وی در ادامه تصریح کرده است: بازیهای ما در کودکی سراسر شور، نشاط و ورزش بود. تابستانها دوچرخهسواری میکردیم. خودمان پنچری دوچرخههایمان را میگرفتیم، ترمز دوچرخههایمان دمپایی ابریهایی بود که روی زمین میگذاشتیم و ترمز میکردیم. ما که پدرانمان هم وضع مالی خوبی داشتند؛ اما بلال و فرفره و... میفروختیم. در آن موقع جملهای میگفتیم که حالا آن منقرض شده است: «شما همه با هم، من خودم تنها و یک یار هم در دلم دارم» اما این روزها از آن یار در دل خبری نیست. امیدوارم بچههای الان از پدر و مادرهایشان بپرسند و بچهها به آن روزها برگردند. نه درسخوان بودم و نه تنبل. یک معلم داشتیم که میگفت: «اگر خوب درس نخوانید، زمان رسیدن انگورها هم شما را میبینم» که منظورشان شهریور بود. تقلب کردن در زمان ما خیلی مرسوم بود و همیشه به معلمها میگفتیم: «آقا 9 را 10 میدهید.» من سال 69 که دانشآموز سوم دبیرستان بودم با رتبه خوب در دانشگاه آزاد قبول شدم و یک سال مرخصی گرفتم تا بعد از گرفتن دیپلم به دانشگاه بروم. خیلی بیشفعال بودم. سهبار خانهمان را آتش زدم، چند بار سرم به تیر چراغ برق کوچه برخورد کرد، یکبار از لای پرههای یک موتور رکس مرا بیرون آوردند که سرم 14 تا بخیه خورد و... همیشه مادرم میگفت: «این بزرگ میشود؟»
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.