خاطره‌ای از مصاحبه با پرویز کلانتری

حسرت و دیگر هیچ

اولین بار او را در مراسم افتتاح موزه مکتب کمال‌الملک در باغ نگارستان دیدم. هنوز باغ نگارستان مثل امروز سر زبان‌ها نیفتاده بود.
کد خبر: ۹۰۷۰۹۶

بعد از یک سخنرانی کوتاه در آن مراسم، آیدین آغداشلو پشت تریبون رفت و در کنار تعریف از آنچه کمال‌الملک برای هنر این کشور کرد، به تمجید از کلانتری پرداخت. وقتی روبان افتتاح موزه مکتب کمال‌الملک قیچی شد، درحالی که کلانتری داشت آثار روی دیوار را تماشا می‌کرد، سراغش رفتم. از بزرگی نامش می‌ترسیدم. هرچه بود، او یکی از بزرگ‌ترین‌های هنر معاصر ایران بود؛ از بزرگان مکتب سقاخانه، از آن دست نقاشانی که در تاریخ می‌مانند؛ از آن هنرمندانی که جریان‌ساز می‌شوند. او پرویز کلانتری بود و نامش نیز مانند یک کلانتر بر ترس من می‌افزود. با این حال جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. گفتم می‌خواهم برای روزنامه جام‌جم با او مصاحبه کنم. پاسخش همه ترس‌هایم را دود کرد. در کمال صمیمیت پذیرفت. گفت سفری در پیش دارد. بعد از آن سفر تماس بگیرم و تاریخ مصاحبه را هماهنگ کنیم.

حدود دو هفته بعد، در منزل کلانتری بودم؛ منزلی بسیار باشکوه در محله دروس. قبل از هر چیز معماری اصیل خانه چشمم را گرفت. برادرش خانه را معماری کرده بود. داشتم فکر می‌کردم که چه خوب حداقل چنین کسانی هستند که اجازه نمی‌دهند چنین خانه‌هایی تخریب شوند و جایش را برج‌ها بگیرند. چه خوب که چنین افرادی هستند که هنر و عشق و اصالت را با پول معامله نمی‌کنند. خودش هم در مصاحبه با من این را گفت که هیچ وقت برای نقاشی چرتکه نمی‌اندازد. همین حرفش، تیتر آن مصاحبه شد. جدای از معماری، چینش اسباب و وسایل خانه مسحورکننده بود. دیوارهای خانه پر بود از نقاشی‌هایش؛ همان نقاشی‌های کاهگلی معروف. چنان محیط خانه هنری بود که عکاس روزنامه به وجد آمده بود و صدای شاتر دوربینش فضای مصاحبه را می‌انباشت.

در مصاحبه، کلانتری از موضوعات مختلفی صحبت کرد. از این که جامعه امروز همچنان که در بالا نوشتم، گرفتار نوعی سیاست‌زدگی است. از خاطراتش در کانون پرورش فکری، از هنر ایران، از نحوه کار کردنش، از این که کاش پدرش زنده بود و موفقیتش را می‌دید. اواخر مصاحبه به من گفت اطلاعاتم راجع به او خوب بود. چه چیزی می‌تواند شعف‌برانگیزتر از این تعریف باشد برای یک خبرنگار؟ آن‌قدر صمیمی بود که بارها از پله‌های خانه‌اش به طبقه بالا رفت. یک بار برای پذیرایی، یک بار برای نشان دادن کارگاهش، یک بار دیگر برای این که باتری به من بدهد. چقدر صمیمی بود. اصلا احساس نمی‌کردم او، همان مرد خاطره‌ساز تصویرهای کتاب‌های دبستانم باشد.

وقتی مصاحبه تمام شد، از من خواست نسخه چاپ شده را برایش ببرم. و حالا بعد از درگذشت او، این یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های من درباره این مرد است. در کمدم را باز می‌کنم. نسخه همان روزنامه را نگاه می‌کنم. حتی برایش کنار هم گذاشته بودم، اما نشد. یا کار برای من پیش می‌آمد یا او در سفر بود. بعدش هم که به آن بیماری مهلک دچار شد و حالا هم که به سفری همیشگی رفته است.

آقای کلانتری، آخرین سوال این مصاحبه را هم به من جواب بده و بگو من این نسخه چاپ شده را کجا به شما بدهم؟

سجاد روشنی - فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها