در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صورتش همیشه سیاه و آن کاغذهای فال به دستهای کوچکش بود. شنیده بودم باید به این بچهها خوراکی و مواد غذایی مفید داد چون اغلبشان سوءتغذیه دارند. برایش خوراکی میخریدم. بعد از چند بار صحبت بالاخره یک بار اسمش را پرسیدم. گفت معصومه. بیشتر که پرسیدم گفت کلاس اول است و فقط همین. حتی از حرف زدن با من هم میترسید. هر بار که خوراکی را از دستم میگرفت با صدایی یواش و مضطرب میگفت فال هم بخرم. هر کاغذ فالی که میفروخت وقت برگشتن به خانه نزدیکتر میشد. یک سالی هست که معصومه دیگر روی پل نمینشیند. نمیدانم کجاست یا دردناکتر اینکه اصلا هنوز هست یا آن هوای آلوده خیابان آزادی و سرفههای خشک همیشگیاش کار خودش را کرده است. مثل همیشه وقتی دستم کوتاه میشود خودم را گول میزنم. تصور میکنم معصومه در خانه نشسته. صورتش سیاه نیست. سرش را بالا گرفته. واقعا دارد درس میخواند. معصومه دیگر کار نمیکند. حالش خوب است و آن سرفههای خشک گورشان را گم کردهاند و دیگر دانه دانه، کاغذهای فال را به امید کم شدنشان مدام نمیشمرد. خیابانهای تهران پر است از این معصومههای معصوم. اغلب کتاب و دفتر جلویشان باز کردهاند فالی در دست یا ترازویی مقابل دارند. آنها که در خیابان راه میروند دنبالت میکنند به امیدی که شاید یکی دیگر از آن کاغذها را آب کنند برود پیکارش. اغلبشان آنقدر کوچکاند که حساب و کتاب هم بلد نیستند. حتی وقتی مردم پول میدهند و فال نمیخواهند تا از سماجتشان خلاص شوند، با اصرار فال را هم میدهند چون این کاغذ فال است که باید تمام شود. در گیر و دار خریدن و نخریدن فال از کودکان همیشه احساسم پیروز میدان است. مهم نیست این پول به جیب که میرود؛ همین که یکی از آنها لحظهای میخندد برایم کافی است.
بعضیشان شبها سر چهارراهها میایستند. گل میفروشند، بادکنک و چیزهایی از این دست. با التماس شیشه ماشین را کثیفتر میکنند به امید گرفتن اسکناس مچالهای یا پول خردهای ته داشبورد. خواب ناز و رؤیای رنگی دیدن انگار برایشان معنا ندارد. زندگی یعنی این کاغذهای کاهی فال و عابران مهربانی که آنقدر دغدغههای روزمره دارند که به فردای این کودکان فکر نکنند. بعضی حتی آنقدر شریف هم نیستند که بدانند هر تحقیری از طرفشان خنجری بر جسم شکل نگرفته شخصیت این کودکان است.
نگاهشان که میکنم انگار بعضی هنوز در کودکیشان غرقند هر چند بیرحمانه به دنیای بزرگسالی پرتابشان کردهاند. با خیابان و آدمهای جور واجورش کودکی کرده و بزرگ میشوند. در کاغذهای کاهی فال، آینده را از زبان حافظ به مردم میفروشند. اما آینده خودشان آنقدر گنگ و مبهم هست که شعر روی کاغذها هم نتواند دردی را چاره کند و تضمینی برای خوشبختیشان باشد. آیندهشان شاید روی کاغذ باشد اما نه کاغذ فال. کاغذ کتابهایی که خیلیشان ندیدهاند و دفترهایی که در آن هرگز چیزی ننوشتهاند.
فائزه حاجیآبادی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: