در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهندس مریم، مامان محمدعلی: قرار نیست اتفاق خاصی بیفته تا بگیم که خوشبختیم. خوشبختی فقط یه حسه که اگه روحت رو سالم نگه داری حتماً حسش میکنی. اونوقت راحتتر با سختیها کنار مییای؛ یا بهتر بگم... خودت یه آچار همهکاره میشی. (آمد خبر حسامی/ معلوم شود که باشد/ گفتم عجب که ما را/ ذوقمرگ کرده باشد/ گفتم بابا... حسامی.../ یکباره شوکه کردی/ گفتا دیگه نیاز نیست/ دنبال من بگردی/ سلفی میده حسامی/ آمارشو ببینیم/ 10 سال رفت و حالا/ دیگه جواب میگیریم).
نرگس عباسی از اراک: این بار حتی صدای کلاغها هم بیدارم نمیکند. در یک صبح زمستانی، دقیقاً وقتی که هوا تازه روشن شده و مادر صدایم میزند: «پاشو داروهات رو بخور»؛ زمانی که بیماری تازه به جانم رخنه کرده، یا شاید یک صبح سرد که شیشة دوجداره هم جواب یخبندان بیرون را نمیدهد. در تختخوابت فرو میروی و پتو را دور خودت میپیچی. ای کاش یک فنجان شیرکاکائوی داغ، مهمان مادربزرگ میشدی؛ یا صبحی که برای فرار از مردم بداخلاق خارج از خانه در یک یا چند پتوی گرم فرو رفته و در دلت میگویی ای کاش مثل بچگیها، خودم رو به مریضی میزدم. نه، اینبار مثل تمام آن روزها نیستم. اگر دنیا را تکان بدهند برایم بیفایده است؛ مثل نگاه غمگین مادربزرگ که برای فرار از تنهایی با یک کاموا و دو میلة باریک بلوز میبافد و مثل پدربزرگ که سر بر تنها عصایش نهاده و مثل تمام انسانهای خسته، خسته شدهام و اینبار آرامش یک خواب...
حمید نیکجو از ایلام: باور کن دونستن مشخصاتت واسه بعضی از بروبچ به اندازه ارتقای لول بازی کلش اف کلنز به 200 مهم بود! (منم کامل خودم رو معرفی کردم!)
بابا شما دیگه کی هستین؟ صبر کنید دوره دایناسورها تموم شه بعد برین سراغ این بازیهای مدرن. من هنوز تو تمپل ران 2 گیر افتادم. خُ دست ما رو هم بگیرین دیگه خوشانصافا!
نسیم از توابع بهبهان: وایسا بینم؛ نکنه میخوای از پیشمون بری؟ من که میگم سرکاریه؛ تویی که حتی میزان تحصیلاتت رو نمیگفتی حالا به سرت زده خودت رو معرفی کنی؟ من که باور نمیکنم. (هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم مشخصات پاسخگوییم!)
محمود فخرالحاج از قم: اینم از ف. حسامی یا همون پاسخگوی کهنهکار و قدیمی بروبچهها. حالا خیالتون راحت شد خودتون رو معرفی کردین؟ یا نه... شمایی که دوست داشتی بدون این پاسخگو کیه و چه شکلیه... خیالت راحت شد؟ دونستی ف حسامی کیه؟ دونستی چه شکلیه؟ خیالت راحت شد؟ حالا از این دوشنبه با تمام وسواسی که دارید بنشینید و اون چیزی که تصور میکردین رو روی کاغذ (کاغذ که نه، روی کلیدهای صفحهکلید کامپیوترتون) بیارید و باز یه بار دیگه تصور کنین که این پاسخگوی این شکلی چطوری میخواد بهتون جواب بده. بابا ما چیکار کنیم که زیاد نمیخواستم بدونیم این ف. حسامی کیه؟ دیگه تصوراتمون خراب شد. آخه حالا وقتش بود؟ آخه حالا زمانش بود؟ آخه حالا... حالا...؟!
نیما از کرمانشاه: بالاخره بند رو به آب دادیا! هههههه... هاهاها... وای وای وای... رودهبر شدم از بس به اسامی که تو ذهن من و بروبچ بود فکر کردم. خخخخ! پرده از بزرگترین راز قرن برداشتی. عکستم که چاپیدی؛ ولی خودمونیم خیلی جوون میزنی (البته نسبت به 230 میلیون سال پیش میگم) هههههه. آخ سرم! (مادر بزرگ حسامی در حال چرخاندن وردنه: چیکار به سن و سال نوة من داری تو بچه؟!)
پرنده بیبال: حس خوبی دارم. احساس میکنم زندگی زیباتر شده. امروز انگار خورشید روشنتره؛ آسمون آبیتره؛ باد قویتره؛ هوا پاکتره، صدای بوق ماشینها کمتره؛ لبا خندونتره؛ غصهها کمتره؛ کلاً اوضاع عالیه. نمیدونم چرا اینجوری شده. من کاری نکردم. فقط طرز فکرم رو عوض کردم. همین.
صبا، 16 ساله از کرمانشاه: یه خرده ناراحتم؛ یعنی بازنشسته شدی؟ من نمیتونم با یه پاسی دیگه سر کنم. دیگه نمیخوام التماسش کنم خودش رو معرفی کنه. جون مادربزرگت نکن این کار رو. نریاااا. دقمرگ میشیم.
اوووو... همچی میگه نمیتونم انگار دنیا تموم شده! اینهمه پاسخگوی دستاول و باسواد هستن که همین فردا خودت مییای میگی آخیش... چه خوب که این آمد و آن رفت و ز دستش نیز رااااحت بشدیم ما!
گل مرداب از کرمانشاه: لعنت به شب؛ لعنت به تنهایی؛ خسته شدم از این همه تلاش بیهوده. شدهام مثل آدمهایی که توی مردابن. مردنشون حتمیه اما بازم تقلا میکنن. حالا بگذریم که همین مثلاً تلاششون باعث زودتر نابود شدنشون میشه.
مهرداد سارا: چتر محبتت بر سرم نیست و باران چشمانم سرتاسر وجودم را نمناک میکند. نسیم تنهایی روح ناآرامم را نوازش میکند و دیگر هیچ میشوم. (لحظة هیجانانگیزی بود؛ وقتی برگ برگ جلو اومدم تا ببینم پاسخگویی که اینقدر باهاش احساس خوبی داشتم کیه، از ذوق زیاد حتی نتونستم مثل همیشه مستقیم بیام صفحه 12).
معصومه از اراک: سکوت کن؛ حتماً میشنوی! هیس! کمی صبر کن. صدای گنجشکی لابهلای شاخ و برگ درخت میآید. شاید صدای گربهای پشمالو در حال پرسه زدن در خیابانی بنبست باشد؛ ولی نه! صبر کن... عجله چرا؟ لابلای این همه شلوغی، حتماً میتوان ثانیهای آرامش یافت. باور کن میتوان.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: