دل ماپیش یلداست

نمی دانم جشن یلدا چند ساله است و ما و نیاکانمان چندین و چند سال است که در چنین شبی به پیشواز خورشید می رویم اما این را می دانم که یلدا یکی از بهترین بهانه هایی است که ما ایرانیان به خاطرش جشن می گیریم و شادمانی می کنیم.
کد خبر: ۸۳۴۸۹

چه خوب است که یلدای تاریک می آید و به ما نوید تولد خورشید را می دهد. چه خوب است که یلدای سرد می آید و ما را کنار هم می نشاند و گرم می کند.
چه خوب است که یلدای سیاه می آید و ما این همه چراغ روشن می کنیم.

نسل اول: غروب نیامده همه می آیند خانه آقابزرگ و چند نفری کرسی را اگر هنوز به راه نباشد، سرپا می کنند. ما از تابستان دلمان پی یلداست.
مردادماه ، خرده زغالها را ته حیاط سرند می کنیم. درشت ترها خرج سماور می شوند. خاکه ها را می ریزیم تو تشت آب و بعد با گل سیاه کف تشت ، گلوله های زغالی درست می کنیم به هوای کرسی زمستان. حیاطمان چهار باغچه دارد.
محمدی ها دست راست ، درختهای انار دست چپ ، کنار محمدی ها باغچه گلهای حناست که لابه لایشان آهار کاشته اند. توی آن یکی باغچه که از همه کوچکتر است هم فقط تابستان ها گوجه فرنگی می کاریم.
یلداها همیشه باغچه لختند، بجز درختهای انار که انارهایشان را می چینیم و تو بدل چینی های آبی دانه دانه می کنیم. بزرگترها روکرسی خنچه پوست گردویی وسط اتاق ، اول یک پتوی چهارلا می اندازند و بعد لحاف کرسی قرمز را که گلهای ریز آبی دارد و آسترش دبیت حاج علی اکبری است.
روی لحاف ، جاجیم های رنگی پهن می کنند و دست آخر یک چادر شب بزرگ و سپید، که بوی رازقی می دهد. گلوله های زغال را تنگ هم تو منقل برنجی می چینند و با کفگیرک ، خاکستر رویشان می پاشند. دختر خاله که از همه دخترهای فامیل بزرگتر است ، می رود توی حیاط، کنار حوض ، آتش گردان را می چرخاند.
زغالهای گر گرفته هول دایره ای تو تاریکی هی می چرخند و هپ هپ صدا می کنند. زغالها هیچ وقت از آتش گردان بیرون نمی ریزند. همین اسباب تعجبم شده است که دخترخاله چطور یاد گرفته این همه خوب آتش گردان را تو هوا بچرخاند. توی حوض عکس دخترخاله با چرخش آتش گردان هی موج برمی دارد.
آتش گردان را خالی می کنند تو منقل و خاکسترها آتش را خفه می کنند. زیر کرسی همیشه ظلمات است و بوی خوب زغال. کسی خبر ندارد، اما من گاهی سرم را می کنم زیر لحاف و نفسم را می ریزم روی خاکسترها که گر می گیرند و تاریکی زیر لحاف روشن روشن می شود. سرم گیج می رود و نفسم بند می آید. روی کرسی مجمعه می گذاریم.
جای گردسوز همیشه وسط مجمعه است. مسقطی خوری های بلور دو طرفش ، میوه خوری پر طاووسی با پرتقال های شیرین شهسواری کنارش. بدل چینی های آبی را که پر کرده ایم از دانه های انار دور می چینم. قاشق های چوبی قایقی بغلشان. باقلا و گلپر هم همیشه هست.
باقلاها را تابستان خشک می کنیم که یک روز مانده به یلدا خیسشان می دهیم و می پزیم. اما از همه بهتر، قطاب های بی بی است که نرمند و هر چند مزه مغز گردوهایشان به دلم خوش نمی آید، اما آنقدر لجم را در می آورند که تمامشان را با حرص می جوم و به زور قورت می دهم. لبو هم هست. خربزه و هندوانه را باز نمی کنیم.
مجمعه جا ندارد. بی بی ام می گوید: «یلدا از همه شبهای سال بلندتر است.»
اما من به خیالم از همه شبها زودتر تمام می شود. خوراکی ها تمام نشده آقابزرگ حافظش را از لب تاقچه می آورد. به نیت هر کداممان باز می کند. من وقت فال گرفتن خمیازه می کشم و خیره ام به آینه قدی قاب برنجی گوشه اتاق که توی آن نشسته ام کنار بی بی با لپهای قرمز و چشمهای پف کرده.
تو آیینه همه فامیل پیدا هستند. جوانها فالشان را که می شنوند، ذوق می کنند و سرخ و سفید می شوند. من فالم را هیچ وقت نمی فهمم ، ولی آقا بزرگم می گوید: «خوب است».
نیمه های شب یلدا، سه چهار نفر از فامیل تو تاریکی کوچه یک فانوس می شوند و می روند. ما هم فانوس می شویم تا برویم ، اما من التماس می کنم که تا صبح خانه بی بی و آقابزرگ بمانم که اگر اجازه بدهند، باز بی آن که کسی بفهمد، سرم را بکنم زیر لحاف و نفسم را بریزم روی خاکسترها که گر بگیرند و تاریکی را روشن کنند.

نسل دوم: خانه ها دو جورند؛ یا آفتاب گیرند یا بی آفتاب. خانه هایی که آفتاب ندارند دو جورند؛ یا چهاردیواری های حقیرند زیر سایه برجهای بلند که نور ازشان تا همیشه دریغ شده است ، یا برجهای بلندند با شیشه های دودی که صاحبانشان هالوژن های کوچک را به خورشید ترجیح داده اند.
ما هم ساکنان یک برجیم وسط شهر که سرگرمی مان ، تماشای آدمهای زیر پایمان است. امشب ، شب یلداست. یلدا برای اداره ای هایی مثل من یعنی ترافیک. یک ساعت دیرتر به خانه رسیده ام. سریال محبوبم را ندیده ام.
کسی از دیر آمدنم شکایتی ندارد. یکی از بچه ها سرش گرم پلی استیشن است. آن یکی با کنترل تلویزیون توی دستش ، روی زمین خوابش برده. تو تلویزیون مردی نشسته روی چهارپایه وسط یک باغ غزل می خواند و تپق می زند.
هندوانه شب یلدا را زیر شیر آب می شویم. دخترم می آید کنارم. می پرسد: «یلدا یعنی چی؛» ورق زدن روزنامه ها این جور وقتها به کار می آید. می گویم که یک جشن است در ایران باستان برای تولد خورشید. باز بنا می کند به سوال کردن که خب چه جور جشنی؛ چه طور جشن می گیرند؛
می گویم که پیشتر، شب یلدا همه قوم و خویش ها دور کرسی می نشسته اند، شعر می خوانده اند، قصه تعریف می کرده اند و...
حرفم را می برد: «کرسی چیه؛ با برق کار می کنه ، یا مثل شوفاژه؛» می گویم : «هیچ کدام.» می گوید: «یعنی مثل تلویزیون کنترل داره؛ بزرگه یا کوچیکه؛» می خواهم توضیح بدهم که می پرسد: «خورشید چند سالشه؛» حوصله جواب دادن ندارم.
یک سوال را که جواب بدهم پشت بندش 10تا دیگر می پرسد. منتظر جواب هم نمی ماند. انگار فقط می پرسد که پرسیده باشد. باز می گوید: «ما چرا یلدا را جشن نمی گیریم ؛».
هندوانه روی میز آشپزخانه مانده است. خسته تر از آنم که بازش کنم. دخترم دوباره رفته سراغ پلی استیشن روی کاناپه دراز می کشم و چشمهایم را می بندم.نسل سوم :اسباب خانه آقا بزرگ و بی بی همه خاکستری شده اند. خاک نشسته رو شیرینی خوری های بلور لب تاقچه و تنگهای دوغ تراش دار که لابد در حسرت دوباره پرشدنند.
خاک نشسته رو جانماز ترمه آقا بزرگ و تسبیح سبز شاه مقصودش که خیلی وقت است روغن ، دانه هایش را جلا نداده. خاک ، حافظ جیبی جلد چرمی را پوشانده ، گلدان های دسته دلبری و دهنه اژدری را هم. خاک خانه را قرق کرده است. رومیزی های بلند قلاب بافی بس که خاک خورده اند خاکستری شده اند آیینه ها هم کدرند.
آیینه قدی قاب برنجی آبکاری شده هم تار است. خاک تمامی ندارد. زودتر از من رسیده و رو همه چیزهایی که دوستشان داشته چنگ انداخته است تا محفوظ بمانند. خانه از خیابان دور است.
غروب رفتنی شده و تاریکی آهسته آهسته می آید. سکوت اینجا سنگین است. نه صدای کلاغی ، نه همسایه ای و نه حتی گربه ای که بی صدایی خانه را به هم بزند اینجا چراغی نیست. فانوس ها هم خالی اند. مادرم می گوید قبلا شبهای یلدا این عمارت شلوغ می شده از آشناهایی که دور کرسی می نشسته اند و گپ می زده اند.
کرسی خنچه تو زیرزمین است. این جور چیزها چندان نمی ارزند، اما بلورجات و نقره ها را خوب می خرند. خاک عتیقه نمی شود. خاطره های رفته را عتیقه می کند و غریبه ها خاطره های خاک گرفته را خوب می خرند.
گرچه به نرخش نیست اما از هیچ بهتر است. مثلا همین دیروز لاله های لب تاقچه را با شربت خوری هایی که انگاره های نقره داشتند گذاشتم کنار یک تابلوی دعا نوشته زرنگار که قابی از چوب معطر داشت، با چهار تا صندلی لهستانی و یک میز عسلی رنگ و رو رفته، همه شدند یک وانت و از همین چهار تا تیروتخته پول یک سیم کارت موبایل در آمد.
بعد حساب کردم ، دیدم اگر مسقطی خوری ها، گلاب پاش های نقره و شیرینی خوری ها را هم به قیمت خوب آب کنم ، یک گوشی شیک هم می شود خرید. امشب ، شب یلداست.
خانه آهسته آهسته تاریک تر می شود. خاک رو همه چیزهایی که دوستشان داشته پرده انداخته. روسماور روسی گوشه اتاق ، دیس ماهی ها، دیگهای وقفی و گچ بری های در هم سقف. از گچ بری ها که بگذریم ، بقیه را هم شاید فردا بفروشم.
غریبه ها حتی فانوس ها، گردسوز و قدح مرغی ها را هم می خرند، جاجیم ها، قالیچه های لاکی کهنه ، لحاف کرسی ها، یکی حتی دیروز می گفت : «من حافظ رو تاقچه را هم خریدارم.»
آیینه قدی قاب برنجی روی دستم مانده است. به دل غریبه ها نمی نشیند، به دل من هم. خاکش را با دست می گیرم. نمی دانم بلندی شب یلدا است یا خستگی روز رفته اما هنوز خودم را تو آیینه پیدا نمی کنم!

مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها