بروبچ

پیام‌های خودتان را به شماره 300011219 پیامک بزنید تا در صفحه پیامک‌های چاردیواری منتشر شوند
کد خبر: ۹۰۰۱۸۰

روح‌الله عربانی از صومعه‌سرا: یخچال‌ها هر روز بزرگ و بزرگتر... قفسه‌های کتاب هر روز کوچک و کوچک‌تر...! همین یعنی این که برخی در به کار گرفتن شکم‌هایشان تمایل بیشتری دارند تا کار گرفتن از مغزهایشان!

مهدی ایمری از گنبد: به دنیا نیامده‌ایم که چوب قضاوت به دست بگیریم و سر هر راه و بیراهی مردم را قضاوت کنیم. ما مرکز دنیا نیستیم؛ حتی اگر این به نظرمان برسد. ما لبریز از اشتباهات و کمبودهایی هستیم که دیگران را به خاطرش تحقیر می‌کنیم.

منیره 16 ساله از شهسوار: آنگاه که دیدمت بهار بود. تابستان به یاد تو سپری شد. پاییز تو آمدی و چه زود زمستان رسید. نازنین من، فصل‌ها را به هم نریز. باز بهار آمده است. پس بیا. من منتظرت هستم.

صفر بشیری از نظرآباد: راز به اتمام رساندن هر کاری، تلاش است.

بهنام بخششی از مرند: ماسه‌ها فراموشکارترین رفیقان راهند. پا به پایت می‌آیند. آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی، حوصله‌ات را سر می‌برد؛ اما کافی است تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود! ما از نسل ماسه نیستیم؛ از نسل صدف‌هاییم؛ صدف‌هایی که به پاس اقامتی یک‌روزه، تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می‌کنند.

سید امیر حسین کلانتر هاشمی از شوشتر: فصل بهار و خورشید‌/‌ در آسمان درخشید‌/‌ هر نو جوانه‌/‌ بر هر درخت روئید‌/‌ بلبل به خوش سرائی‌/‌ سهره ناز کوشید‌/‌ دشت و دمن لباسی‌/‌ از رنگ سبز پوشید‌/‌ صد چشمه آب جاری‌/‌ از کوهسار جوشید‌/‌ صحرا از این تحول‌/‌ باران دوباره نوشید‌/‌ این کودک بازیگوش‌/‌ راه همیشه پوئید.

اکسیر آبی: ماه‌ها و ماه‌ها منتظرش بودم؛ بی‌تاب دیدنش، بی‌قرار آمدنش. لحظه‌شماری می‌کردم که یک‌بار دیگر حس بودنش را تجربه کنم اما افسوس که در این بیابان متروک و خشک و خالی از احساس، قطار عشق ایستگاهی ندارد.

مسعود احمدی اسدآبادی از همدان: در زمان خشم،‌از سه کار بپرهیز: تصمیم، دستور، دروغ. خشم تعادل روحی انسان را به هم می‌زند. هر کس سه بار بر تو خشم گرفت ولی به تو بد نگفت، او را برای خود به دوستی انتخاب کن.

نرگس عباسی از اراک: جمجمه‌های بدون مغز فکر می‌کنند! باورت نمی‌شود؟ انگار صدای فکرشان بی‌صداست. به دور و برت نگاه کن. صدای به هم خوردن استخوان‌های انسان‌های بی‌روح را می‌شنوی؟ روزی زنده بودند و مرگ، آشنای غریب افکارم را برد و زندگی‌ام را. اینجا من یک بیمار دچار مرگ مغزی‌ام و تنفسم به درد گنجشک‌های کوچک لب پنجره هم نمی‌خورد. من از زندگی فقط تنفس تنفر را آموختم که دلم می‌خواست باشد، اما نیست؛ بماند که رفت و چشم‌هایش که به خواب رفتند بدون دلیل، بدون صدا، بدون نیاز به یک لحظه ماندن برای زنده ماندن روحش.

پیامک‌های شما هم رسید: پرستو پورجعفرآبادی از مشهد ـ محمود بلیغیان از اصفهان ـ سعید رحیملو از خوی ـ محمد از گنبد ـ پری از اصفهان ـ فاطمه 15 ساله از خرم‌آباد ـ زهرا رحیمی‌نیا از ابهر ـ زهرا، تنهای تنها ـ حسن یوسف‌پور از شهرستان نمین ـ جواد ایمانی از تبریز ـ ستاره متین‌نیا از لاهیجان ـ مهدیه اسماعیل‌پور از لاهیجان ـ زهرا از میاندوآب ـ الهام صفری از بجنورد ـ قناری از گنبد و مریم ثابتی از تجریش.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها