عبدالجبار کاکایی چهره ای مطمئن و آرامش بخش است و او را جز در لحظه هایی که از سر درد شعری را فریاد می کند نمی توان متلاطم دید؛ تلاطمی که حال و هوای درونی او را همواره توفانی گزارش می کند.
کد خبر: ۸۹۰۸۵
او با همان اطمینان ظاهر و توفان درون با بزرگواری هر چه تمامتر به انجام این گفتگو کمک کرد، سوالها را شنید و برخی را بی درنگ و برخی را هم با تاملی که خاص اوست پاسخ داد. کاکایی را از غزل های روان و آشنای دیروز تا ترانه هایی که خود شعر محاوره ای اش می خواند، می شناسیم.
او در این گفتگو از خود، شعرش ، روزگار جوانی اش و خاطره ای که جنگ در ذهن ، دل و زبان نسل او به جای گذاشته می گوید.
باران؛
بر می گردد به خاطرات آدم. به اتفاقاتی که در گذشته افتاده. در من حس دلتنگی را زنده می کند. با این حال ، روزهای بارانی را بیشتر دوست دارم.
تاریخ تولد غیر از چیزی که در شناسنامه است؛
نه. ندارم!
چه رنگی را دوست دارید؛
سفید.
اگر شعر نمی گفتید؛
هر کاری می کردم ، جای شعر را نمی گرفت. فکر می کنم در هر حال آدم زیانکاری بودم. اگر مرا به کودکی برگردانند، دوباره همین راهی را می آیم که الان آمدم.
حالا اگر واقعا نمی توانستید شعر بگویید؛
خیلی گفتنش مشکل است ، ولی یادم است از دورانی که قدرت تشخیص پیدا کردم ، میان مشاغل آدمها و شکل خاص زندگی ها، بیشتر در عالم شعر احساس خوشایندی داشتم. خیلی دوست نداشتم آدم فنی ای باشم یا مشاغلی خلاف عوالم شاعرانه ، تحقیق و مطالعه داشته باشم.
یعنی هیچ تجربه غیر شاعرانه ای نداشته اید؛
البته دوره ای از زندگی ام دوره شبه کارگری بود. زندگی سخت توام با مشقت و مرارت. بعد که وارد دوران تحصیلات عالی شدم ، با کمک ملودی ، کلام و موسیقی و تسلطی که در این دوره به دست آوردم ، وارد عالم شاعرانه شدم.
الان هم شاعری شخصیت اولم است و این که خودم را جدای شاعری تنها یک معلم بدانم یا یک کارمند اداره خیلی سخت است.
کارکرد شعر و شاعری؛
شعر تریبونی است که خیلی حرفها را می شود راحت زد، اثر گذاشت و اثر پذیرفت.
طعم شعرهایتان؛
کمی تلخ.
چرا؛
برمی گردد به حافظه تاریخی آدم از زندگی و اتفاقاتی که اطرافش می گذرد. با شروع جنگ تحمیلی ، شخصیتم شکل گرفت. میان آتش و خونی که دیگران برایمان پدید آوردند، دوره ای که طعم تلخی داشت.
نتیجه این تلخکامی؛
برای من که شانزده ، هفده سالم بود، هضم حرفهای سیاسی مثل حق و باطل و در معرض تهاجم قرار گرفتن سخت بود. شاید حل کردن این سختی ها بخشی از ذهن مرا صیقل داد. نگاه بی اعتمادی به جهان پیدا کردم که این نگاه هنوز هم در من حیات دارد.
رنگ شعرهایتان؛
سیاه. همه آنچه گفتم را اضافه کنید به حافظه تاریخی ای که از زندگی خودم داشتم. در مجموع می شود گفت از تونلی عبور کردم که جز سیاهی و تلخی و تنگی هیچ نداشت. داستانی را که به عنوان زندگی ، باید می خواندم رنگی بهتر و خوشرنگ تر از سیاه نداشت.
چرا شعر بیشتر شاعران چنین رنگی دارد؛
فکر می کنم شاعر، زبان دلشوره ها، اضطراب ها، نگرانی ها، یاسها، تلخکامی ها و شکستهاست و یکی باید باشد که اینها را در معرض دید بگذارد. شعرهای من که سیاه است ، حامل این بخش از عواطف آدمهاست.
میوه؛
انار شاید.
اگر نقاش بودید چه چیزی بر روی بوم نقش می بست؛
طبیعت ، درخت ، کوه و آفتاب.
چه فصلی را برای متولد شدن انتخاب می کنید؛
پاییز. ولی خوب تولدم ماه آخر تابستان است!
چه فصلی را برای مرگ؛
بهار!
چقدر به گذشته سرک می کشید؛
خیلی. شاید از صد در صد لحظات ، 40درصدش را به زندگی ام فکر می کنم ، به دوران کودکی و نوجوانی. آزاردهنده است ؛ اما خیلی فکر مرا مشغول می کند.
چه حاصلی دارد؛
حاصل آن بعضا رنگ نوستالوژیکی شعرهایم است و حسم را که یک حس محزون است ، تقویت می کند. فکر نمی کنم از دوستان من ، کسی به اندازه من خاطرات نوجوانی اش را مرور کند.
به یادماندنی ترین دوران زندگی؛
15تا 20سالگی. بهترین اتفاقات ممکن در این سالها برایم افتاد. مصادف با اولین جرقه های انقلاب بود و بعد وارد شدن به دنیای بزرگترها که به نظر غیرقابل دسترسی می آمد اما وقتی آن حرکت بزرگ اجتماعی اتفاق افتاد، ما دوش به دوش بزرگترها حرف زدیم ، نظر دادیم و عمل کردیم.
بویژه روزهای جنگ با بچه هایی رفیق شدیم که شهامت داشتند، تفنگ دستمان دادند و احساس کردیم مسوولیتی بزرگتر از مسوولیت کودکی و نوجوانی روی دوشمان است.
تاثیری که این اوضاع بر نسل شما داشت؛
همه اینها باعث شد ما زود بزرگ شویم. من نسل خودم را نسلی می دانم که خیلی زود بزرگ شد.
به چه کسی احساس نیاز می کنید که نیست؛
پدرم . توی شرایطی رفت که دایم فکر می کنم خواب و خیال بود. خیلی اوقات در خیالم با او حرف زدم و برایش شعر خواندم.
چرا با زبان شعر؛
چون او هم به شعر علاقه داشت. او در شرایطی رفت که دوران غفلت و بی خبری من بود. نمی فهمیدم یک سرمایه بزرگ را از دست دادم.
در خانه چه صدایتان می کنند؛
جبار!
اگر قرار بود خودتان برای خودتان اسم بگذارید؛
نمی دانم. همین جبار جاافتاده. فکر نکردم به چه اسمی علاقه مندم. خودم اسم پسرم را بیشتر دوست دارم؛ حسین!
عبدالجبار تلویزیون با عبدالجبار خلوت و خانه و خیابان فرق دارد؛
باید با نگاه دیگری قضاوت شود. حس می کنم در خلوتم همان احساسی را دارم که در برخوردهای اجتماعی ام. این من ، هم در تلویزیون ، هم در خانه و هم در محیط کار یک جلوه دارد.
در شعرش بیشتر رنگ حزن و در سخن گفتنش نوعی بی اعتمادی است. در خوب و بد بودنش قضاوت نمی کنم. فکر می کنم آدم عبوسی هستم ولی یکی هستم. هم جلوی دوربین ، هم پشت دوربین .
فکر می کنید این سیاهی و بی اعتمادی را به مخاطب منتقل می کنید؛
دوست دارم گاهی اوقات از این حالت بیرون بیایم. ولی عمیقا شاد بودن را هیچ وقت تجربه نکردم.
حتی در جشنها؛
تو هیچ بزمی ، هیچ جمعی. حتی تو عروسی نزدیکانم.
چرا؛
یک وقت برادرم می گفت جنگ، شادی را در ما کشت. حرفش تلخ بود؛ ولی راست بود. اما نسلی بودیم که از مرحله ای عبور کردیم که برخی عواطف و احساساتمان را ذبح کردیم.
ما از جنگ عبور کردیم. خوب هم بچه جنگ بودیم ، هم بچه مناطق جنگی و هم بچه مناطق محروم جنگی. در این شرایط برای همیشه شادی عمیق را از یاد بردیم. همسن و سالهای من گاهی می توانند خیلی شاد باشند که من نمی توانم.
این تاثیرگذاری جنگ است یا تاثیرپذیری شما؛
در تاثیرگذاری جنگ شکی نیست ، در تاثیرپذیری من هم تردیدی نیست. چون آدمی فوق العاده خیالاتی بودم ، اثرگذاری جنگ روی من خیلی زیاد بود.
این تاثیرگذاری تا چه حد بود؛
کلمات اخبار را می نوشیدم. در حافظه ام جوری ثبت شده است که قادرم بیانیه یک عملیات را که از رادیو خوانده شده ، از اول تا آخر از حفظ بخوانم.
فکر نمی کنید کمی از جاده اعتدال خارج شده اید؛
شاید تاثیرپذیری بیش از حد خودم بوده است. کسانی بودند که در شهر ما در موقعیت محروم تر از من زندگی کردند؛ اما نسبت به اتفاقاتی که می افتاد بی خیال بودند. ولی من همیشه تا آخر ماجرا می رفتم. هنوز هم که هنوز است گاهی دلم واقعا می لرزد. از خبری ، هیجانی ، حادثه ای و این فکر می کنم خیلی غیرطبیعی است.
حرف نگفته؛
دارم. خیلی.
یکی اش؛
ما کم فروشی نکردیم. ما یک اتفاق بزرگ به نام جنگ داشتیم. یک دور هم از ادبیات که با نام ادبیات جدید از یکصد سال پیش آغاز شد. تعدادی جوان را در سن ما کشید وسط. اولین بار قلم دست گرفتیم و نوشتیم. هر چه در توانمان بود، گفتیم.
این روزها حرفهایی از طریق مطبوعات می شنوم که خیلی برایم سنگین است. می گویند شعری که در این سالها شکل گرفت ، شعر نبود، شعار بود. سطحی بود و فراموش شدنی.
کسانی که قادرند جنگ را بسرایند، بعدا می آیند. برای همین دوست دارم ثابت کنم چرا کم فروشی نکردیم. چرا شعرهایمان شعرهای تاثیرگذار بود.اگر آراگون توانست مردم پاریس را به دفاع از شهرشان تحریک کند، ما هم در آثاری که راجع به خرمشهر خلق کردیم ، کمتر از آراگون اثر نگذاشتیم.
در هر حال ادبیاتی که در این دوره شکل گرفت را نباید تحقیر کرد.
عصبانی می شوید؛!
خیلی کم. شاید اگر بخواهیم با خیلی ها بسنجیم می توانید حکم کنید که من هیچوقت عصبانی نمی شوم.
دوست داشتید شاعر کدام شعر بودید؛
خیلی از غزل های قیصر، مثنویهای علی معلم ، بعضی غزلیات بیدل و حافظ، بخش هایی از شاهنامه فردوسی و بیشتر غزلیات مولانا. همیشه جوری شعر می خوانم که انگار مال خودم است.
به تصویرتان در آینه شبیهید؛
وقتی دقیق می شوم ، نه! ولی وقتی سرسری نگاه می کنم خودم هستم.
گریه؛
کم. اما برای پدیده هایی که شاید کس دیگری برای آن گریه نکند. از مرگ نزدیکانم یا یک روضه سنگین ، یا چیزی که گاهی همه به خاطرش زار می زنند، به گریه نمی افتم ؛ ولی گاهی از شعر خواندن یک آدم گریه ام می گیرد، یا از راه رفتن یک نفر.
شاید این گفتگو آدم را متوجه حیات خودش می کند که معمولا راحت از کنارش می گذرد. مثلا چند روز پیش از یک تصنیف کردی گریه ام گرفت.
معنی اش را نمی فهمیدم. شاید به خاطر لحن خوندنش بود؛ ولی گریه ام گرفت. گاهی از خجالت این که نمی توانم با دیگران همراهی کنم ، سرم را پایین می اندازم.
آخرین باری که گریه کردید؛
2روز پیش.
چه سازی تشبیه شماست؛
تار.
تاکنون پیش آمده که بخواهید شعر بگویید، ولی نتوانید؛
بله ، دخترم را خیلی دوست دارم ؛ ولی نمی توانم برایش شعر بگویم واقعا سعی کردم ؛ ولی نتوانستم.
چه وقتهایی شعر خودتان را می خوانید؛
بیشتر شب. چون همه شعرهایم را حفظم ؛ موقع رانندگی ، مسافرت یا هر وقت تنهایم ، با خودم زمزمه می کنم.
دوست دارید بخوانید یا برای رفع اشکال؛
نه ، دوست دارم.
دغدغه شما؛
دوست دارم شعر بگویم . هر روز یک شعر بگویم که از روز پیش بهتر باشد. دوست دارم به فضاهایی نزدیک شوم که برای اولین بار تجربه می شود. مهمترین دغدغه زندگی ام که از شش دانگ حواسم چهار دانگش را مشغول می کند، شعر گفتن است.