در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از سوی دیگر، همسر کارگر جوان با شکایتی اعلام کرد همسرش به قتل رسیده است و این کارها صحنهسازی است. کارآگاه حسینی هم تصمیم گرفت برای اینکه معمای پرونده را فاش کند به صحنهسازی محل بپردازد.
***
سروان نگاهی به بصیر انداخت و گفت: «میتوانی به ما نشان بدهی که چطوری با آینه جنازه را پیدا کردی؟ میخواهم نحوه انداختن نور آفتاب را داخل چاه به ما نشان بدهی.»
مرد جوان گفت: «بله، آینه را بدهید تا نشان دهم و بعد در جایی ایستاد که مدعی بود روز حادثه ایستاده بود و گفت که آن روز درست اینجا ایستاده بودم.»
کارآگاه جوان از همکارش خواست تا آینه را به بصیر بدهد و مرد جوان بعد از گرفتن آینه شروع کرد به بازسازی. بصیر آینه بهدست در کنار چاه ایستاد و شروع به تکان دادن آینه کرد. اما فایدهای نداشت، او چندبار جایش را عوض کرد و در هر نقطهای که ایستاد، نتوانست نور خورشید را به داخل چاه انعکاس دهد. نور بیشتر از سه، چهار متر از دهانه چاه را روشن نمیکرد، زاویه تابش طوری بود که نور به ته چاه نمیرسید و فقط روی دیوارهها میافتاد. آن روز بصیر هر کاری کرد نتوانست نور را به داخل چاه هدایت کند.
وقتی بصیر از تابش نور به داخل چاه ناامید شد، یکی ازماموران آینه را بهدست گرفت و امتحان کرد، ولی باز هم بیفایده بود. محلی که چاه در آنجا قرار داشت در آن ساعت از روز بهگونهای بود که نمیشد نور خورشید را به داخل چاه انعکاس داد. شک کارآگاه با این آزمایش به یقین تبدیل شد و رو به بصیر کرد و از او خواست که حقیقت را بگوید: «چه توضیحی برای این ماجرا داری؟ خودت که دیدی، تحت هیچ شرایطی نور به داخل چاه تابیده نمیشود و روی دیوارهها میماند. بهتر است که خودت ماجرا را توضیح بدهی!»
بصیر که سعی داشت خودش را بیگناه جلوه دهد، وقتی دید دستش رو شده، زد زیر گریه و گفت: از آنجایی که ما غیرمجاز وارد ایران شدیم و مدرکشناسایی نداریم، نمیتوانیم حساب بانکی باز کنیم. برای همین یک نفر امین میشود و پول بقیه را نگه میدارد. من هم پولهایم را پیش او گذاشتم تا هر وقت خواستم به افغانستان برگردم، آن را از او بگیریم.»
بصیر چند لحظاتی سکوت کرد و به دهانه چاه خیره ماند، انگار میخواست تمام ماجرای آن روز را در ذهنش مرور کند تا چیزی را از قلم نیندازد. او ادامه داد: «تمام این مدت هر چه پول درآورده بودم، به حفیظ دادم. خرجی نداشتم. به همین دلیل بیشتر حقوقم را پسانداز میکردم. میخواستم بروم افغانستان، چند روزی میشد که در مورد پول با حفیظ صحبت کرده بودم. اما هر دفعه اسم پول به میان میآمد، حفیظ یک بهانهای میآورد. اول فکر میکردم راست میگوید و پولی برای پرداخت ندارد ولی بعدا متوجه شدم که او اصلا تصمیمی برای دادن پولهایم ندارد. روز حادثه حفیظ در حیاط مشغول کار بود، جلو رفتم و گفتم پولم را میخواهم. چون چند نفر از بچهها دارند برمیگردند به افغانستان و من هم میخواهم با آنها بروم. حفیظ گفت که پول ندارم و حالا حالاها نمیتوانم بهت پول بدهم. التماسش کردم، اما بیفایده بود. یک دفعه بین ما مشاجره لفظی در گرفت و او گفت که اصلا پولت را نمیدهم، چی کار میخوای بکنی؟»
بصیر گفت: «با شنیدن این حرف آنقدر عصبانی شدم که به او حمله کردم، نمیتوانستم باور کنم که تمام زحمتهایم به باد رفته است. من با بدبختی پول درآورده بودم ولی حفیظ همه آن را برای خود برداشته بود. به طرفش حمله کردم و او را هل دادم، حفیظ تعادلش را از دست داد و عقب عقب رفت. ناگهان صدای فریادش به گوشم رسید. جلو رفتم تا دستش را بگیرم اما حفیظ داخل چاه افتاده بود، هر چه او را صدا زدم، جوابی نداد. من او را کشته بودم و نمیدانستم جواب زن و بچهاش را چه بدهم؟»
مرد جوان ادامه داد: «وقتی به خودم آمدم اطراف را نگاه کردم، هیچ کس نبود. آن موقع ظهر همه برای ناهار رفته بودند و خوشبختانه کسی درگیری ما را ندیده بود. من هم رفتم داخل اتاق و سعی کردم همه چیز را فراموش کنم. نزدیکیهای غروب بود که همسر حفیظ سراغم آمد، او نگران شوهرش بود و میگفت از ظهر تا به حال از او خبری ندارد و مطمئن است که بلایی سرش آمده. به او گفتم شاید برای خرید رفته و تا شب صبر کند. شب وقتی خبری از حفیظ نشد به اصرار او به کلانتری رفتیم و او ناپدید شدن شوهرش را گزارش کرد. آن شب وقتی از کلانتری برگشتیم، لحظهای نتوانستم چشم روی هم بگذارم، صدای حفیظ از داخل چاه مدام به گوشم میرسید و چهرهاش لحظهای از جلوی چشمم کنار نمیرفت.
نمیدانستم چکار باید انجام دهم، دیر یا زود بوی تعفن جنازه ماجرا را لو میداد، از طرفی نمیتوانستم بیقراریهای همسرش را تحمل کنم، زن بیچاره تا صبح در کوچه راه میرفت تا شاید حفیظ برگردد. با خودم گفتم اگر جنازه پیدا شود او هم از چشم انتظاری درمیآید، برای همین نقشهای کشیدم. فردای روز قتل، در حالی که آینهای بهدست داشتم رفتم سر چاه و شروع کردم به داد و بیداد و گفتم من با تاباندن نور آفتاب داخل چاه توانستهام جنازه را پیدا کنم. بعد از پیدا شدن جنازه به کلانتری رفتیم و در آنجا چون هیچ مورد مشکوکی ندیدند ما را به خانه فرستادند، ولی همسر حفیظ اصرار داشت که او در چاه سقوط نکرده است. مطمئنم اگر اصرارهای او و شک شما نبود هیچوقت راز این جنایت برملا نمیشد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: