عبدالرحمان باقری، کارگر موزه تاریخ طبیعی وقتی پیشنهاد غریب آقای بدیعی را در «طعم گیلاس» قبول میکند، شروع میکند به بازگویی یک خاطره؛ او میگوید سالها قبل از زندگی به تنگ آمد و تصمیم گرفت خودش را در توتستانی خلاص کند. برای این کار شبانه به باغ میرود، اما هرکاری میکند نمیتواند از پایین طناب را به درخت گیر بدهد. برای همین مجبور شد از درخت بالا برود و طناب را به آن گره بزند، اما در آن تاریکی دستش به توت نرم و شیرینی خورد و همان جا مشغول خوردن توتها یکی پس از دیگری شد. آنقدر خورد که هوا روشن شد و او دید بهبه چه آفتابی، چه منظرهای، چه سبزهزاری. این گونه بود که باقری، از خودکشی منصرف شد و شیرینی زندگی را درک کرد. دیالوگ پایانی او در این سکانس درعین ساده بودن، عمیق و فلسفی هم است: «رفته بودم خودکشی کنم، توت چیدم آوردم اینجا. آقا یه توت ما را نجات داد.» بعدها و در پایان فیلم است که میبینیم حرفهای این کارگر در بدیعی کارگر میافتد و او از تصمیم راسخش برای نابودی خود صرفنظر میکند. باقری و بدیعی در تاریکی تصمیماتی گرفتند، اما پس از رویت روشنایی و مواجهه با زیباییها و شیرینیهای زندگی، آن را اجرایی نکردند و فرصت دوبارهای برای بهرهگیری از این مواهب و نعمتها به خود دادند. کاری که عباس کیارستمی، کارگردان «طعم گیلاس» هم در همه سالهای فیلمسازیاش تاکنون انجام داده و از پسِ آن عینک تیره و تاریک، از زندگی و زیباییهایش میگوید، حتی باوجود برچسب غیرمنصفانه سیاهنمایی که به او و دنبالهروهایش در فیلمسازی میزنند. کیارستمی به عنوان پرچمدار درخشش سینمای ایران در جهان باوجود آن عینک تیره، باعث تاباندن نوری بر گنجهای نهفته سینمای ما شد تا جهانیان بهتر و در روشنایی، داشتههای ما را ببینند.
کسی که درهای و هوی زلزله مرگبار رودبار به شمال میرود و از روزنههای امید برای زندگی میگوید و فیلمهایی چون «زیر درختان زیتون» و «زندگی و دیگر هیچ» را میسازد، نمیتواند سیاه نما باشد. نگاه او سرشار از زندگی و معرفت است و البته زیستنی توام با خلاقیت و نگاهی دغدغهمند و اندیشهورز. به پاس همین نگاه، از او میخواهیم از پشت آن عینک تیره به زندگی چشمک بزند و سالهای بیشتری روشنایی و درخشش را به سینمای ایران و جهان هدیه کند.
علی رستگار
فرهنگ و هنر
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)