا حساب کنید وقتی این حرفها را میشنیدم، چه حالی شده بودم. خون گریه میکردم و به بخت سیاهم لعنت میفرستادم. گریه کردم، مریض شدم، چند روز در بیمارستان خوابیدم، اما شوهرم عین خیالش هم نبود. وقتی موضوع را به مادرم گفتم، گفت در این سن و سال میخواهی چکار کنی؟ طلاق بگیری که آبرویت برود؟ همین که به تو خرجی خوبی میدهد و اسم شوهر رویت است، بس نیست؟ آبروریزی راه نینداز. چیزی نداشتم بگویم و ساکت ماندم، اما رفتارم با شوهرم عوض شد و حتی قفل در خانه را هم عوض کردم تا دیگر او را نبینم.
بعد از آن خیانت از شوهرم نفرت دارم و حتی یک روز هم نمیتوانم نامردیاش را فراموش کنم. اینقدر پررو شده که رفته برای آن زن خانهای درست در کنار خانه خودمان اجاره کرده و دم به ساعت به خانهاش میرود. تا مغز استخوانم میسوزد وقتی میبینم هر لحظه کنار آن زن است. چطور با اشتیاق به خودش میرسد و سر قرارهایش میرود، برایش طلا میخرد و تا دیر وقت گردش میکنند. لحظههای زجرآوری را میبینم و دم نمیزنم.
میدانید از چه میسوزم؟ از این که چرا همجنس خودم به خودش اجازه میدهد زندگی یک مرد متاهل را که میداند زن و بچه دارد و تازه همسن پدرش است را بهم بریزد؟ هر روز این زندگی برایم مثل جهنم شده و دیگر نمیخواهم این مرد خیانتکار شوهرم باشد. آرزوی مرگش را میکنم. این همه برایش فداکاری کردم، بدون عقد و عروسی رفتم خانه بخت، طلا نخواستم، غصه بدهیهایش را خوردم، کلی سختی کشیدم و از خیلی از خواستههایم گذشتم تا بتوانیم خانه و ماشین بخریم، آنوقت این مرد دستمزد وفاداری و صبوریام را این طور داد. خیلی خسته و ناراحت هستم. شب با فکر خیانت شوهرم میخوابم و صبح هم با همین فکر از خوب بیدار میشوم. روزی آرزویم بود به شوهرم برسم، ولی نمیدانستم آخر و عاقبت عشقم این طور میشود و او به راحتی به من خیانت میکند.
تا حالا به خاطر بچهها سکوت کرده بودم، اما حالا که سر خانه و زندگیشان و خدا را شکر موفق هستند، هیچ دلیلی نمیبینم کنار این مرد نمکنشناس زندگی کنم. لیاقت شوهرم همان زنی است که به خاطر او به من خیانت کرد. شرایط روحی خیلی بدی دارم و نمیدانم چطور خودم را آرام کنم. مشاوره هم رفتهام و گفته که افسردگی شدیدی دارم و باید دارو مصرف کنم.»
لیلا حسین زاده
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)