نزدیکش رفتم، یک عقبافتاده ذهنی با همان سبک و سیاق خاص عقبماندهها، احوالپرسی گرم و شیرینی کرد، جوابش را دادم. گفتم مرا میشناسی؟ گفت بله. مگر تو سردبیر ضمیمه آخرهفته روزنامه نیستی؟ (جللالخالق!) یک دوربین هم دستش بود، گفت اجازه میدهی یک عکس با هم بگیریم؟ (مجددا جللالخالق). با آغوش باز و خیلی گرم و مهربانانه پیشنهادش را پذیرفتم، دوربین را دادیم یکی از بچهها عکس گرفت. خیلی مهربانانه ازش پرسیدم، چمدان را میخوانی، سری به نشانه تائید تکان داد و گفت همیشه. خداحافظی کردیم و رفت. همین طور که اشک در چشمانم حلقهزده بود ـ از اینکه چنین فردی من را میشناسد و نوشتههایم اینقدر به مذاقش خوش آمده که دارد با من عکس یادگاری میگیرد ـ دیدم همان فرد در آن طرف غرفه، دنبال یک نفر دیگر میگردد. آن یک نفر دیگر، مسئولیت دیگری در روزنامه ما داشت، نزدیکتر رفتم تا راهنماییاش کنم، دیدم روزنامه را گرفته دستش و با دقت دارد جدول حضور اعضای تحریریه ـ که هر روز در صفحه اول چاپ میشد ـ را میخواند. بیشتر دقت کردم، دیدم همین جدول را در بقیه روزنامهها هم جدا کرده است. نامرد غرفه به غرفه از روی جدول حضور روزنامهنگارها، اسامی حاضران آن روز خاص را میخواند، صدایشان میکرد و با آنها عکس یادگاری میگرفت!
عباس رضایی ثمرین - دبیر ویژهنامه
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.